دلیلی برای دروغ گفتن نیست!
من مانند بسیاری از همْجنسانم حقیقت را انکار نمیکنم:
آنچه از زبانِ قهرمانِ این کتاب حکایت کردهاَم،
ماجراییست که ـ در زمانی نه چندان دور ـ
برای خودم اتّفاق اُفتاده!
من حامله شُدم،
به طفلی که در شکم داشتم عشق ورزیدم
وَ...
امشب فهمیدم که تو هستی: مثِ یه قطره زندهگی که از هیچ چکیده باشه! با چِشای باز ، تو تاریکیِ مطلق دراز کشیده بودم، که یهو اطمینانِبودنت جرقّه زَد: آره! تو اونجا بودی! بودی! انگار یه گولّه به قلبم خورد! وقتی دوباره صدای بُلندُ ناکوکِ ضربانشُ شنیدم، حِس کردم تو یه گودالِترسْناک از تردید فرو رفتهم! دارم با تو حرف میزنم امّا یه وحشتِ آزاردهنده سَر تا پامُ گرفته! حبس شُدم تو چهاردیواریِ این وحشتُ منِ خودمُ گُم کردم! سعی کن بفهمی! من از کسای دیگه نمیترسمُ کاری به کارشون ندارم! از خُدا هَم نمیترسم! به این حرفا اعتقادی ندارم! حتّا درد هَمنمیتونه منُ بترسونه! تمومِ ترسِ من از توست! تویی که دستِ سرنوشت از هیچ جُدات کرده وُ به بطنِ من چَسبوندهتِت! همیشه منتظرت بودمُهیچ وقت آمادهگیِ پذیرایی اَزَتُ نداشتم! مُدام این سوالِ ترسْناک بَرام پیش میاومد که: نکنه دِلِت نخواد به دُنیا بیایُ متولّد بشی؟نکنه یه روز سَرَم هَوار بِزنی که: کی گفته بود منُ به دُنیا بیاری؟ چرا دُرُستم کردی؟ چرا؟
زندهگی یعنی خستهگی! کوچولو! زندهگی یه جنگه که هر روز تکرار میشه وُ عَوَضِ شادیهاش ـ که تنها قدِ یه پِلک به هم زَدَن دَووم دارن ـ بایدبَهای زیادی بِدی! آخه از کجا بدونم که دور انداختنت کارِ دُرُستی نیست؟ چه جوری حدس بزنم دِلِت میخواد به سکوت برگردی یا نه؟ تو کهنمیتونی باهام حرف بزنی! زندهگیت فقط یه گِرهِ کوره! یه گِرِهِ کور که چنتا یاختهی تازه ساختنِش! شاید اصلاً یه احتمال باشیُ موجودِ زندهییتو کار نباشه! با این همه حاضرم دارُ ندارمُ بِدَم تا تو فقط با یه اشاره کمکم کنی! مادرم میگفت یه همچین علامتی از طَرَفِ من بِهِش رسیده وُواسه همین به دُنیام آوُرده!
مادرم منُ نمیخواست! من از رو اشتباهُ سَرِ یه لحظه غفلتِ اونُ بابام دُرُست شُدم! واسه این که به دُنیا نَیام هَر شب یه جوشونده رُ تو لیوانِ آبمیریختُ گریهکنون سَر میکشید! شب به شب این کارُ میکرد تا یه دفعه حِس کرد من دارم تو شکمش میلولمُ لَگَد میپرونم تا به اون بفهمونمنمیخوام دورم بندازه! همون موقع داشت لیوانِ جوشونده رُ میبُرد طَرَفِ دهنش که معنی لَگَدای منُ فهمیدُ جوشوندهی تو لیوانُ رو زمین خالیکرد! چَن ماه بعد من مثِ یه قهرمانِ بَرَنده تو نورِ آفتاب غَلت میزَدَم! با این همه بازم نمیدونم که کارِ مادرم دُرُست بوده یا نه! وقتی خوشْحالمفکر میکنم کارش دُرُست بوده وُ وقتی غمگینم فکر میکنم اشتباه کرده! ولی حتّا وقتی خودمُ بدبخت حِس میکنم هم این آرزو رُ ندارم که کاشبه دُنیا نمیاومدم! هیچّی بدتر از نبودن نیست! بازم میگم از درد نمیترسم! درد با ما به دُنیا میاد، با ما قَد میکشه وُ باهامون اُخت میشه!جوری که حِس میکنیم مثِ دستُ پا همیشه باید باهامون باشه!
راستشُ بخوای من از مَرگ هم نمیترسم! وقتی یه نفر میمیره، معلومه که قبل از اون به دُنیا اومده بوده وُ همچین کسی یه روزی هیچ بوده!من از هیچوقت وجود نداشتنُ از گُفتنِ این که هیچ وقت زنده نبودم میترسم! بیشترِ زَنها از خودشون میپُرسن: چرا بچّهداربِشم؟ تا گُرُسنهگی بِکشه؟ از سرما بِلَرزه وُ از خیانتُ حقارت عذاب ببینه؟ یا از مریضیُ تو میدونای جنگ نِفله بشه؟ اینزَنها اُمید ندارن که بچّههاشون سیر بشنُ جای گرمی واسه زندهگی پیدا کنن! اُمید ندارن کسی به حقوقِ بچّههاشون احترام بذاره وُ اونا بزرگبشنُ اونقدر زنده بمونن تا بتونن جنگُ مریضی رُ از دُنیا پاک کنن! شاید این مادرا حق داشته باشن، شاید هَم نه! ولی بگو هیچ بودن بهتره، یادرد کشیدن؟ من حتّا وقتی واسه شکستا وُ دَردایی که تو زندهگی داشتهم گریه میکردم، بازم اعتقادم این بوده که درد کشیدن از هیچ بودنبهتره! اگه نظرمُ دربارهی زندهگی کردن یا به دُنیا اومدن بخوای باید خیلی قاطع بِهِت بگم که: به دُنیا اومدن خیلی بهتر از هرگز به دنیا نیومدنه!ولی من حق دارم دربارهی تو هم همچین تصمیمی بگیرم؟ همچین کاری این معنیُ نمیده که من تو رُ فقط واسه خودم به دُنیا آوُردم؟ اصلاً دلمنمیخواد واسه خاطرِ من به دُنیا بیای چون هیچ احتیاجی بِهِت ندارم!
بِهِم لگد نمیزنیُ جوابمُ نمیدی! مگه مُمکنه همچین قدرتی داشته باشی؟ خیلی کم از عمرت میگذره! خیلی مسخرهس که از دکتر تأییدبخوام! ولی من جای تو تصمیم گرفتم: تو به دُنیا میای! بعدِ دیدنِ عکست این تصمیمُ گرفتم! عکسِ یه جنینِ سه هفتهیی که مثِ تمومِعکسای دیگهی علمی با یه مقاله دربارهی حاملهگی تو روزنامه چاپ شُده بود! وقتی به اون عکس نگاه میکردم تَرس با همون سرعتی کهمیاومد سُراغم اَزَم دور میشُد! مثِ یه گُلِ جادویی بودی! یه اُرکیدهی بلوری که چیزی شبیهِ سَر بالاش بودُ یه نقطهی قُلُمبه که بعدها قرار بودمغزِ تو باشه! یه کم پایینتر سوراخی بود که لابُد دهنِ تو جاشُ میگرفت! اینجور که از عکسا معلومه تو سه هفتهگی تقریباً دیده نمیشی، ولیبا این همه سایهیی از چشمُ ستونِ مهرهها وُ عصبُ کبدُ ریه وُ روده کم کم تو تنت جوونه میزنه! قلبت کامله! حسابیاَم بزرگه! نسبت به جثّهتتقریباً نُه بار بزرگتر از قلبِ من! مثِ تُلُمبه کار میکنه وُ بعدِ روزِ هیجدهم ضربانش عادی میشه! چه جوری میتونم دورِت بندازم؟ به من چه کهتو سَرِ یه اشتباه دُرُست شُدی؟ مگه دُنیایی که ما توش زندهگی میکنیم سَرِ همچین اشتباهی دُرُست نَشُده؟ بعضیا میگن که اوّلِ کار هیچّینبوده به جُز آرامشِ محضُ یه سکوتُ یخْبستهگیِ مطلق! بعد یه جرقّه زده شُده، یه تکونِ بزرگُ... بعدش چیزی که تا اون موقع نبود به وجوداومده! تو همین گیرُ دار شاید سَرِ یه اشتباه هزارون هزار یاخته به دُنیا اومدن! اون یاختهها به یاختههای دیگه بَدَل شُدنُ تا اونجا جلو رفتن کهدرختا وُ ماهیا وُ آدما شِکل گرفتن! گمون میکنی کسی قبلِ این ماجراها قدرتِ انتخاب کردن داشته؟ کسی از یاختهی اوّل پُرسیده که از اینجریانا راضیِ یا نه؟ گمون میکنی کسی نگرونِ گُرُسنهگیُ سَرما بوده؟ من همچین فرضیُ قبول ندارم! تازه اگه کسی هم بوده ـ مثلاً خُدایی کهبالاتَر از تمومِ زمانا وُ مکانا باشه وُ بتونه اوّلُ آخرِ هَر چیزیُ حساب کنه! ـ فکر نمیکنم زیاد دربندِ خوبُ بَدِ ماجرا بوده باشه! تمومِ ماجرا واسه ایناتّفاق اُفتاده که قرار بوده اتّفاق بیفته! واسه تو هَم همینطوره! من مسئولیتِ این انتخابُ به گردن میگیرم!
از خودخواهی این راهُ انتخابُ نکردم! کوچولو! نمیخوام با دُنیا آوُردنِ تو تفریح کنم! نمیتونم فکرشُ بکنم که با شکمِ قُلُمبه تو خیابونا بالا پایینبِرَم! این حوصله رُ تو خودم نمیبینم که شیر بِهِت بِدمُ تَرُ خُشکت کنمُ یادت بِدم حرف بزنی! من زَنیاَم که یه عالمه تعهّدُ مسئولیتُ گرفتاری داره!گفتم که احتیاجی به تو ندارم ولی تو باید با من باشی! مهم نیس خودت اینُ بخوای یا نه! من همون ظلمی رُ که در حقِ خودمُ پدر مادرمُ پدربزرگُمادربزرگم شُده، به تو هم هدیه میکنم! حتم دارم اگه از اوّلین موجودی که اسمشُ آدم گُذاشتن پُرسیده بودن: دوس داری به دُنیا بیای؟ ازترسُ دلْهُره به خودش میپیچیدُ جوابِ منفی میداد! ولی هیشکی از اون چیزی نپُرسیدُ اون به دُنیا اومدُ زندهگی کردُ بعد از این که موجودایدیگهیی ـ که کسی از اونا هم چیزی نپُرسید ـ رُ پَس انداخت، مُرد! خُلاصه همه همین کارُ کردنُ این ماجرا هزارون سال ادامه داشتُ لابُد اگهاِجباری نبود ماهم حالا زنده نبودیم!
شُجاع باش! کوچولو! به دُنیا بیا! فکر میکنی تُخمِ یه گیاه که زمینُ سوراخ میکنه وُ نَم نَمَک جوونه میزنه شُجاع نیست؟ کافیه یه نسیم بِوَزه وُوجود اون جوونه رُ به هیچ بَدَل کنه، یا پای یه بچّهموش یه کم محکمتَر از حدِ معمول رو ساقهش بره وُ دوباره برگردونتش زیرِ خاک! با تمومِ اینااون نمیترسه وُ قَد میکشه وُ تخمای دیگه دُرُس میکنه وُ باهاشون یه جنگل میسازه!
اگه یه روز سَرَم داد بِکشی که: چرا منُ به دُنیا آوُردی؟ بِهِت میگم: من همون کاری رُ کردم که درختا هزارونُ هزارون سال قبلِ منکردنُ میکنن! منم فکر میکنم کارِ دُرُستیه!
مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصّهها وُ رنجایی که انسان میکشه هزارون بار بزرگتَر از دَردِ درختاس، وقتیفهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل دُرُست کنیم، وقتی فهمیدیم هَر دونهیی بَدَل به درخت نمیشه وُ اکثرِ دونهها قبلِ قَد کشیدن گُم میشن یامیمیرن، نَظَرمونُ عَوَض نکنیم!
برعکسِ همین قضیه هم مُمکنه اتّفاق بیاُفته! کوچولو!
منطقِ ما پُرِ چیزای ضدُ نقیضه! مُمکنه تو یه حرفیُ تایید کنیُ همون دقیقه ببینی که برعکسِ اون حرف هم دُرُسته! این منطقی که من امروزدارم، شاید فردا با یه اشارهی انگشتم زیرُ رو بشه! واسه همینِ که حالا حِس میکنم گیج شُدهم! شاید دلیلش اینه که با کسی جُز تو نمیتونم دردِدِل کنم! من یه زنم که زندهگی تو تنهاییُ انتخاب کرده! پدرت باهام نیست! سَرِ این موضوع ناراحت نیستم، حتّا وقتی نگاهم روی دَری ثابتمیمونه که اون با قدمای محکم اَزَش بیرون رفته وُ من هیچ کاری واسه نگه داشتنش نکردم! چون حتّا اگه نگهاِش میداشتم باز هَم منُ اونحرفی واسه گُفتن نداشتیم!
پیشِ دکتر بُردمت! بیشتر میخواستم یه سِری دستور واسه نگهداری از تو بِهِم بده! دکتر همونجور که سَرِشُ تکون میداد گفت که فعلاً بایدصبر کنم! گفت مطمئن نیست حامله باشمُ سفارش کرد دو هفته دیگه واسه معاینه پیشش بِرَم تا معلوم بشه تو نتیجهی خیالْبافیای مننیستی! ولی من دو هفته دیگه فقط واسه این پیشِش میرَم تا بگم تمومِ معلوماتش کنارِ حسِ شِشُمُ غریضهی من یه پولِ سیاه نمیارزَن! چهجوری یه مَرد میتونه حِسِ زنی رُ که یه بچّه تو شِکمشه درک کنه؟ مَردا که حامله نمیشن! راستی به نظرِ تو حامله نَشُدنِ مَردا بَراشون یه نقصِیا یه مزیت؟ تا دیروز گمون میکردم مزیته، ولی حالا میدونم یه بدبختیه! خیلی خوبه که آدم بتونه یه موجودِ زنده رُ تو شیکمش داشته باشه وُخودشُ جای یه نفر، دو نفر بدونه! تو حاملهگی لحظههایی هست که فکر میکنی دُنیا رُ فتح کردی! نه دردایی که باید بِکشیُ نه آزادیایی که باوجودِ بچّه اَزَت سلب شُده نمیتونن آرامشی که داریُ کمْرنگ کنن!
تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی! مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیهبزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم! میدونم دُنیای ما با دستِ مَرداوُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختناوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه! تو نقّاشیایدرُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد گرفته تاایکار که دِلِش میخواس پرواز کنه! مادرِ مسیح هم که پسرِ روحالقدسه، یه مادرِ رضاعی بوده! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دُنیا بیای خیلی چیزا رُ بایدیاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرِزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیشکرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِشنافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی!
مادر شُدن نه حرفهس، نه وظیفه! یه حق از بینِ هزارون حقّیِ که داری! بَس که این حقُ فریاد میزنی خسته میشیُ تقریباً تمومِ مواقع شکستمیخوری! ولی نباید دلْسَرد بشی! جنگیدن زیباتَر از پیروزیه! به سمتِ مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزشتَره! وقتی بَرَنده میشی یا بهمقصد میرسی یه خلأ رُ تو خودت حِس میکنی! واسه پُر کردنِ همین خلأ باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازهیی پیدا کنی!
آره! دلم میخواد تو دختر باشی! امیدم اینه که هیچ وقت حرفای مادرمُ تکرار نکنی، همونطور که من هیچوقت تکرارشون نکردم!
***
اگه تو پسر به دُنیا بیایاَم خوشْحال میشم! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت! اون وقت مزّهی بردهگیُ بعضی از تحقیرا رُ نمیچِشی! مثلاً اگه پسرباشی کسی تو تاریکی بِهِت تجاوز نمیکنه! لازم نیست صورتِ خوشْگِل داشته باشی تا تو نگاهِ اوّل چشمِ همه رُ بگیری! وقتی با همْسَرِت تورختِخواب خوابیدی لازم نیست هَر چیزیُ تحمّل کنی! کسی به تو نمیگه گُناه اون روزی دُرُس شُد که حوا سیبِ ممنوعُ چید! کمتَر عذابمیکشی! لازم نیست بِجنگیُ ثابت کنی که میشه خُدا رُ مثِ یه پیرهزنِ مو سفید نقّاشی کرد، نه یه پیرهمَردِ ریشْسفید! میتونی هَر وقت دِلِتخواست شورش کنی! میتونی دوس داشته باشی، بدونِ این که یه شب از خواب بپّریُ حِس کنی داری تو باتلاق فرو میری! میتونی از خودتدفاع کنی بدونِ این که لیچار بشنوی!
اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستمها وُ بردهگیها رُ تحمّل کنی! خیال نکن زندهگی واسه مَردا خیلی آسونه! اگه قَوی باشی یه سِریمسئولیتِ سنگین رو سَرِت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بِهِت میخندن! بِهِت دستور میدَن تو جنگا آدمبِکشی یا خودت کشته بِشی! چه بخوایُ چه نخوای تو رُ تو ظلمُ سِتَمای عتیقهشون شریک میکنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مَرد بودن یهماجرای دوستداشتنی باشه! دلم میخواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شُدی اون مَردی بشی که من همیشه تو رؤیاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُبا ظالما خشن، با کسایی که دوسِش دارن نَرمُ با حاکما، بیرحم! دُشمنِ شُمارهی یکِ کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دُنیاش آوُردنیست!
کوچولو! سعی کن بفهمی مَرد بودن فقط این نیست که یه دُم جلوت داشته باشی! مَرد بودن یعنی کسی شُدن! برای من مهمّه که تو کسی باشی!آدم بودن عبارتِ قشنگیِ چون فرقی بینِ زنُ مَرد، بینِ اون که دُم داره وُ اون که دُم نداره نمیذاره! قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زوراز تو نمیخوام که چون مَردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دوتا چیز از تو میخوام! یکی این که از معجزهی به دُنیا اومدن تمومِاستفاده رُ بِبَری وُ دوّمی این که هیچ وقت تن به پَستی نَدی! پَستی یه جونورِ خونْخوارِ که همیشه سَرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ بهبهونههایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تنِ تمومِ آدما فرو میکنه وُ کمتَر کسی هست که جلوش تاب بیاره! آدما تو خطر پَست میشنُ وقتیخطر از سَرِشون گُذشت دوباره میرَن تو جلدِ خودشون! هیچ وقت نباید خودتُ وقتِ رو به رو شُدن با خطر گُم کنی، حتّا اگه تَرس تمومِ جونتُگرفته باشه! خودِ به دُنیا اومدن یه خطر داره: خطرِ پشیمونی از تولّد! شاید شنیدنِ این حرفا بَرات خیلی زود باشه! شاید بهتر باشه از زشتیا وُغصّهها چیزی بِهِت نگمُ فقط از دنیای شادُ قشنگ بَرات حرف بزنم! ولی نمیخوام سَرِتُ شیره بمالمُ بِهِت بگم که زندهگی مثِ یه قالیِ نَرمه کهمیتونی پابرهنه روش راه بِری، نه! زندهگی یه جادّهی کجُ کولهی پُر از سنگُ کلوخه! کلوخایی که تو رُ زمین میزننُ خونی مالیت میکنن!سنگایی که فقط با چکمههای آهنی میشه از روشون گُذشت! تازه این کافی نیس چون وقتی پاهاتُ بپوشونی هَم یکی پیدا میشه که به سَرِتسنگ بِپَرونه!
خُب! درسِ امروز تموم شُد! پسرم! یا دخترم! دَرسِت رُ فهمیدی؟ خُدا میدونه اگه مَردُم حرفامونُ بشنون چی میگن! فکر نمیکنی منُ بهدیوونهگیُ بیرحمی متهّم کنن؟ عکسِ آخرتُ نگاه میکردم! تو پنج هفتهگی قدّت یه سانتیمتر هَم نیس! خیلی عَوَض شُدی! حالا بیشتر از یهگُلِ مرموز شکلِ یه شفیرهیی! ماهیِ کوچولویی که بالههاش تازه جوونه زَدَن! چهار تا باله که بعدها دستُ پای تو میشن! چشمات مثِ دوتانقطهی سیاه تو یه دایره معلومه وُ یه دُمِ کوچیک هَم داری! تو روزنامه نوشته توی این سن با جنینِ پستانْدارای دیگه فرقی نداری! یعنی اگه یهبچّه گُربه بودی هَم همین شکلُ شمایلُ داشتی! نه صورتی، نه مغزی... من با تو حرف میزنمُ تو نمیدونی! تو تاریکی غرق شُدیُ حتّانمیدونی که وجود داری! میتونم تو رُ دور بندازمُ هیچ وقت هَم نمیفهمی که دورِت انداختم! هیچ وقت نمیفهمی که با دور انداختنت بِهِت لطفکردم یا ظلم!
***
دیروز حالم هیچ خوب نبود! ببخش اگه از دور انداختنت یا از این که هیچّی نمیفهمی حرف زَدَم! تمومش حرف بود! اون تصمیمی که گرفته بودمهنوز سَرِ جاشه! حتّا اگه دیگرون از شنیدنش شاخ در بیارن! دیْشب با پدرت حرف زَدَم! تو تلفن بِهِش گفتم که تو هستی! راستشُ بخوای اصلاًخوشْحال نَشُد! اوّل واسه چن دقیقه سکوت کردُ بعد با یه صدای بیتفاوت گفت:
«ـ چهقدر لازمه؟»
منظورشُ نفهمیدم... گفتم:
«ـ فکر کنم نُه ماه! شایدَم هشت ماه!»
گفت:
«ـ دارم از خرجش حرف میزنم!»
«ـ چه خرجی؟»
«ـ خرجِ خلاص شُدن از شَرّش!»
آره! دُرُست همین جُمله رُ گفت! انگار تو هیچ فرقی با آشغال نداری! خیلی آروم بِهِش گفتم که تو رُ نگه میدارم! با یه خطابهی بالا بُلند که گاهیمثِ نصیحت بود، گاهی شبیهِ دستور میشُدُ بعضی جاها شبیهِ التماس، سعی کرد بِهِم حالی کنه که دارم اشتباه میکنم! مخصوصاً واسه این کهاون نمیخواد باهام زندهگی کنه! همهش میگفت:
«ـ به کارِت فکر کن! به مسئولیتات! به حرفِ مَردُم!»
جوابشُ نمیدادمُ اون سکوتمُ نشونهی رضایت میدونست! آخر سَر هَم گفت که نگرانِ خرجش نباشمُ اون حاضره نصفِ پولُ بده!
حالم به هم خورد! حِس میکردم چیزی نمونده رو گوشیِ تلفن بالا بیارم! گوشیُ سَرِ جاش گُذاشتمُ به این فکر کردم که یه زمانی این مَردُ دوسداشتم!
دوسِش داشتم؟ یه روز باید منُ تو دربارهی این دوست داشتن با هم گَپ بزنیم! راستشُ بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! بهنَظَرَم میاد عشق یه حقّهی گُندهس که واسه سرگرم کردنِ مَردُم ساخته شُده! هَر کیُ میبینی داره از عشق حرف میزنه: کشیشا، آگهیهایتبلیغاتی، نویسندهها، آدمای سیاسیُ بالاخره اونایی که راس راسی عشق میکنن! من از این کلمهی لعنتی که همهجا وُ تو تمومِ زبونا وردِ دهنِآدماس، متنفّرم!
راه رفتنُ دوس دارم! نوشیدنُ دوس دارم! سیگار کشیدنُ دوس دارم! آزادیُ دوس دارم! رفیقمُ دوس دارم! بچّهمُ دوس دارم!
سعی میکنم هیچ وقت کلمهی دوستت دارمُ به کار نَبَرَمُ هیچ وقت به خودم نگم این چیزی که قلبُ روحمُ داغون میکنه عشقه! نمیدونم تو رُدوس دارم یا نه! من به تو فقط با حسِ عاطفهی زندهگی نگاه میکنم، نه با عشق! هَر چی فکر میکنم میبینم پدرت رُ هَم هیچ وقت دوستنداشتم! اونُ میخواستمُ تحسینش میکردم امّا دوسش نداشتنم! تمومِ کسای قبلی هَم فقط سایههایی بودن سَرِ یه جُستُجو که همیشهشکست همْراهش بوده! بودن با پدرت اینُ بِهِم فهموند که هیچی مثِ تمایل یه مَرد به یه زن یا یه زن به یه مَرد آزادیِ آدمُ تهدید نمیکنه! هیچزنجیرُ طنابی نمیتونه تو رُ مثِ یه بَردهی چشمُ گوش بستهی بیاُمید نگه داره! وای به حالِ کسی که خودشُ واسه همون مِیل به کسِ دیگهییهدیه کنه! با این کار خودمون یادمون میره وُ تمومِ حقوقُ آزادیمونُ از دست میدیم! مثِ یه سگ که تو دریا اُفتاده وُ دستُ پا میزنه تا خودشُبه ساحلی که وجود نداره برسونه! ساحلی به اسمِ دوست داشته شُدنُ عشقِ کسی بودن! اگه به این ساحل برسی هَم تازه از خودتمیپُرسی که: واسه چی پَریدی تو آب؟ چون از خودت راضی نبودیُ میخواستی چیزی که دوس داشتی باشیُ تو کسِ دیگهیی ببینی؟ شایدم ازترسِ سکوتُ تنهایی؟ شاید محتاجِ اونی که کسیُ تصاحب کنی یا کسی تصاحبت کنه؟ بعضیا به همین میگن: عشق! ولی به نظرِ من عشقخیلی کمتَر از اینه که بَرات گفتم! مثِ یه جور گُرُسنهگیِ که بعدِ سیر شُدن سَرِ دِلِت میمونه وُ حالتُ میگیره! بعدش نوبتِ استفراغه! چرا هیچکسُ هیچ چیز نتونست معنیِ این کلمه رُ به من حالی کنه؟ خیلی دِلم میخواد معنیشُ بفهمم! تشنهی فهمیدنِ معنیِ اونَم! گاهی فکر میکنمشاید همون چیزیه که مادرم بَرام میگفت! یعنی حسِ یه مادر وقتی بچّهی بیدفاعشُ بغل میکنه! حداقل تا وقتی بچّه کوچیکه بِهِت فحشنمیده وُ نمیتونه آزارِت بده! اگه از تو، از خودِ تو که منُ از خودم میگیریُ خونمُ میمِکی بخوام سه تا حرفِ لعنتیِ عینُ شینُ قافُ بَرام معنیکنی چی بِهِم میگی؟
بینِ منُ آدمای عاشق یه چیزِ مُشترک هست! اونا با نگاه کردنِ عکسِ عشقشون آروم میگیرنُ منم همینطور! همیشه عکسای قشنگت تودستمه! وسواس پیدا کردم! وقتی خسته وُ کوفته میام خونه پِیِ تو میگردمُ روزنامهها رُ رو زمین پهن میکنمُ روزای عمرِ تو رُ میشمُرَم! امروزشیش هفته از بودنت میگذره! چهقدر قشنگی! دیگه نه گُلی نه شفیره! با کلّهی بزرگُ طاست شبیهِ یه آدم شُدی! مهرههات قشنگ معلومه!دستات دیگه مثِ باله نیستن! دو تا بالَن! بال درآوُردی! دلم میخواد تنُ دوتا بالتُ نوازش کنم! زندهگی توی اون تُخم چه جوریه؟ از عکساتپیداس که تو اون شناوَری! مثِ یه گُلْدونِ شیشهیی که توش گُلِ سُرخ گُذاشتن! یه نَخ از تُخم جُدا شُده که به اون گُلْدونِ سفید که رگههایقرمزُ خالای کبود داره میرسه! میگن زمین هم از چند کیلومتری همچین شکلی داره! واقعاً به نَظَر میاد یه طناب که مثِ زندهگی بُلنده از زمینبه طرفِ تو اومده! چهجوری دِلِشون میاد بگن به وجود اومدنِ انسان یه تصادف بوده؟
دکتر گُفت بعدِ تموم شُدنِ شیش هفتهگی دوباره خودمُ نشونش بِدم! فردا دوباره میرَم پیشش! گاهی وقتا تَرسُ گاهی خوشْحالی میاد سُراغم!
دکتر همونطور که کاغذیُ از رو میز برمیداشت با لحنی که سعی میکرد شادُ مهربون باشه گفت:
«ـ تبریک میگم! خانوم!»
بیمعطلی جملهشُ اصلاح کردم:
«ـ دوشیزه!»
پنداری یه سیلیِ آبْدار درِ گوشش زدهم! شادیُ مهربونی بودن تو صورتش مُرد! خیلی بیتفاوت گفت:
«ـ آها!»
بعدش رو خانم خط کشیدُ نوشت: دوشیزه! اینجوری بود که تو یه اتاقِ سفید، یه مَرد که اونم سفید پوشیده بود خیلی رسمی بودنِ تو رُ به مناعلام کرد!
از این که اسممُ رو نسخه اصلاح کرده بودم تعجّب کرد! وقتی بِهِم گفت لُخت بشمُ رو تخت دراز بِکشم لحنش اصلاً مهربون نبود! تشخیصشاصلاً ذوقْزدهم نکرد! خودم میدونستم تو اونجایی! دکترُ همْکارش اصلاً به صورتم نگاه نمیکردن! انگار دارن یه موجودِ ترسْناکُ معاینهمیکنن! ولی با هم نگاهای کشْداریُ ردُ بَدَل میکردن! وقتی رو تخت دراز کشیدم، اوقاتِ دستْیارِ از این که پاهامُ خوب باز نکردمُ جای دُرُستنذاشتم، تلخ شُد! به زور پاهامُ از هم باز کردُ گفت:
«ـ یکی اینجا، یکی اونجا!»
اون موقع حِس کردم یه تیکه گوشتِ مسخره بیشْتر نیستم! چند دقیقه بعد قسمتِ وحشتْناکِ ماجرا شروع شُد: دکتر دستْکشِ لاستیکیشُدستش کردُ شروع کرد به معاینه کردنم! حسابی درد کشیدم! فکر کردم میخواد تو رُ خفه کنه! بالاخره دستْکششُ در آوُردُ گفت:
«ـ همه چی خوبه! همه چی عادیه!»
یه نسخه نوشتُ مثِ یه طوطی شروع کرد به گفتنِ این که حامله شُدن مریضی نیستُ میتونم هَر کاری که قبلاً میکردمُ بازم بکنم! فقط بایدزیاد سیگار نکشمُ با آبِ خیلی گرم حموم نکنمُ به فکرِ جنایت نیفتم! پُرسیدم:
«ـ جنایت؟»
«ـ آره! البتّه میدونین که دولت این کارُ قدغن کرده!»
واسه این که تهدیداش کارسازتَر بشه قرصای روتئین تجویز کردُ اَزَم خواست هَر پونزده روز یه بار بِرَم پیشش! بعد گفت حقِ ویزیتُ به مُنشیبِدمُ وقتِ گفتنِ تمومِ اینا حتّا یه لبْخند هم نَزَد! وَردستش هَم روی خوش بِهِم نشون ندادُ وقتی درُ میبستم دیدم که هَر دو با تأسف سَر تکونمیدَن!
میترسم تو با این چیزا کنار نیای! تو دُنیایی که قراره پا توش بذاریـ با وجودِ حرفایی که دربارهی عَوَض شُدنِ زمونه میزَننـ به زنی که بدونِازدواج کردن بچّه دار بشه میگن: وِلِنگار! تو بهترین شکلِش هَم اونُ یه قهرمان میدوننُ اَزَش تعریف میکنن! ولی هیچ وقت به چشمِ یه زنِعادی بِهِش نگاه نمیکنن! دوافروشی که قرصای روتئینُ بِهِم فروخت از قبل منُ میشناختُ میدونست شوهر ندارم! وقتی نسخه رُ بِهِشدادم اَبروهاشُ بالا انداختُ با تعجّب نگام کرد! بعدش رفتم پیشِ خیاطم تا یه پالتو سفارش بِدم! چیزی به زمستون نمونده وُ نمیخوام تو سَردتبشه! با دهنِ پُرِ سوزن شروع کرد به گرفتنِ اندازههام! وقتی بَراش توضیح دادم که پالتو باید یه کم بزرگتَر باشه چون حاملهاَمُ شکمم کم کم دارهبالا میاد، از خجالت قرمز شُد! دهنش همچین وا مونده بود که تَرسیدم مبادا سوزنا رُ قورت بده! ولی سوزنا زمین ریختنُ مِترِش هَم از دستشاُفتادُ من از این که ماجرا رُ بِهِش گفتمُ دستْپاچهش کردم، پشیمون شُدم! دربارهی رئیسَم همین اتّفاق اُفتاد! به هَر حال چون رییسمِ وُ ماه به ماهبِهِم پول میده دُرُس نیست که بِهِش نگم تا چند ماه نمیتونم کار کنم! واسه گفتنِ همین حرف رفتم تو اتاقش! یه کم ساکت موند! بعد خودشُپیدا کردُ با لُکنت گفت به تصمیمم احترام میذاره! گفت من خیلی شُجاعَم ولی بهتره این ماجرا رُ پیشِ هَر کسی نگم!
«ـ از این موضوع بینِ خودمون حرف زَدَن یه چیزه وُ گفتنش به کسایی که دَرکت نمیکنن یه چیزِ دیگه! اصلاً شاید چند روز دیگه نظرت عَوَض بشه!دُرُسته؟»
رو نَظَرت عَوَض بشه خیلی تکیه کرد! گفت تا سه ماههگی وقت دارم فکر کنمُ تصمیمی بگیرم که عاقل بودنمُ ثابت کنه! گفت کارَم خیلیخوبه وُ حیفه که واسه احساساتم اَزَش دَس بِکشم! اون گفت خیلی بیشْتَر از چند ماهُ یه سال طول میکشه وُ مسیرِ زندهگیم عَوَض میشه!منظورش این بود که با بودنِ تو من دیگه مالِ خودم نیستمُ نمیتونم مثِ قبل کار کنم! یادمون نَره که شرکتِ اون منُ مشهور کرده بودُ روم حسابمیکرد! کلّی بَرنامه واسه آیندهم داشت! اگه نَظَرَم عَوَض میشُد باید به اون میگفتمُ اَزَش کمک میخواستم!
پدرت دوباره تلفن کرد! صداش میلَرزیدُ میخواس بدونه جوابِ آزمایش مثبت بوده یا منفی! گفتم که مثبت بوده! بازَم پُرسید که کی خیال دارمبه قولِ خودش ترتیبِ کارُ بِدَم! بدونِ این که حرفی بزنم گوشیُ گُذاشتم!
آخه چرا تا یه نفر قانونی حامله میشه بَراش جشن میگیرنُ اَزَش میخوان خودشُ خسته نَکنه وُ بِهِش میگن حاملهگی خیلی خوبه، ولیدربارهی من همه لالمونی میگیرنُ از سقطِ بچّه حرف میزنن؟ همه دارن توطئه میچینن تا منُ تو رُ از هم جُدا کنن! گاهی نگرون میشمُ ازخودم میپُرسم: بالاخره کی برنده میشه؟ ما یا اونا؟ شاید دلواپسیم از زنگای این تلفن باشه! زنگِ تلفن تلخیا وُ ناراحتیایی که یادمرفته بودُ دوباره بَرام زنده میکنه! ناراحتیای که از یه مُش خیالِ خوش دُرُس شُده بودن که به من فهموند عشق یه نمایشِ پیچیدهس! زخماخوب میشنُ جاشونَم کم کم از بین میره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دَردا بسّه! دَردِ شکستنای کهنه تو وقتی که زمان میگذره!
***
دنیای تو همون کیسهییِ که شیش هفتهس توش چُمباتمه زَدیُ شناوَری! به این کیسه میگن کیسهی جنینی! توشُ یه مایعِ نَمکْدارپُرکرده که نمیذاره تو دُچارِ قوّهی جاذبه بِشیُ تکون خوردنای من اینطَرَف اونطَرَف بندازدِت! تا همین چند روز پیش غذاتُ فقط از همون کیسهپیدا میکردی! بعدِ یه سِری ماجراهای عجیبُ غریب، تو یه کم از این مایعُ میخوردی، یه کمشُ جذب میکردیُ با چیزی که دفع میکردیدوباره اون مایعُ میساختی! حالا چهار روزِ که با بندِ ناف به من وصل شُدیُ از من غذا میگیری! تواین چند روز خیلی اتّفاقا اُفتاده که منواسهشون تو رُ ستایش میکنم! جُفتی که تُخمُ تو خودش گرفته حسابی سِفت شُده! سلّولای خونیت مُدام زیادتَر میشن! تمومِ اینا داره با یهسرعتِ عجیبُ غریب اتّفاق میاُفته! شبکهی رگات دیگه دیده میشه! رگاتُ بندِ نافی که منُ به تو وصل میکنه هَم سِفت شُده! کبدت حسابیپُف کرده وُ تمومِ اعضای دیگهت دارن شکلِ خودشونُ پیدا میکنن! دستْگاهِ تناسُلیت هَم جوونه زَده! حالا دیگه خودت میدونی دختری یاپسر! ولی ـ کوچولو! ـ چیزی که بیشتر از همه دوس دارم اینه که دستات هَم شکل گرفتن! انگشتات معلومَن! یه دهنِ کوچولو وُ یه لَب داری! زبونمپیدا کردی! سوراخی بیستتا دندونت هَم پیداس! با وجودِ کوچولویی دوتا چِشم داری! دوتا چشم که سه گِرَم بیشتر وزنشون نیست! نمیتونم باورکنم تمومِ این چیزا تو چند هفته دُرُس شُدن! به نَظَرَم واقعی نمیاد! ولی شروعِ دُنیا هم باید همینجوری بوده باشه! یه جُنبش، یه تَوَرّمُ... شروعِزندهگی! بدونِ پایانُ پیچیده، بدونِ پایانُ سخت، بدونِ پایانُ سریعُ منظّمُ کامل...
چهقدر وول میخوری! کوچولو! کی میگه تو گهوارهی آبیت خوابیدی؟ تو هیچ وقت نمیخوابیُ آرومُ قرار نمیگیری! کی گفته توی آرامشی؟ کیگفته تو آروم میگیریُ فقط یه لالاییِ قشنگ از صداهای نَرمِ دورُ وَرِتُ میشنوی؟ میدونم مُدام داری تکون میخوریُ یه فشارِ تُلُمبهییُ نفسکشیدنای تُندُ انفجارای دَم به دَمُ صداهای بُلند باهاته! کی گفته تو جون نداریُ مثِ یه گیاهی که میشه با قاشق از خاک بیرونت آوُرد!
به من میگن اگه میخوام از شَرّت خلاص شَم، الان وقتشه! یعنی باید صبر کنم به یه آدم با چشمُ دستُ دهن بَدَل بشی تا بِکشمت، نه قبل ازاون! قبلش تو کوچولو بودیُ نمیشُد راحت پیدات کردُ کشتت!
اونا همهشون دیوونهاَن!
***
دوستم اعتقاد داره این منم که دیوونهاَم! اون که ازدواج کرده تو این سه سالِ آخر چهارتا بچّه سقط کرده! اون دوتا بچّه داره وُ نمیخواد صاحبِسوّمی بشه! درآمدِ شوهرش کمه وُ خودش هَم سَرِ کار میره وُ کارشُ دوس داره وُ نمیتونه اَزَش بگذره! رسیدن به بچّهها رُ به مادرشوهرشسپُرده چون خودش نمیتونه تنها یه کودکستانُ اداره کنه! بچّه به دُنیا آوُردن خیلی شاعرانهس ولی به نظرِ دوستم حقیقت یه شکلِ دیگه داره!اون میگه:
«ـ حتّا مُرغا هم به هَر چه قدر میتونن جوجه به دُنیا نمیارن! اگه از هَر تُخمی یه جوجه بیرون میاومد، دُنیا مُرغْدونی میشُد! مگه نمیدونی بعضی از مُرغاتُخمای خودشونُ میشکننُ میخورن؟ مگه نمیدونی تو هَر سال فقط یکی دوبار رو تُخم میخوابن؟ حتّا خرگوشا هم بچّههای لاغرشونُ میخورن تا بهاون یکیا بهتر شیر بِدن! به نَظَرت بهتر نیست همون اوّل کلَکِ اونا رُ بِکنَن تا این که بذارین دُنیا بیانُ خورده بِشن؟»
من بِهِش گفتم بهتر اینه که اصلاً بچّهیی دُرُس نکنن! ولی اون با این حرفِ من کلافه شُدُ تعریف کرد که هَر شب قرص میخورده تا بچّهدارنَشه! از این کار خوشِش نمیاومده ولی هَر شب قرصُ میخورده! تا یه شب یادش میره وُ کار به انداختنِ بچّهی اوّل میکشه! با یه سوند کلَکِبچّه رُ کنده بودن! من اون موقع دُرُست نفهمیدم که این سوند چه جور چیزیه! فکر میکردم یه میلهس که با اون بچّهها رُ میکشن! بعدافهمیدم خیلی از زَنا از اون استفاده میکنن با این که میدونن دردِ زیادی داره وُ شاید کارشون به زندون بِکشه!
هیچ از خودت پُرسیدی چرا چَند روزِ که فقط دربارهی همین چیزا باهات حرف میزنم؟ خودمَم نمیدونم! شاید واسه این که کسای دیگه تا حدِشکنجه در اینباره باهام حرف میزنن تا بلْکه بتونن راضیم کنن! شاید واسه این که خودمم به این فکر اُفتادم! شاید واسه این که نمیخوامهیشکیُ شَریکِ این تَردیدی کنم که به جونم اُفتاده! فکر کشتنت روزامُ نِفله میکنه ولی بازم به اون فکر میکنم! حرفایی که دربارهی مُرغاشنیدم از خاطرم دور نمیشه، همینطور قیافهی عصبانیِ دوستم وقتی عکساتُ نشونش میدادمُ به دستا وُ چشمات اشاره میکردم! اون بِهِمگفت که چشما وُ دستای تو با میکروسکوپ هم دیده نمیشنُ من دارم تو خیالْبافی زندهگی میکنم! اون فکر میکنه من به رؤیاهام مثِ چیزایواقعی نگاه میکنمُ بِهِم گفت:
«ـ پَس چرا بچّهقورباغهها رُ از استخرِ خونهت بیرون میاری تا به قورباغه بَدَل نَشنُ شبا با سَرُ صداشون ذلّهت نکنن؟»
میدونم که دارَم مُدام بَرات از زشتیِ دُنیایی که قراره پا توش بذاری حرف میزنمُ از کارای بَدی که هَر روز انجام میدیم باخبرت میکنم!میدونم فهمیدنِ تمومِ این چیزا واسه تو آسون نیست ولی یه چیزایی کم کم بِهِم میفهمونه که تو تمومِ حرفامُ میفهمی! این موضوع از همونروزی شروع شُد که سعی میکردم بِهِت بفهمونم زمین مثِ همون تُخمی که از توش بیرون اومدی گِرده وُ دریا از چیزی مثِ همون آبی که توششناوَری دُرُس شُده! میخواستم اینا رُ بِهِت بفهمونمُ نمیدونستم چهطور! یهو فهمیدم بیخودی دارم زور میزنمُ خودت تمومِ این چیزا رُ بهتر ازمن میدونی! از دونستنِ این موضوع فَلَج شُدمُ تا همین حالا هَم فکر میکنم حدساَم دُرُس بوده! اگه تو تُخمی که از اون دُرُس شُدی یه دُنیاهست، پَس چرا نشه تو اون دُنیا فکر کرد؟ مگه اینُ نمیگن که ضمیرِ ناخودآگاه، همون خاطرههای زندهگی قبل از پا گُذاشتن تو روشناییه؟ واقعاًاینجوریه؟ پَس تو که همه چیُ میدونی بِهِم بگو زندهگی از کجا شروع میشه؟ بِهِم بگو! التماست میکنم! بگو تو شروعش کردی؟ از کجا؟ ازهمون موقع که یه قطره نور که بِهِش اسپرماتازویید میگیم تُخمکُ سوراخ کرد؟ از اون موقع که قلبت دُرُس شُدُ شروع کرد به تُلُمبه کردَنِ خون؟از اون موقع که مغزُ مُخْچهت دُرُس شُدُ شبیهِ یه آدم شُدی؟ شاید هنوز اون لحظه نَرسیده وُ تو مثِ یه موتوری که دارن تیکههاشُ سَوار میکنن؟
حاضرم هَر چی دارم بِدم تا تو سکوتتُ بشکنیُ پا تو زندونی بذارم که توش قایم شُدیُ خودم نگهْبانشاَم! حاضرم هَر چی دارم بِدَمُ تو رُ ببینمُصداتُ بشنوم!
تو با من یه جُفتِ عجیبُ دُرُس کردیم! همه چیزِ تو به من بستهگی داره وُ همه چیزِ من به تو! اگه تو مریض بشی، منم مَریض میشَمُ اگه منبمیرم، تو هَم میمیری! با این همه نه من میتونم باهات اختلاط کنم نه تو با من! با وجودِ این که توی دُنیای خودت عقلِ کلّی، بازم نمیدونیمن چه شکلیاَمُ چَن سالَمه وُ به چه زبونی حرف میزنم! نمیدونی از کجا اومدمُ کجامُ چیکارهاَم! حتّا اگه به مغزت فشار بیاری هَم نمیتونیبفهمی من سفیدم یا سیاه، جوونم یا پیر، قَد بُلندم یا کوتوله! هنوزم از خودم میپُرسم تو یه نفر هَستی یا نه!
هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشتِ مُشترک اندازه ما از هم بیخبر نبودن!
هیچ وقت دوتا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازهی ما از هم دور نبودن!
***
بَد خوابیدمُ تَهِ دِلم دَرد داشتم! یعنی تو بودی؟ با دلْهُره تو تخت به خودم میپیچیدمُ خوابام پُرِ کابوس بود!
تو یکی از کابوسا پدرت داشت زار میزَد! هیچ وقت گریهی اونُ ندیده بودمُ گمون نمیکردم بتونه گریه کنه! اشکاش مثِ چیکههای سُربی تواستخرِ کوچیکِ خونه میریخت! تمومِ استخرُ یه سِری نوارِ لیزُ دراز پوشونده بودن! تَهِ هَر کدوم از اون نوارا یه تُخمکِ کوچولو بود! اونا بچّه قورباغهبودن! کاری با پدرت نداشتم، فقط فکر کشتنِ بچّه قورباغهها بودم! نمیخواستم اونا قورباغه بشنُ با سَرُ صداشون خوابُ از چشام بگیرن! کارِآسونی بود! فقط بایس نوارا رُ بَرمیداشتیُ رو چمن میذاشتی تا آفتاب خُشکشون کنه! ولی نوارا پیچُ تاب میخوردنُ دوباره تو لجنِ استخر فرومیرفتن! نمیتونستم رو چمن بذارمشون! آخرش پدرت گریهشُ تموم کردُ اومد کمکِ من! خیلی راحت میتونست اون کارُ بکنه! با یه شاخهیدرخت نوارا رُ از آب درمیآوُردُ رو چمن تَلّهشون میکرد! کارش آرومُ دقیق بود! من عذاب میکشیدم! به نَظَرَم میاومد شاهدِ مُردنُ خفه شُدنِهزارون نوزادم! شاخه رُ از دستِ پدرت بیرون کشیدمُ داد زَدَم:
«ـ بذار زنده بمونن! تو هَم به دُنیا اومدی؟ مگه نه؟»
تو یه کابوسِ دیگه یه کانگورو دیدم! یه کانگوروی ماده بود که یه چیزِ نرمُ زنده داشت از رحمش بیرون میاومد! یه کرمِ خیلی نَرم! با تعجّب دورُوَرِ خودشُ نگاه میکردُ میخواس بفهمه کجاس! بعد از تنِ پشمالوی کانگورو رفت بالا! نَرم نَرم جلو میرفت، خسته میشُد، سُر میخورد، خستهمیشُد، راهُ گُم میکرد...ولی آخر به کیسهی مادرش رسید! آخرین زورشُ زَدُ خودشُ با سَر انداخت تو کیسهی مادرش! فهمیدم اون مثِ تونیست! اون بچّهی یه کانگورو بود! اونا زود به دنیا میانُ تو کیسهی مادرشون کامل میشن! با اون حرف میزدم! انگار اون بچّه کانگورو تو بودی!اَزَش تشکر میکردم برای این که اومده تا به من نشون بده یه موجودِ نه یه چیز! به اون گفتم دیگه با هم غریبه نیستیمُ از خوشْحالی خندیدم!خندیدمُ خندیدم... امّا یهو یه پیرهزَن سَر رسید! خیلی پیرُ غمگین بود! انگار وزنِ تمومِ دنیا رو شونههاش سنگینی میکرد! تو دستایچرکْخوردهش یه بچّهی تازه به دُنیا اومده بود که چشاش بسته بودنُ سَرِش واسه تنش بزرگ بود! پیرهزن میگفت:
«ـ چهقدر خستهام! کلّی پول خرجِ سقطِ جنین کردم! هشت بار بچّهدار شُدمُ هشت بار سقط جنین کردم! اگه پولْدار بودم تمومِ بچّههامُ به دُنیا میآوُردمُحالا شونزدهتا بچّه داشتم! هَر بار حاملهگی بَرام مثِ دفعهی اوّله! ولی کشیشا این چیزا رُ نمیفهمن!»
بچّهی تو دستش قدِ اون صلیبای کوچیکی بود که آدمای با ایمون همیشه پیشِ خودشون نگه میدارن! پیرهزن همونطور که بچّه رُ مثِ یهصلیب تو دستش گرفته بود رفت تو یه کلیسا وُ بعد از این که جلوی یکی از غرفههای اعتراف زانو زَد شروع کرد زیرِ لَبی حرف زَدَن! از توی غرفهصدای عصبانیِ یه کشیش بُلند شُد:
«ـ تو یک موجودُ کشتی! تو یک موجودُ کشتی!»
پیرهزَن از ترس این که دیگرون حرفای کشیشُ بشنون زیرِ لَبی میگفت:
«ـ فریاد نزنین! پدرِ مقدّس! خواهش میکنم! یه کاری نکنین منُ بندازن تو زندون!»
ولی کشیش صداشُ پایین نمیآوُرد! پیرهزَن از جاش بُلند شُدُ پا گُذاشت به فرار! تو کوچه میدویدُ پاسبونا دنبالش گُذاشته بودن! صحنهی دویدنِپیرهزن اذیتم میکرد! به جای اون عذاب میکشیدمُ با خودم میگفتم:
«ـ الان قلبش میترکه! الان میمیره!»
پاسبونا جلوی درِ خونهش بِهِش رسیدن! بچّه رُ از دستش قاپیدنُ دستای اونُ بستن! پیرهزن با غرور میگفت:
«ـ پشیمونم ولی بازم این کارُ میکنم! دوست ندارم بچّهمُ از بین بِبَرَم ولی نمیتونم خرجِ این همه بچّه رُ بِدَم! نمیتونم!»
همون موقع بود دردِ شِکم از خواب بیدارم کرد!
دیگه نباید دوستمُ ببینم! وِرّاجیای اون باعث میشه کابوس ببینم! دیْشب شام منُ دعوت کرده بودُ چون شوهرش خونه نبود کلّی دربارهی توباهام حرف زَد! مصیبتی بود! انگار یه دکتر به اسمِ اِچ.بی.مونسون با اون همْعقیدهس!
اون اعتقاد داره که جنین یه مادهی بیجونه! مثِ دونهی یه گُل که میشه با قاشق بیرونش کشید! اون دکتر به جنین میگه: نظام منظّمِامکاناتِ تحقق نیافته! ولی به نظرِ خیلی از پزشکا زندهگیِ هَر آدم از زمانِ لقاح شروع میشه! چون تُخمک بعدِ لقاح D.N.A تو خودش داره!یعنی همون اسیدزوکسی ریبونوکلئیک که اساسِ تمومِ پروتئینهاییِ که یه آدمُ دُرُس میکنن!
ولی دکتر مونسون میگه اسپرماتوزوییدُ تُخمِ لقاح نَشُده هم تو خودشون D.N.A دارن! اون وقت باید اسپرماتوزوییدُ تُخمِ لقاح نَشُده رُ همموجودِ زنده بدونیم! بعضی از دکترا معتقدن اون تخم بعدِ بیستُ چهار هفته تبدیل به انسان میشه، یعنی از همون وقت که میشه از رحمبیرونش آوُردُ با دستگاهای پزشکی زنده نگهاِش داشت! دوستم میگفت نوزاد یه آدم نیست چون هنوز از اجتماعُ فرهنگ تأثیر نگرفته! کارِمونبه دعوا کشید! اون با حرفای دکتر مونسون موافق بودُ من حرفِ اونای دیگه رُ دُرُستَر میدونستم! کلافه شُدُ منُ به طَرَفْداری از حرفِکشیشیا متّهم کردُ داد زَد:
«ـ تو کاتولیکی! تو یه کاتولیکی! کاتولیک!»
بِهِم برخورد! اون خوب میدونست که من کاتولیک نیستمُ با فضولیِ کشیشا تو این ماجرا مخالفم! من نمیتونم حرفای مونسونُ قبول کنم!هیچ وقت نمیتونم قبول کنم آدم یه سوندُ تو خودش فرو کنه وُ مثِ تنقیه یه غذای سنگینُ بیرون بیاره! نمیتونم قبول کنم مگه این که...
مگه این که چی؟ شاید دارم به تصمیمی که گرفتم خیانت میکنم! فکر میکردم حسابی به تصمیمم مطمئنمُ دخلِ تمومِ وسوسهها وُ دودلیها رُآوُردم! پَس چرا دوباره صدتا بهونه اومده سراغم؟ واسه این غصّهها که دچارِ سرگیجهم میکنن؟ واسه این دَردایی که تو دِلم لونه کردن؟
باید قَوی باشم! کوچولو! باید ایمونم به خودمُ تو رُ نگه دارم! باید تو رُ تو خودم نگه دارم تا به دنیا بیایُ بزرگ بشی! میدونم تو نه شبیهِ کشیشیمیشی که تو کابوسم داد میزَد، نه شبیهِ دوستم با اون دکتر مونسونِ نِکبتیش، نه شبیهِ پاسبونایی که تو کابوسم دستای پیرهزنُ طناب پیچکردن! یکی تو رُ مالِ آسمون میدونه، یکی تو رُ بَردهی مادرت به حساب میاره وُ پاسبونا فکر میکنن جزوِ اموالِ دولتی! تو مالِ هیشکی نیستی!فقط مالِ خودتی! تو خودت تصمیم گرفتی باشیُ من اشتباه فکر میکردم که به زور دارم وادارت میکنم به دنیا بیای! من واسه نگه داشتنت دارماز همون فرمانی اطاعت میکنم که جرقّهی بودنت بِهِم داد! من اطاعت کردم نه انتخاب! از بینِ ما دوتا احتمالاً اون که قربونی میشه منم!مگه وقتی مثِ خفّاش خودتُ به تنم میچسبونی همین قصدُ نداری؟ مگه وقتی کاری میکنی حالت تهوع داشته باشم منظورت همین نیست؟
حالم بَده! الان یه هفتهس که کار خستهم میکنه! یکی از پاهام وَرَم کرده! وحشتْناکه نتونم به سفری که قرارِ بِرَم! رییسم اینُ فهمیده! امروز بایه لحنِ تهدیدآمیز اَزَم پُرسید میتونی بِری سَفَر یا نه بعدش هَم اضافه کرد که باید بتونی! یه ماجرای مهم تو این سفر هست که خیلیبه دردم میخوره! رییسم به اون علاقه داره! خودمم همینطور! اگه نتونم بِرَم چی؟ حتماً میتونم! مگه دکتر نگفت حاملهگی مریضی نیستُ یهوضعِ طبیعیه؟ مگه نگفت باید به کارایی که همیشه میکردم ادامه بِدَم؟ تو به من خیانت نمیکنی!
***
اتفاقی اُفتاد که حسابشُ نکرده بودم! دکتر بستریم کردُ حالا مثِ مُرده اُفتادم تو تختِخواب! باید دراز بِکشمُ جُم نخورم! کارِ آسونی نیس!میدونی؟ چون تنها زندهگی میکنم اگه کسی زنگ بزنه باید بُلن شَمُ درُ باز کنم! تازه غذا هَم باید دُرُست کنم! حمومَم باید بِرَم! واسه غذا پُختنُحموم رفتن هَم باید از تخت اومد بیرون! مگه نه؟ مُشکلِ غذا رُ فعلاً دوستم حل کرده! کلیدِ خونه رُ دادم بِهِش! طفلکی روزی دوبار میادُ بَرام غذامیاره! بِهِش میگم:
«ـ تو رُ بگو که بچّهی سوّمتُ نمیخواستی ولی حالا مجبوری لَلهگیِ یه آدم بزرگُ بکنی!»
اون گفت یه آدم بزرگُ به بچّه ترجیح میده چون مجبور نیست شیرش بده! حرفمُ باور میکنی اگه بگم دوستم آدمِ خوبیه؟ وقعاً خوبه! نه واسهاین که بِهِم سَر میزنه! چون دیگه از مونسونُ اون دکترا حرفی نمیزنه! انگار از این که شاید تو رُ از دست بِدَم به وحشت اُفتاده! نگران نباش!خطری نیست! دکتر همین چند روز پیش یه سِری آزمایش کردُ خبر داد داری حسابی بزرگ میشی! فقط گفت که محضِ احتیاط چند روزی رُ ازجام تکون نخورم تا دردِ شیکمَم زودتَر خوب بشه! تو الان دو ماههییُ جنین تو دو ماههگی خیلی حسّاسه! تو همین وقتاس که نطفه یه جنینِواقعی میشه! اوّلین یاختههای استخونی دُرُس میشنُ جای غضروفا رُ میگیرن! پاهات مثِ شاخههای درخت رُشد میکننُ انگشتات مثِجوونه رو نوکِ اونا سبز میشن! تا سه ماههگی باید مواظب باشیمُ بعدش میتونیم بریم سُراغِ کارامون! این ماجرای جُم نخوردن پونزده روزبیشتر طول نمیکشه! یه سینهپهلوی وحشتْناک واسه رییسم اختراع کردم! اونم باور کردُ گفت میتونه مسافرتمُ پونزده روزی عقب بندازه! گفتمیتونه برنامهها رُ تا اون موقع کش بده! خوب شُد! اگه اصلِ ماجرا رُ میدونست یکی دیگه رُ جای من میفرستاد! شاید هَم مینداختم بیرون!اون وقت ما تو یه هچلِ حسابی میاُفتادیم! کی بِهِمون غذا میداد؟
دیگه خبری از پدرت نیست! لابُد دوس نداره قاطیِ مُشکلاتِ من بشه... چیه؟ بَدت اومد؟ باور کن همون یه ریزه حِسّی که بِهِش داشتم هَم بعدِدو تا تلفنِ آخر تَه کشید! چون جای این که خودشُ نشونم بده وُ چِش تو چِشَم بشه از پُشتِ گوشی باهام حرف زَد! لااقل بعدِ برگشتن میتونستخودشُ بِهِم نشون بده! تو اینجوری فکر نمیکنی؟ اون خوب میدونه که اَزَش نمیخوام باهام ازدواج کنه! هیچ وقت اینُ اَزَش نخواستم! هیچوقت هَوَس ازدواج نکردمُ نمیکنم! پَس واسه چی غیبش زَده؟ شاید از این که تو تختِخواب منُ دوس داشته، احساسِ گُناه میکنه!
یه روز پیرهزنی پیشِ کشیش رفت تا از تَهِ دِل اعتراف کنه وُ کشیش بِهِش گفت:
«ـ با شوهرت تو رختِخواب نرو!»
به نظرِ خیلیا گُناهِ واقعیِ یه زنُ مَرد اینه که تو رختِخواب با هَم باشن! اونا میگن واسه گُناه نکردن همین کافیه که بچّهدار نشیم! ولی از اونجاکه سخت میشه فهمید کی گُناهکارِ وُ کی بیگناه، پَس بیاین همهمون دست از پا خطا نکنیم تا پیر بشیم! اون وقت آدمای دنیا بَدَل میشن بههزارون پیرهمَردُ پیرهزَن که از بچّه دُرُست کردن عاجزاَن! کم کم نسلِ آدمیْزاد رو به نابودی میره وُ دُرُست مثِ قصّههای علمی ـ تخیلی که تومرّیخ اتّفاق میافتن شهرها پُر میشن از ساختمونای دربُ داغونی که فقط ارواح توشون زندهگی میکنن! روحِ اون کسایی که میتونستنزندهگی به دست بیارنُ نخواستن! روحِ تمومِ اون بچّههایی که هرگز به دنیا نیومدن!
سراغِ همْجنسا رفتن هَم همین نتیجه رُ داره: سیارهیی که توش پُر آدمای زَواردررفتهس که از بچّه دُرُس کردن عاجزنُ شهرهایی با ساختمونایدربُ داغون که ارواح بچّههای به دنیا نیومده توشون ساکن شُده!
شاید بشه از این آدمای پیر استفاده کرد! یه جا خوندم که میشه جنینُ از کسی به کسِ دیگه منتقل کرد! یه بُردِ بیولوژی تکنولوژیک! تخمی کهلقاح پیدا کرده رُ از شکمِ مادر بیرون میکشنُ تو شکمِ یه زنِ دیگه که آمادهگیِ قبول کردنشُ داره جا میدَنُ میذارن پیشِ مادرِ تازهش رُشد کنه!اگه کسیِ دیگهیی حاضر بود تو رُ قبول کنه ـ مثلاً یه پیرهزن که تو رختِخواب موندنُ دوس داره ـ تو راحت به دُنیا میاومدیُ منم این همه حرصُجوش نمیخوردم! اصلاً بچّه دُرُس کردن کارِ آدمای پیره! اونا حوصلهشُ دارن! شاید بِهِت توهین بشه اگه بذارنت تو شکمِ زَنی به جُز من! رفتنتو یه شکمِ خوبُ سردُ گَرم کشیده که هیچوقت سَرِت غُر نمیزنه چرا باید ناراحتت کنه؟ زندهگیتُ که اَزَت نمیگیرن! فقط یه خونهی دیگه بِهِتمیدَن...
منُ ببخش! دارم هذیون میگم!
مُشکل اینه که تکون نخوردن عصبیم میکنه وُ بداخلاق!
***
امروز یه اتّفاقِ خوب بَرام اُفتاد! زنگ زدنُ غُرغُرکنون از تختُخواب اومدم بیرون! پُستْچی یه بستهی هوایی آوُرد! یه بسته از مادرم که یه نامه ازاونُ پدرم ضمیمهش بود! چند روز پیش بِهِشون خبر داده بودم که تو هستی! حِس میکردم اونا حق دارن بدونن! هَر روز صُب منتظرِ شنیدنِجوابشون بودمُ از فکر کردن به حرفای بَدی که قرار بود اَزَشون بشنوم تَنَم میلَرزید! آخه میدونی، اونا آدمایی از نسلِ قبلَن! ولی نامهشون به منحالی کرد که با تموم تعجبی که با شنیدنِ این خبر دُچارش شُدن، از بودنِ تو خوشْحالنُ بودنتُ تبریک میگن:
ما دیگر دو درختِ خُشکیم و چیزی نداریم که به تو بیاموزیم! اکنون تو میتوانی چیزهایی به ما بیاموزی! اگر چنینتصمیمی گرفتهیی پَس حتماً تصمیمِ دُرُست همین است! ما نامه نوشتیم تا بدانی دَرسهای تو را میپذیریم.
بعدِ خوندنِ نامه، بسته رُ باز کردم! یه جعبهی کوچیکِ پلاستیکی توش بود که یه جُف کفشِ کوچولوی سفیدُ سَبُکُ تو خودش داشت! اوّلینکفشای تو! تو کفِ دستام جا میگیرنُ تازه خیلی کوچیکتَر از دستِ منن! وقتی تو دستم میگیرمشون بغض راهِ نفسمُ میبنده وُ قلبم از تپیدنمیمونه!
حتماً از مادرم خوشِت میاد! با اون تو دو تا مادر داریُ این یه ثروتِ بزرگه! از اون خوشِت میاد چون اعتقاد داره بدونِ بچّهها دنیا به آخر میرسه! ازاون خوشِت میاد چون تُپُلُ مهربونه وُ یه شکمِ نَرم داره که میتونی روش بشینیُ دستای چاقی که میتونه باهاش تو رُ نگه داره! زنگِ هزارتازنگوله تو صدای خندههاشه! هیچ وقت نفهمیدم چهطور اینجوری میخنده ولی فکر میکنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیادگریه میکنن میتونن قدرِ قشنگیای زندهگی رُ بدوننُ خوب بخندن! گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت! خیلی زود اینُ میفهمی! وقتِبرخوردت با دُنیا یه گریهی طولُ دراز سَر میدیُ بعدش هَم تا چند وقت غیرِ گریه کاری اَزَت بَر نمیاد! همه چیز تو رُ به گریه میندازه: نور،گُرُسنهگی، کلافهگی! هفتهها وُ ماهها وقت میبَره تا لبْخند رو لَبات بشینه وُ گلوت از خنده بِلَرزه!
ولی نباید از این حرفها مایوس بشی! وقتی لبْخند زَدی، وقتی خندیدی باید خندههاتُ به من تقدیم کنی تا اینجوری بفهمم خوب کاریکردم سُراغِ بیولوژی ـ تکنولوژی نرفتمُ شکمِ یه مادرِ با حوصلهتَر از خودمُ نصیبِ تو نکردم!
***
عکسی که تو رُ تو دو ماههگی نشون میده رُ از روزنامه بُریدم! عکس تمامرُخِ صورتت که چهلبار بزرگ شُده! اونُ چسبوندم به دیوارُ از رو تختَمتماشاش میکنم! سِحرِ چشمات شُدم! چهقدر نسبت به هیکلت دُرُشتنُ چهقدر بازشون کردی! راستی اونا چی میبینن؟ فقط آب؟ یا دیوارایزندونتُ؟ شاید همون چیزایی رُ که من میبینم! شک کردم که تو از توی من بیرونُ میبینی! غصّه میخورم از دونستنِ این که باید چند روز دیگهچشماتُ بِبَندی! یه مادّه مثِ خمیرِ سَرِ پلکاتُ گرفته که تا چند روز دیگه اونا رُ به هم میچسبونه تا زمانی که پِلکت کامل بشه بَلایی سَرِ چشماتنیاد! تا هفتماههگی چشم باز نمیکنی! بیست هفته تو تاریکیِ مطلقی! حِیف! ولی شایدَم نه! وقتی چیزی واسه تماشا کردن نداشته باشی بهتربه حرفام گوش میدی! هنوز خیلی چیزا هَست که بهت بِگمُ این روزای استراحتِ مطلق فرصتِ خوبیه چون تو این روزا جُز کتاب خوندنُ تماشاکردنِ تلویزیون کارِ دیگهیی ندارم! تازه باید تو رُ واسه رو به رو شُدن با یه عالمه حقیقتِ تلخ آماده کنم! امید داشتن به این که تو همین حالا همهچیزُ میدونی منُ قانع نمیکنه! ولی گفتنِ همه چیز آسون نیست! چون اگه روحی داشته باشی به اصولی اعتقاد داری که با چیزی که تو دنیامیبینی کلّی فرق داره! تو تنهایی! یه تنهای با شکوه! تنها تجربهت خودتی! ولی ما رُ نمیشه شمُرد! هزارون هزار آدمیم! تجربههای هَرکدوممون به اون یکیا وابستهس! همینطور شادیا وُ رنجامون...
خُب! از اینجا شروع میکنم! اعلام میکنم که توی دُنیا تنها نیستیُ اگه بخوای خودتُ از بودنِ اِجباری با دیگران خلاص کنی، موفّق نمیشی!تو این دُنیا کسی نمیتونه مثِ تو تنها باشه وُ خودش احتیاجای خودشُ رفع کنه! اگه بخواد این کارُ بکنه کارِش به جنون میکشه! یا تو بهترینحالتش شکست میخوره! گاهی بعضیا این کارُ امتحان میکنن! میرَن تو دِلِ جنگل یا میزنَن به دریا وُ قسم میخورن که به دیگرون نیازیندارنُ هیچْکس نمیتونه اونا رُ پیدا کنه! ولی پیداشون میکنن! حتّا گاهی خودشون برمیگردن! سَرشکسته برمیگردن جای اوّلشون تو لونهیمورچهها وُ بینِ چرخدندهها تا مأیوس پِیِ آزادی بگردن! بعدها دربارهی آزادی زیاد میشنوی! اینجا ما کلمهیی داریم که خیلی بیشتر ازکلمهی عشق به لَجَن کشیده شُده! مَرداییُ میبینی که واسه آزادی تیکه پاره شُدنُ شکنجه وُ حتّا مَرگُ به جون خریدن! امیدوارم تو یکی از اونابِشی! با این همه وقتی واسه همون آزادی، بند از بندت جُدا کنن، میفهمی که اصلاً وجود نداره! حداقل اونجوری که تو دوست داری وجود نداره!مثِ یه رؤیا، یا یه خیال که از فکرای قبلِ تولّدت دُرُس شُده! از اون زمان که آزاد بودی، چون تنها بودی! توی شکمِ من زندونی شُدی! جاتتاریکُ تَنگه وُ تا بیست هفته دیگه هم باید تو تاریکی بمونی! امّا تو این جای تنگ، تو این تاریکی، اونقدر آزادی که تو این دنیای بیرحمدیگه هیچ وقت همچین آزادییی رُ به دست نمیاری! نه باید از کسی کمک بخوای، نه معذرت خواهی کنی چون نه کسی کنارته، نه از اسیر بودنِدیگرون با خبری! وقتی بیای بیرون هزارتا ارباب داری! اوّلین اربابت منم چون بدونِ این که بخوامُ بفهمم، چیزایی رُ به تو تحمیل میکنم که بهنَظَرِ خودم خوبَن، نه به نظرِ تو! مثلاً همین کفشای کوچولو! به نظرِ من قشنگن ولی نظرِ تو چیه؟ وقتی اونا رُ پات کنم تو گریه میکنیُ جیغمیزنی! مطمئنم که کفشا کلافهت میکنن! با این همه اونا رُ پات میکنمُ به خیالِ خودم این کار واسه سَرما نخوردنته! تو هَم کم کم بِهِشونعادت میکنی! رام میشی! اونقدر بِهِشون عادت میکنی که بدونِ اونا زجر میکشی! این سَررشتهی تمومِ اسارتاییِ که همیشه حلقهی اوّلشپیشِ منه چون تو بِهِم محتاجی! من باید بِهِت غذا بِدَم، من باید بشورمت، من باید بغلت کنمُ ببرمت گردش! بعدها میتونی خودت راه بری،خودت غذا بخوری، خودت تصمیم بگیری که کجا وُ کی برای گردش بزنی بیرونُ کی دستُ روتُ بشوری! اون وقت اسارتای تازه سَرِ راهتن:حرفا وُ نصیحتای من! تو میترسی کاری خلافِ اون چیزی که من بِهِت گفتم بکنی، مبادا ناراحت بِشم! وقتِ زیادی میبَره تا بذارم به راهی کهدوس داری بِری! دُرُس مثِ جوجهگنجشکایی که وقتی پرواز بَلَد شُدن پدر مادرشون اونا رُ از تو لونه میندازه بیرون! بالاخره یه روز میاد که بذارم،بِری! بذارم تنها باشیُ وقتی چراغ قرمزِ از خیابون بگذری! تازه تشویقت هَم میکنم! امّا این کار چیزی به آزادیت اضافه نمیکنه چون هنوززندونیِ محبّتای منیُ مهربونیام تو رُ تو خودشون زندونی کردن! همون چیزایی که بِهِش اصولِ خانوادهگی میگیم! من به خانواده اعتقادندارم! خانواده یه دروغه! اونایی که تمومِ این دُنیا رُ جوری ساختن که بتونن از مَردُم بهرهبرداری کننُ بِهِشون مسلّط باشن این دروغُ دُرُستکردن! آدمِ تنها، زودتر طغیان میکنه وُ وقتی با کسای دیگهس تَن به سرنوشت میسپاره! خانواده بُلندگوی نظامیِ که به تو اجازهی اطاعتنکردن نمیده! خانواده اصلاً مقدّس نیست! تنها چیزی که هست چندتا مَردُ زَنن که قرارِ همْنام باشنُ زیرِ یه سقف زندهگی کنن! اکثرشونهمْدیگه رُ دوست ندارن! با وجودِ این، یه سِری دلْبستهگیا به وجود میانُ مثِ درختایی که جلو طوفان سینه سِپَر میکنن، تو وجودِ ما ریشهمیدَن! مثِ گُرُسنهگیُ تِشنگی نمیشه باهاشون طَرَف شُد! حتّا با منطقُ اراده نمیشه از دستشون فرار کرد! آدم گمون میکنه فراموششون کردهولی یهو میبینه دوباره زنده شُدنُ بیرحمتر از هَر جلّادی یه طنابُ دورِ گردنش انداختنُ نفسشُ گرفتن!
به جُز این بردهگیا، اسارتای دیگهیی هم هست که باید تحمّلشون کنی! اسارتایی که از هزارون هزار مورچهی این لونهی بزرگ به تو میرسن!عادتا وُ قانوناشون! نمیتونی فکرشُ بکنی که اطاعت کردن از عادتا وُ قانونایی که کسای دیگه دُرُستشون کردن چهقدر نفسگیره! این کارُنکن! اون کارُ نکن! اینجوری باش، اونجوری باش... این حرفا وقتی تو یه جامعه بینِ آدمای مهربونی که معنیِ آزادیِ زندهگی رُمیفهمن باشی قابلِ تحمّله، ولی اَمان از این که زیرِ یوغِ یه دیکتاتور باشی که حتّا از لذّت فکر کردن به آزادی محرومت میکنه! اون وقتزندهگی بَدَل به جهنّم میشه! قانونای ظالمانه یه امتیاز دارن اونم اینه که تنها با مُبارزه وُ فدا کردنِ جون میشه باهاشون طَرَف شُد! ولی قانوناییه جامعه که آدمای مهربون توش زندهگی میکنن راهِ فراری بَرات نداره چون به خودت میقبولونی که قبول کردنشون کارِ دُرُستیه! تو هَرجامعهیی زندهگی کنی، نمیتونی با این اصل که هَر کی قَویتَرُ بَددِلتَره همیشه بَرَندهس بِجنگی! نمیتونه با قانونی بجنگی که میگهواسه غذا خوردن باید پول داد، واسه خوابیدن باید پول داد، برای گرم شُدن تو زمستون باید پول دادُ واسه داشتنِ پول باید کار کرد! دربارهی اینکه کار کردن لازمُ مقدّسه وُ آدمُ شاد میکنه بَرات یه عالمه قصّه رَدیف میکنن! هیچ وقت باورشون نکن! اینا نقشهی همون ارباباییِ که دارن دنیارُ اداره میکنن! کار، بَردهگیه! حتّا وقتی دوسش داشته باشی هَم بَردهگیه! همیشه واسه کسای دیگه کار میکنیُ واسه خودت هیچ وقت! همیشهبا خستهگی کار میکنی نه با شادی! وقتی دوس داری کار کنی، از کار خبری نیست! حتّا وقتی به کسی وابسته نباشی مجبوری زمینتُ وقتیشخم بزنی که آفتابُ بارونُ فصلای سال تعیین کنن! حتّا اگه به فرمونِ کسی کار نکنی، حتّا اگه کارِت هُنر ـ که نفسِ آزادیه ـ باشه، بازم چارهییجُز قبول کردنِ خُرده فرمایشا وُ توهینِ اینُ اون نداری! شاید تو گُذشتههای خیلی خیلی دور این جور نبودُ یه جور شادی با کار کردن همْراه بود!ولی اون موقع آدما کمتَر بودنُ میشُد اَزَشون دور شُد! تو هزارُ نُهْصدُ هفتادُ پنج سال بعد از مَردی به دنیا میای که اسمش مسیح بود! مَردی کهخودش هزارون سالِ بعدِ مَردی به دنیا اومد که کسی اسمشُ نمیدونه! تو زمونهی ما اوضاع همینه که بَرات گفتم! یه آمارِ تازه میگه تعدادمونبه چهار میلیارد نفر رسیده! تو قدم بینِ همین چهار میلیارد میذاری! بعدا خیلی حسرتِ همین آبْتنی کردن تو تنهایی رُ میخوری! کوچولو!
***
سه تا قصّه بَرات نوشتم! یعنی در واقع ننوشتمشون چون تو این حالِ دراز کش نمیشه چیزی نوشت! بهتره بگم تو ذهنم این قصّهها رُ بَراتساختم! یکیشُ بَرات تعریف میکنم!
روزی، روزگاری دختر کوچولویی بود که عاشقِ یه درختِ ماگنولیا بود! ماگنولیا رُ وسطِ باغ کاشته بودنُ دخترک تمومِ روز تماشاش میکرد! از بالادرختُ تماشا میکرد چون تو طبقهی آخرِ خونهیی که کنارِ اون باغ بود زندهگی میکرد! از پنجرهیی درختُ تماشا میکرد که تنها پنجرهی رو بهباغ بود! دخترک خیلی کوچولو بودُ واسه تماشا کردنِ ماگنولیا مجبور بود بالای یه صندلی بِره وُ وقتی مادرش این کارشُ میدید داد میزَد که:
«ـ خُدای من! الان میاُفته! الان میاُفته...»
ماگنولیا بزرگ بودُ شاخههای بُلندی داشت! گُلای دُرُشتش مثِ دستْمالای تمیز تو هوا شکفته بودنُ دستِ کسی بِهِشون نمیرسید تابچینتشون! واسه همین وقتِ کافی داشتن تا پیر بشنُ زَرد بشنُ با صدای خفهیی رو خاک بیاُفتن! ولی دخترک مُدام تو این رؤیا بود که بالاخرهیه نفر میتونه یکی از اون گُلا رُ وقتی هنوز سفیدن بچینه! با همین رؤیا تمومِ روزُ کنارِ پنجره میشِست! بازوهاش رو نَردهها وُ چونهش روبازوهاش! خونهی دیگهیی رو به روی باغ یا دورُ بَرش نبود! فقط یه دیوارِ بُلند دور تا دورِ باغُ گرفته بود که به یه مهتابی ختم میشُد! رو نَردههایمهتابی همیشه لباسای شُسته پهن کرده بودن! وقتی رَختا خُشک میشُدنُ به بادی که از کنارشون رَد میشُد سیلی میزَدَن، یه زَن بیرونمیاومدُ اونا رُ با یه سبد جمع میکردُ میبُرد تو خونه! ولی یه روز اون اومد بیرونُ به جای تماشا کردنِ رَختا مشغولِ تماشا کردنِ ماگنولیا شُد! انگارداشت به چیدنِ یکی از اون گُلا فکر میکرد! چند دقیقه اونجا وایستادُ تو رؤیا فرو رفت! رَختای خُشک همینطور موج بَرمیداشتن! همون موقعسَرِ کلّهی یه مَرد پیدا شُدُ اون زنُ بوسید! اونم جوابِ بوسهشُ دادُ کم کم رو زمین دراز کشیدنُ بعدِ کمی تقلّا کردن با تنِ کوفته خوابشون بُرد!دخترک تعجّب کرد! نمیدونست چرا اون دوتا به جای این که فکری واسه چیدنِ یه گُلِ ماگنولیا بکنن، تو مهتابی خوابشون بُرده! همونجورمنتظر موند تا یه مَردِ دیگه سَر رسید! عصبانی بود! هیچّی نمیگفت ولی میشُد فهمید که عصبانیه! اوّل به مَردِ اوّلی حمله کرد ولی اون از دستشفرار کرد! بعد اُفتاد عقبِ زنِ که سعی میکرد از بینِ رَختا یه راهی باز کنه وُ بره اونوَرِ مهتابی! زَنُ گرفتُ بُلندش کرد ـ طوری که گمون میکردیهیچ وزنی نداره! ـ بعد از مهتابی انداختش پایین رو درختِ ماگنولیا! خیلی طول کشید تا زَن به درختِ ماگنولیا برسه! ولی بالاخره با صداییخَفهتر از صدای زمین اُفتادنِ گُلای خُشک به درختِ ماگنولیا رسید! یه شاخه شکست! همون موقع که شاخه شکست زن یه گُلُ کندُ بعدبیحرکت موند! دخترک مادرشُ صدا زَدُ گفت:
«ـ مامان! یه خانومُ انداختن رو ماگنولیا وُ اونم یه گُل چید!»
مادر خودشُ با عجله رسوندُ فریاد زَد:
«ـ اون زَن مُرده!»
از اون روز به بعد دخترک فهمید که برای چیدنِ هر گُل یه زن باید بمیره!
اون دخترک من بودم! کاش اون روزی نیاد که تو هم مثِ من بفهمی همیشه قویترینُ بَدْدِلترین بَرَنده میشه! کاش اینُ مثِ من تو جوونینفهمی! کاش بفهمی زن اوّلین کسیِ که تقاصِ این حقیقتُ پَس میده! ولی بیخود دارم همچین آرزویی میکنم! باید آرزو کنم که زودتر اینمعصومیتی که بِهِش میگن دورانِ کودکی یا دورانِ خیالْپردازی رُ از دست بِدی! باید یادت بِدِم که از بچّهگی قَویتر از همه باشیُسریعتَر! باید بتونی از خودت دفاع کنیُ همیشه این دیگرون باشن که از مهتابی میاُفتن پایین! مخصوصاً اگه زَن باشی باید حسابی قَویت کنم!اینم یه قانونه! جای نَنِوِشتنش ولی اطاعت اَزَش اجباریه: یا من، یا تو! یا من خودمُ نجات میدَم، یا تو خودتُ! اصلِ قانون همینه! مواظب باشیادت نَره!
تو این دُنیا هَر کس یکی دیگه رُ اذیت میکنه! کوچولو! اگه تو این کارُ نکنی نابود میشی! گوش نده به حرفِ کسایی که میگن بهترینا همیشه ازبین میرَن! گاهی این ضعیفترینا هستن که از بین میرَن، نه بهترینا! من هیچ وقت نگفتم زَنا از مَردا بهترنُ نباید واسه خوشْقلب بودنشونبمیرن! خوشْقلبیُ بَدقلبی اصلاً به حساب نمیاد! تو دنیامون، زندهگی به این چیزا مَربوط نیست! فقط قدرتُ زورُ جنایت دُنیا رُ اداره میکنه! تنهابا خشونت میشه زنده موند! تو یه روز کفشِ چَرمی پات میکنی چون یه نفر یه گاوُ کشته وُ پوستشُ کنده تا باهاش چَرم دُرُس کنه! تو یه روز پالتوپوست میپوشی چون یه نفر یه حیوون ـ شایدم صدتا حیوون ـ رُ کشته تا با پوستشون پالتو دُرُس کنه! تو خوراکِ جیگرِ مُرغ میخوری چون یهنفر پرندهیی که زورش به آدم نمیرسه رُ سَر بُریده! تازه خودِ اون مُرغا هم به دیگرون آزار میرسونن! کرمای کوچولویی رُ میخوردن که داشتنواسه خوردنِ چندتا پَرِ کاهو میرفتن! همیشه کسی هست که اون یکی رُ میکشه یا پوست از تَنش میکنه تا خودش باقی بمونه! از آدمیْزادگرفته تا ماهی! حتّا ماهیا همْدیگه رُ میخورن! بزرگترا کوچیکترا رُ! همینطور تمومِ پرندهها وُ حشرهها! تا اونجا که من خبر دارم فقط درختاکسی رُ به نیش نمیکشن! از آبُ هوا وُ آفتاب سیر میشن! ولی گاهی پیش میاد که درختای بزرگتر آفتابُ نورُ از کوچیکتَرا میدُزدنُ خفهشونمیکنن! واقعاً لازمه تویی که بدونِ کشتنِ کسی زندهگی میکنیُ غذا میخوریُ خودتُ گرم میکنی با همچین کشتاری آشنا بشی؟
***
اینم یه قصّهی دیگه: روزی، روزگاری دختر کوچولویی بود که خیلی شکلات دوست داشت! ولی هَر چی بیشتر دوست داشت، کمتَر گیرشمیاومد! میدونی چرا؟ چون قبلَنا یه روز هَر چی شکلات خواسته بود بِهِش داده بودن! آخه اون قبلش توخونهیی زندهگی میکرد که آسمون ازتمومِ پنجرههاش میاومد تو! ولی یه روز تو یه خونهی بیآسمونُ بیشُکلات از خواب بیدار شُد! از پنجرههاش که به سقف چسبیده بودنُ مثِپنجرههای زندون نَرده داشتن، فقط رفتُ اومدِ پای عابرای خیابون دیده میشُد! سَگا هم دیده میشُدنُ این خودش یه نعمت بود، آخه لااقلمیشُد تمامقَدشونُ دید! ولی سَگا یهو پاهاشونُ بُلند میکردنُ رو میلهها میشاشیدن! اون وقت مادرِ دخترک با صدای بغضْگرفته میگفت:
«ـ نه! اونجا نه! اونجا نه!»
مادرش همیشه گریه میکرد! مخصوصاً وقتی با شکمِ قُلُمبهی خودشُ کسی که توش بود حرف میزَد:
بَدتَر از این نمیتونستی وقتی واسه اومدنت پیدا کنی؟
اون وقت پدرِ دخترک که تو تخت اُفتاده بود شروع میکرد به سُرفه کردن! سُرفههای خُشکی که اونُ تا لَبِ مُردن میبُردن! پدر با صورتِ زردُچشمای خیسِ غمگین تمومِ روزُ تو رختِخواب میموند! تا اونجا که دخترک میدونست، شُکلاتا دُرُست بعد از مریض شُدنِ پدرُ اسبابْکشی بهاین خونهی بیآفتاب تموم شُده بودن! یعنی بعدِ بیپول شُدنِ اونا! واسه پیدا کردنِ پول، مادرِ دخترک، خدمتْکارِ زنِ پولْداری شُده بود که هر دوبه هَم تو میگفتن! زنِ خَرپولی که مُدام لباس عَوَض میکردُ میتونست واسه هَر لباسش یه کیفُ واسه هر کیفش یه جُفت کفش بِخره!خونهشون بَرِ رودخونه بودُ از پنجرههاش تمومِ آسمونِ شهر دیده میشُد! ولی اون زنِ خوشْگِل هیچوقت راضی نبودُ مُدام مینالید! مثلاً واسهاین که کلاهِ تازهش زیاد بِهِش نمیاومد! خدمتْکارِ قبلیش یه ماهه رفته بود مرخصّیُ خبری اَزَش نداشت! واسه همین مادرِ دخترک جای اونخدمتْکارِ بیخیالُ گرفته بود! از نُهِ صُب تا یکِ بعدازظهر! فقط اون موقع از شوهرش جُدا میشُدُ دخترک رُ هم با خودش میبُرد! میگفت توهوای آزاد بودن بهتر از موندن پیشِ مَردیِ که ریههاش سوراخ شُدن! دخترکُ پای پیاده میبُرد! یه راهِ طولُ دراز تو کوچههای بیسَرُ تَه! تو راه،مادرِ دخترک از خودش میپُرسید که امروز باید با کدوم غمِ آبکیِ زنِ صاحبْخونه همْدَردی کنه! قبلِ زدنِ زنگِ خونه به خودش میگفت: شجاعباش!
یه صدای بیحال جوابِ زنگُ میدادُ بعد صدای قَدَمایی بیحالتَر از پُشتِ در شنیده میشُدُ در رو به یه لباسخوابِ بُلند که تا زمین میرسید بازمیشُد! گاهی رنگِ اون لباس سفید بود، گاهی صورتیُ گاهی آبیِ آسمونی! وقتی میرفتن تو از رو فرشای جورواجور رَد میشُدن! بعد مادرِدخترک اونُ مثِ یه بسته رو صندلی میذاشتُ بِهِش سفارش میکرد شیطونی نکنه وُ حرف نزنه! اون وقت میرفت آشْپزخونه وُ مشغولِ شُستنِظرفا میشُد! عَوَضش اون زنِ خرپول رو یه مُبلِ راحتی لَم میدادُ همونطور که سیگارشُ با چوبْسیگار میکشید روزنامه میخوند! انگار کارِدیگهیی نداشت! دخترک نمیفهمید چرا خودش ظرفا رُ نمیشوره وُ از مادرِ اون که شکمِ گُندهیی داره میخواد این کارُ بکنه!
اون روز زنِ خرپول واسه یه موضوعِ پولی کلافه بود! از وقتی مادرِ دخترک مشغولِ شُستنِ ظرفا بود، شروع کرده بود به ناله کردنُ تا موقعی کهداشت گردگیری میکرد نالههاش ادامه داشت! مُدام تکرار میکرد که:
«ـ بیشتر نمیخواد بِهِم بده! میفهمی؟»
وقتی مادرِ دخترک جواب داد:
«ـ من با همچین پولی حِس میکردم یه پِرَنساَم!»
اون عصبانی شُدُ گفت:
«ـ ولی این پولِ کرایه ماشینِ منم نمیشه! تو که نباید خودتُ با من مقایسه کنی!»
مادرِ دخترک سُرخ شُدُ به بهونهی تمیز کردنِ فرش خَم شُدُ روشُ به زمین برگردوند! دخترک حِس کرد تَهِ گَلوش داره میسوزه! میخواس اَشکیرُ که داشت از چشاش چیکه میکرد پاک کنه که حَواسش به چیزی که تو آفتاب برق میزَد پَرت شُد! یه شُکلاتْخوریِ شیشهیی پُرِ شُکلات!شکلاتایی دو سه برابر بزرگتر از شُکلاتایی که تو خونهی قدیمیشون میخورد! سوزش گلوش از بین رفتُ جاشُ یه چیزی که طعمِ شکلاتداشت گرفت! مادرش فهمیدُ بِهِش چشمغرّه رفت که اگه چیزی بخوای پشیمون میشی! دخترک فهمیدُ چشماشُ دوخت به سقفِ اتاق!هنوز تو همون خیالا بود که زنِ خوشْگِل بُلن شُد رفت تو مهتابیُ شروع کرد به نوازش کردنِ مُچِ دستش! اون مهتابی بالای یه مهتابیِ دیگه بودکه دوتا بچّهی خَرپول توش مشغولِ بازی بودن! دخترک میدونست اونا پولْدارن چون قبلاً اونا رُ دیده بودُ میدونست خیلی خوشْگِلَن!همونقدر خوشْگِل که اربابِ مادرش خوشْگِل بود! زنِ خَرپول همونطور که مُچِ دستشُ میمالید اونا رُ دید! لبْخند زدُ جلو رفت تا صداشونبزنه:
«ـ سلام! کبوترای کوچولوی من! امروز حالتون چهطوره؟»
بعدش گفت:
«ـ صبر کنین! امروز یه چیزی براتون دارم!»
بعد برگشت تو وُ شکلاتْخوریِ شیشهیی رُ برداشتُ همونطور که مُراقب بود از دستش نیفته تو مهتابی رفتُ شروع کرد به انداختنِ شکلاتواسه بچّهها! شکلاتا رُ مینداختُ میگفت:
«ـ شکلات واسه کبوترای کوچولوی من! کبوترای کوچولوی من!»
همینجور قهقههْزنون نصفِ شکلاتای شکلاتْخوری رُ پایین انداختُ بعد برگشتُ شکلاتْخوری رُ روی میز گُذاشت! خودش هَم یه شکلاتبرداشتُ کاغذِ طلاییشُ باز کردُ اونُ خیلی آروم تو دهنش گُذاشتُ به فکر فرو رفت! معلوم نبود تو چه فکری بود! اونُ آروم آروم مکیدُ آخر سَرقورتش داد... وَ دختر کوچولو تماشا میکرد!
از همون روزِ که من دیگه نمیتونم شکلات بخورم! اگه بخورم حالم به هم میخوره! امیدوارم تو شُکلات دوس داشته باشی چون میخوام کلّیشُکلات بَرات بِخَرم! میخوام دورُ وَرِتُ پُرِ شکلات کنم تا جای من، هَر چهقدر دِلت خواست، تا اونجا که من خاطرهی این ظلمُ فراموش کنمشُکلات بخوری! تو همونجور که با خشونت آشنا میشی، طعمِ ظلم رُ هَم میچِشی! باید خودتُ آماده کنی! از اون سِتَمی حرف نمیزنم که وقتِکشتنِ یه جوجه برای خوردن، یا یه گاو واسه پوست کندَن، یا یه زَن واسه تنبیه اتّفاق میاُفته! منظورم ظلمیِ که دارا رُ از ندار جُدا میکنه!ظلمی که مزّهی زهرُ به زبونِ اون دخترک آوُرد، همون موقع که مادرِ حاملهش با سَرِ خَم کرده مشغولِ پاک کردنِ فَرش بود! نمیدونم چهجوریمیشه با این سِتم جنگید! اونا که خواستن این کارُ بکننن فقط کسی که فرشا رُ پاک میکنه رُ عَوَض کردن! تو هَر نظامی به دُنیا بیایُ آدماش هَردینی که داشته باشن، بازم یه زَنِ حامله هست که فرشا رُ پاک میکنه وُ یه دخترِ کوچولو هَست که واسه خوردنِ شُکلات تحقیر میشه! هیچوقتنظامی رُ پیدا نمیکنی که بتونه قلبِ آدما رُ دگرگون کنه وُ کینه رُ از توشون بریزه بیرون! هَر کس به تو گفت: تو کشورِ ما عدالت برقراره! توبِهِش بگو: دروغْگو وُ اَزَش بخواه بِهِت ثابت کنه که تو کشورش یه سِری غذا مخصوصِ مایهدارا وُ یه سِری غذا مخصوصِ بیپولا نیست!زمستون فقط فصلِ پولْداراست! اگه پولْدار باشی سَرما بَرات یه شوخیِ که میتونی با پالتو پوست کلَکشُ بکنیُ گَرم بشیُ تازه بعدش بِریاِسکی! اگه بدبخت باشی سَرما بَرات یه بَلای آسمونیه! اون وقت یاد میگیری چهجوری از منظرههای پوشیده از بَرف متنفّر باشی!
برابری فقط تو اون جایی که تو هستی وجود داره! کوچولو! آزادیاَم همینطور! ولی واقعاً لازمه تو که بَردهی هیشکی نیستی به دُنیا بیایُ تمومِاین ظلما رُ تحمّل کنی؟
***
نمیدونم این یه قصّهس یا نه، ولی بَرات تعریفش میکنم!
روزی، روزگاری دختر کوچولویی بود که به فردا اعتقاد داشت! همه برای این اعتقاد تشویقش میکردنُ مُدام بِهِش میگفتن که فردا روزِ بهتریه:کشیش از بِهِشت حرف میزَدُ میگفت فردا همیشه بهتر از امروزه! تو مدرسه بِهِش میگفتن بشر داره پیشْرفت میکنه! آدمایی که قبلاً تو غارازندهگی میکردن، اوّل رفتن تو خونههای بیبخاریُ کم کم تونستن خونههایی با حرارتِ مرکزی داشته باشن! همین نشون میداد که همیشهفردا بهتر از امروزه! پدرش از تاریخ مثال میزدُ میگفت که همیشه حاکمای ظالم از تختشون کلّهپا شُدنُ این نشون میده که فردا بهتر از امروزه!دخترک خیلی زود به حرفای کشیش شَک کرد! فردای اون با مُردن همْراه بودُ واسه دخترک لطفی نداشت که بعدِ مُردن تو یه مهمونْسرایقشنگ به اسمِ بهشت زندهگی کنه! کم کم فهمید حرفایی که تو مدرسه بِهِش میزَدَن هَم مُفت بودن، چون همیشه تو زمستون، دستُ پاش ازسَرما زخم میشُدن! آره! خیلی قشنگ بود که آدما تونسته بودن از غار خودشونُ به خونههایی با حرارتِ مرکزی برسونن ولی تو خونهی اونا حتّااز بخاری خبری نبود! دخترک حرفای پدرشُ باور داشت! پدرش یه مَردِ شجاعُ قَوی بود! بیست سال بود با ستمْگرای سیاهْپوش میجنگیدُ هَردفعه که زیرِ کتک لِهُ لَوَردهش میکردن با شجاعت میگفت:
«ـ بالاخره فردا میرسه!»
اون زمونا دورهی جنگ بودُ به نظر میاومد که ظالمای سیاهْپوش تا اَبَد موندهگارَن وَلی پدرِ دخترک مُدام این حرفشُ تکرار میکرد که:
«ـ بالاخره فردا میرسه!»
دخترک تو یه شب از ماهِ ژوییه حرفای اونُ باور کرد! اون شب مَردُم ظالما رُ انداختن بیرونُ به نظر میاومد که جنگ تموم شُده وُ فردایی کهپدرش میگفت سَر رسیده! ولی ماهِ سپتامبر که رسید ظالما برگشتنُ این دفعه یه مُش ظالم که آلمانی حرف میزدن هَم همْراهشون بود! جنگبدتر از قبل شروع شُد! دخترک گمون میکرد رو دَست خورده! از پدرش پُرسیدُ اون جواب داد:
«ـ بالاخره فردا میرسه!»
و ادامه داد که:
«ـ چیزِ زیادی به رسیدنش نمونده چون خیلیا منتظرِ رسیدنش هستن!»
دوستای اونا تو راه بودن! یه ارتشِ دوست به اسمِ متفقین! فردای اون روز شهرِ دخترک به دستِ همون دوستایی که اسمشون متّفقین بودبُمبْباران شُدُ حتّا یه بُمب دُرُست جلوی خونه منفجر شُد! دخترک ماتش بُرده بود! پُرسید:
«ـ اگه اینا دوستَن چرا این کارُ میکنن!»
پدرش جواب داد:
«ـ متاسفانه مجبورن! این کار چیزی از دوستیشون کم نمیکنه!»
بعد واسه اثبات کردنِ حرفاش دخترکُ به دیدنِ دو نفر از متّفقین که کارشون ریختنِ همون بُمبا بودُ از زندونِ ظالما فرار کرده بودن، بُرد! پدر واسهدخترک توضیح داد که باید به اونا کمک کنن چون فردا هدفِ مُشترکِ همهس! دخترک قبول کردُ با پدرش که واسه فراری دادنِ اونا احتمالِاعدام شُدنُ به جون خریده بود همْدست شُد! قایمشون کردُ بَراشون غذا بُردُ تا نزدیکای مَرز نقشِ بَلَدُ بَراشون بازی کرد! بعد از این کارا نشستُمنتظرِ ارتشی موند که قرار بود فردا رُ با خودش بیاره! این ارتش انگار هیچْوقت نمیرسید! هفتهها وُ ماها میگذشتنُ آدما با بُمبُ شکنجهمیمُردن یا تیربارون میشُدنُ اون فردا دیگه به یه رؤیا بَدَل شُده بود! پدرِ دخترک هَم بازداشت شُدُ کارش به شکنجه کشید! دخترک تو زندونرفت دیدنِشُ بَس که صورتش دربُ داغون شُده بود اونُ نشناخت! ولی پدر با همون صورتِ باد کرده بِهِش گفت:
«ـ بالاخره فردا میرسه! فردایی بدونِ تحقیر شُدن...»
صورتِ پدرش بَراش غریبه بود ولی اون صدا رُ خوب میشناخت! صدایی که بهش میگفت:
«ـ بالاخره فردا میرسه! فردایی که تو اون از اهانتُ تحقیر خبری نیست!»
آخرش فردا رسید! تو سپیدهی یکی از ماهای اوت! شبِ قبلش حسابی شهرُ بُمبْبارون کرده بودن! پُلا وُ جادّهها خَراب شُده بودنُ آدمی بیگناهِزیادی مُرده بودن! بالاخره با سَرُ صدای ناقوسای عیدِ پاک متّفقین رسیدن! فرشتههای اونیفورمْپوشُ خندون بینِ مَردُم رژه میرفتنُ مَردُم گُلروشون میریختنُ فریاد میزدن: زندهباد! همه به پدرِ دخترک که تازه آزاد شُده بود احترام میذاشتنُ برقِ غرورُ شادی تو چشمای اون دیدهمیشُد!
یه نفر کنارِ پدر اومدُ بِهِش گفت زود خودشُ برسونه دفترِ فرماندهی متّفقین چون اتّفاقِ بَدی اُفتاده بود! پدرِ دخترک همونطور که مسیرُ میدَویداز خودش میپُرسید: این اتّفاقِ بَد چی میتونه باشه؟ اتّفاقِ بَد یه مَردِ سی ساله بود که دَمَر رو چَمَنا دراز شُده بودُ داشت زار میزَد! واسهاستقبال از دوستان ، لباسِ آبی پوشیده بودُ یه گُلِ سُرخِ کاغذی به یقهش سنجاق کرده بود! بالا سَرش یه فرشتهی اونیفورمْپوشِ مُسلسل بهدست با پاهای جُدا از هم وایساده بود!
پدرِ دخترک خَم شُدُ از مَرد پُرسید:
«ـ چی کار کردی؟»
هِق هِقِ گریهی مَرد بُلنتَر شُدُ فقط تونست بگه:
«ـ مادر... مادر... مادر...»
پدرِ دخترک اجازه خواست تا فرماندهی متّفقین حرف بزنه! فرمانده که صورتِ اَخمو وُ سبیلای نارنجی داشت همونطور که شلّاقشُ تو هوا تابمیداد رو به پدرِ دخترک کردُ پُرسید:
«ـ شُما از همونایی که هستین که خودشونُ نمایندهی ملّت میدونن؟»
پدرِ دخترک جوابِ مثبت دادُ فرمانده گفت:
«ـ پَس بِهِتون خبر میدَم ملّتِ شُما با دُزدی از ما استقبال کردن! این مَردَک دزدی کرده!»
پدرِ دخترک پُرسید:
«ـ چی دزدیده؟»
فرمانده جواب داد:
«ـ یه کولهپُشتی پُرِ غذا وُ سَنَد!»
پدرِ دخترک گفت:
«ـ چه جور اسنادی؟»
فرمانده شلّاقشُ تکون دادُ گفت:
«ـ دفترچهی سرجوخهی صاحبِ کولهْپُشتی رُ!»
پدرِ دخترک پُرسید:
«ـ دفترچه رُ پیدا کردین؟»
فرمانده گفت:
«ـ بله! بله ولی پاره شُده!»
پدرِ دخترک نگاهی به دفترچه انداختُ دید که با یه کم چسب میشه دُرُستش کرد! پُرسید:
«ـ غذا چی؟ غذا رَم پیدا کردین؟»
«ـ غذا رُ خورده! جیرهی یه روزِ کاملُ خورده!»
شلّاقِ فرمانده تو هوا زوزه کشید! پدرِ دخترک لبْخند زدُ گفت:
«ـ اون مَرد کارِ بَدی کرده! من به عنوانِ نمایندهی مَردُم بِهِتون قول میدَم خسارتُ جبران کنم!»
شلّاق دوباره هوا رُ شکافتُ فرمانده گفت:
«ـ تو ارتشِ انگلیس دزدا رُ تیربارون میکنن! نمایندهی مَردُمَم میتونه بره جهنّم!»
دزدِ سرشُ تو چمنا فرو کرده بودُ همینجور گریه میکردُ میگفت:
«ـ مادر... مادر... مادر...»
فرشتهی اونیفورمْپوش همونجور با پاهای گُشاد بالای سَرِ اون وایساده بودُ مسلسلُ رو به پَسِ گردنش نشونه رفته بود! وقتی دخترک با پدرشداشتن از اونجا میرفتن صدای یه تقّه بُلن شُد! صدای ضامنِ مُسلسل...
دخترک هیچ وقت نفهمید که اون دزدُ تیربارون کردن یا نه امّا از اون به بعد به جملهی فردا یه روزِ بهتره بَدبین شُد! چون همون کلمهی فردااونُ به رُفقاش وصل کرده بود، از اونا هَم بُرید! بعد از ارتشِ انگلیس، ارتشِ آمریکا اومد! همه میگفتن آمریکاییا بهترُ آقاتَرَن! دخترک آرزومیکرد اون حرفا دُرُس باشه! آمریکاییا همیشه میخندیدنُ صدای هِرُّ کرِّشون بُلن بود! دخترک خیلی زود فهمید که اونا با همون خندههاشونزور میگنُ میخوان اربابِ همه باشن! یه ترسِ تازه جای فردا رُ گرفت! گُرُسنهگی هنوزم سَرِ جاش بود! بعضی از زَنا واسه سیر کردنِ شکماشوناُفتاده بودن به خودْفروشی! بعضیا هَم رختُ لباسِ اربابای تازه رُ میشُستن! تمومِ مهتابیا وُ پُشتِبوما پُر شُده بود از اونیفورما وُ شورتا وُ جورابایاربابای آمریکایی! هَر کی بیشتر میشُست، غذای بیشتری میخورد:
شیش جُفت جوراب = یه قرصِ نون.
سه تا بلوز = یه قوطی گوشتُ لوبیا.
یه دست اونیفورم = دو تا قوطی گوشت.
پدرِ دخترک نمیذاشت اونُ مادرش به لباسِ آمریکاییا دَس بزنن! میگُفت:
«ـ چه خوب باشه، چه بَد! بالاخره فردا رسیده وُ باید باهاش کنار اومد!»
واسه اثبات کردنِ حرفاش رُفقاشُ دعوت میکرد خونه وُ از جیرهی غذای خودشون به اونا میداد! یه شب بعدِ کلّی حرف زَدَن دربارهی رُفقایشُجایی که از زندونِ ظالما فرار کرده بودنُ فردایی که مالِ همه بود، ساعت مچیِ طلاشُ به اونا هدیه داد! رُفقا هَم ساعتِ طلا رُ گرفتنُ عَوَضشکلّی لباسِ نَشُسته به اون دادن! دخترک خیلی کلافه شُد! گُرُسنهگی آدمُ حسابی وسوسه میکنه! چند روز بعد دخترک دور از چشمِ پدرش رفتُ یهسِری لباسِ چِرک واسه شُستن گرفت! دوتا کیسه بِهِش دادن! یه کیسه لباس چِرکُ یه کیسه غذا! کیسهی اوّلُ زودی باز کرد! سه تا قوطی لوبیاپُخته، دو تا قرصِ نون، یه بسته بادومُ یه ظرف بستنی! بعدش کیسهی رخت چِرکا رُ باز کرد! وقتی اون کیسه رُ تو تَشت خالی کرد حسّابیعصبانی شُد! تو کیسه پُرِ شورتای کثیفِ سربازا بود! وقتِ شُستنِ اون شورتا بود که فهمید فردا هنوز از راه نرسیده وُ شاید هیچ وقت نرسه! همیشهبا وعده وُ وعید سرمونُ گرم کردن! با یه سِری کلکُ دروغ که لباسِ اُمید تنشون کردن تا باهاشون ما رُ آروم کنن!
واقعاً فردای منُ تو از راه میرسه؟ کوچولو؟
میلیونها سالِ که آدما به امیدِ رسیدنِ فردا صاحبِ بچّه میشنُ آرزو دارن بچّههاشون فردای بهتری داشته باشن! واسه خوشْبخت بودنداشتنِ خونهیی که حرارتِ مرکزی داره بسّه؟ البتّه وقتی از سَرما میلَرزی دستگاهِ حرارتِ مرکزی چیزِ خوبیه، ولی اون نمیتونه خوشْبختت کنهوُ از حیثیتت دفاع کنه! حتّا با داشتنِ دستْگاهِ حرارتِ مرکزی هَم باید دروغا وُ کلاهْبَرداریا رُ تحمّل کنیُ فردا بازَم بَرات مثِ یه دروغ باقی میمونه!قبلاً بِهِت گفتم هیچّی بدتَر از نبودن نیست، نباید از دَرد یا از مُردن ترسید چون کسی که میمیره باید حتماً قبلش به دنیا اومده باشه! قبلاً بَراتگفتم که عذابِ به دنیا اومدن حتماً بهتر از سکوتُ نبودنه! ولی واقعاً این حرفا دُرُسته؟ کوچولو! این دُرُسته که تو توی بُمباران یا با گلولهیسرجوخهیی که جیرهی غذاشُ دزدیدی، بمیری؟ هَر چی بزرگتر میشی من بیشتر میترسم! اون شوقُ ذوقی که واسه پیدا کردنت بِهِم دستداده بود دیگه از بین رفته! هَر روز بیشتر از روزِ قبل تو شکُ تردید زندونی میشم! شکی که مثِ جزرُ مَد تو روحم بالا پایین میره، گاهی تمومِوجودمُ خیس میکنه وُ گاهی پایین میکشه وُ فقط ردّشُ باقی میذاره! نمیخوام نااُمیدت کنم! باور کن نمیخوام تشویقت کنم که به دُنیا نیای!فقط میخوام بِهِت بگم چه مسئولیتهایی دارمُ تو رَم تو اونا شریک کنم! کوچولو! هنوزم وقت داری فکر کنی! چه موجای جزروُ مَد بالا اومدهباشنُ چه پایین مونده باشن من آمادهگیِ اومدنِ تو رُ دارم! ولی خودت چی؟ حاضری زنیُ ببینی که رو درختِ ماگنولیا میاُفته وُ میمیره؟حاضری ببینی بارونِ شکلات رو سَرِ کسایی میباره که اصلاً شکلات دوس ندارن؟ حاضری شورتای کثیفِ کسای دیگه رُ بشوریُ بفهمی کهفردا همون دیروزه؟ اونجایی که تو هستی دیروزت فرداستُ فردات پیروزیه! تو هنوز از بدترین حقیقت بیخبری! از این حقیقت که: دنیاعَوَض میشه، ولی همه چیز مثِ سابق باقی میمونه!
***
دَه هفتهگی! با سرعتِ عجیبی داری بزرگ میشی! پونزده روز پیش قدّت سه سانتیمتر نمیشُدُ وزنت هشت گرم بود! کامل شُدی! از اون ماهیکوچولوی قبلی فقط ریههایی که میتونن تو آب نفس بِکشن برات باقی مونده! آبُ میفرستی تو ریههاتُ دوباره برمیگردونی! استخونبَندیتداره دُرُس میشه وُ غضروفات محکمتر شُدن! دندههات از جلو به هم جوش میخورن! تَنت مثِ یه پالتوس که از جلو دُکمه میخوره وُ هَرچیپوستت بیشتر رُشد کنه اون پالتو تَنگتَر میشه! خیلی زود از این تنگی به تقلّا میاُفتی! تکون میخوری! دستُ پاتُ واسه بارِ اوّل تکون میدی!آرنجُ زانوهاتُ به اینوَرُ اونوَر میزنی! منتظرِ همینَم! ضربهی اوّل یه علامته! علامتِ رضایت! یادته برات تعریف کردم همین کارُ کردم تا بهمادرم بفهمونم اون دَوای تلخُ نخوره؟
انتظارِ من برعکسِ بزرگ شُدنِ توست! هَر چی این انتظار آرومتر بگذره، تو بزرگتر میشی! منُ یادِ اون ارتشی میندازی که هیچ وقتنمیرسید! این فکرا مالِ تکون نخوردنه! دو هفتهس که اُفتادم تو رختِخوابُ این زمان خیلی بَرام طولانیه! پس اون زَنایی که باید هفت هشتماه تو رختِخواب بمونن چی میکشن؟ اونا زَنن یا شفیره؟ تنها چیزی که آرومم میکنه همینه! دیگه از دردُ اون ضربههایی که مثِ چاقو زیرِشکمم میخوردن خبری نیست! حالت تهوع هَم از بین رفته! پاهام دیگه وَرَم نداره، ولی یه جور بیحالیُ دلْواپسی جاشُ گرفته! نمیدونم چرا!شاید مالِ همین تکون نخوردن باشه!تا حالا هیچ وقت بیکار نَشُده بودمُ بیحالی رُ نمیشناختم! منتظرم تا دو روزِ آخرِ استراحتم تموم بشه! دوروزی که از دو سال بیشتر به نظر میاد! امروز صُب باهات دعوا کردم! ناراحت شُدی؟ دیوونه شُده بودم! بِهِت گفتم که منم حق دارمُ هیچکس، حتّاتو نمیتونه این حق رُ ندید بگیره! سَرِت داد کشیدم که خستهاَمُ طاقتم طاق شُده! میشنوی؟ چون چشات بستهس به نظرم میاد که نمیخوایبه حرفام گوش بِدیُ تو بیخیالی غرق شُدی!
بیدارشو! نمیخوای بیدار بشی؟ پَس بیا اینجا! بیا! پیشِ من! سرِ کوچولوتِ بذار رو بالِشَم! بذار کنارِ هم بخوابیم! منُ تو، منُ تو، منُ تو...
هیچکسِ دیگهیی تو رختِ خوابِ ما نمیاد!
اون اومد! هیچ وقت فکر نمیکردم سرُ کلّهش پیدا بشه! کلید تو سوراخِ قفل چرخیدُ من گمون کردم دوستم اومده! اون هر شب قبلِ شام میاددیدنم! مطمئن بودم که الان نفس نفسزنونُ بسته به دست میاد تو وُ میگه:
«ـ ببخش! عجله دارم! گوشتِ سَردُ میوه بَرات آوُردم! فردا میبینمت!»
ولی یه نفر داشت رو نوکِ پا راه میرفت! تو جام غَلت زَدَمُ دیدم که خودشه! اَخماش تو هَم بودُ یه دسته گُل گرفته بود دستش! اوّل فکر کردم یکیشکممُ گاز گرفته! دَردش مثِ همیشه نبود! انگار از دیدنش ترسیده بودیُ بِهِم مُشت میزَدیُ میخواستی پُشتِ دِلُ رودهم قایمت کنم! نفسم بنداومدُ یه بادِ سَرد، لرز به جونم انداخت! تو هم حِسش کردی؟ تو هم ناراحت شُدی؟
بدونِ این که حرفی بزنه، اَخمو وُ دسته گُل به دست همونجا وایستاده بود! از قیافه وُ گُلای تو دستش بَدَم میاومد! چرا مثِ یه دزد اومده بود بالاسَرَم؟ مگه نمیدونست نباید زَنای حامله رُ ترسوند؟ پُرسیدم:
«ـ چی میخوای؟»
آروم گُلا رُ رو تختِخواب گُذاشت! گُفتم گُل گُذاشتن رو تخت شگون نداره چون گُلُ رو تابوتِ مُرده میذارن! گُلا زَرد بودنُ میدونستم اونا رُدقیقهی آخرُ بدونِ هیچ حسّی خریده! آروم وایستاده بودُ سایهی سیاهُ گُندهش دیوارِ اتاقُ میپوشوند! منُ نگاه نمیکرد! چشماش به عکسایروی دیوار بود! همونا که تو رُ تو دو ماههگی نشون میدادن! همون که چهل بار بزرگ شُده بود! انگار نمیتونست نگاهشُ از چشمای تو برداره!هَر چی بیشتر نگاه میکرد بیشتر سَرش تو شونههاش فرو میرفت! آخر صورتشُ با دستاش پوشوندُ زَد زیرِ گریه! اوّل گریهش بیسرُ صدا بود!کم کم صداش بُلند شُد! رو لبهی تخت نِشست تا راحتتر گریه کنه! هِق هِقِش تختُ تکون میداد! فکر کردم این تکونا تو رُ اذیت میکنه! گفتم:
«ـ داری تختُ تکون میدی! بچّه اذیت میشه!»
دستاشُ از رو صورتش برداشت! چشماشُ با دستْمال خُشک کردُ نِشست رو صندلی! همون صندلی که زیرِ عکسِ تو گُذاشتمش! از این که تو رُپهلو به پهلوی خودش میدید ماتش بُرد! تو با پِلکای بیحرکتُ اون با چشمایی که هیچ رازی رُ تو خودشون نداشتن! گفت:
«ـ بچّه مالِ منم هست!»
از عصبانیت ترکیدم! رو تخت نیمخیز شُدمُ داد کشیدم که تو نه مالِ منیُ نه مالِ اون! تو مالِ خودتی! گفتم از این مسخرهبازیا وُ کارایی که عاشقاتو فیلما میکنن حالم به هم میخوره! گفتم دکتر بِهِم گفته آروم باشمُ استراحت کنم!
اصلاً واسه چی اومده بود اونجا؟ واسه این که بدونِ دردسَر از شَرت خلاص شه وُ بتونه خرجِ سقطِ جنینُ پسانداز کنه؟ گُلا رُ چند دفعه رو میزکوبیدم! تا اونجا که پَرپَر شُدنُ گُلبرگاشون تو هوا پخش شُدن! وقتی دوباره سَرَمُ رو بالش گُذاشتم لباس خوابم خیسِ عرق بودُ دردِ شکمم اَمونمُبُریده بود! عَوَضش پدرت از جاشم تکون نخورد! فقط سرشُ پایین انداختُ نالید که:
«ـ چهقدر سنگْدلی! چهجوری میتونی اینقدر بدجنس باشی؟»
بعدش یه سخنرانیِ طولُ دراز راه انداخت دربارهی این که من دارم خودمُ گول میزنمُ تو مالِ هَر دوی ماییُ اونم اندازهی من فکرُ خیال داشته وُعذاب کشیده وُ دو ماهِ داره سَرِ تو اذیت میشه وُ ورّاجی کرد دربارهی این که تصمیمِ منُ دربارهی نگه داشتنت دُرُس میدونه وُ این که بچّه رُنباید دور انداخت! چون بچّه، بچّهسُ آشغال نیستُ... مزخرفاتِ دیگه! رفتم تو نُطقش که:
«ـ بچّه که تو شکمُ تو نیست؟ تو که مجبور نیستی یدَک بِکشیش!»
دهنش از تعجّب وا موندُ گفت:
«ـ فکر میکردم تو بچّه رُ دوس داریُ میخوای به دنیا بیاریش!»
اون موقع اتّفاقی اُفتاد که دلیلشُ نمیدونم! یه دفعه گریهم گرفت! تا اون موقع گریه نکرده بودم! نمیخواستم گریه کنم چون گریه هم کوچیکممیکردُ هَم زَشت! ولی هَر چهقدر قطرههای اشکُ پَس میزَدَم با سرعتِ بیشتری رو گونهم رَوون میشُدن! سعی کردم سیگاری آتیش بزنم!اَشکام سیگارُ خیس کردن! پدرت از جاش بُلن شُد اومد کنارمُ سَرَمُ نازم کردُ گفت:
«ـ الان بَرات قهوه دُرُس میکنم!»
بعد تو آشْپزخونه غیبش زَد! وقتی برگشت من بهتر شُده بودم ولی اون عصبی بود! فنجونِ قهوه رُ مثِ یه تیکه جواهر تو دستش گرفته بود! قهوهرُ سَر کشیدمُ منتظر موندم تا راهشُ بگیره وُ بره! ولی نرفت! اَزَم پُرسید چی میخورم! یادم اُفتاد که دوستم برعکسِ هَر شب نیومده! فهمیدم خودِاون پدرتُ پیشَم فرستاده بود! از اون بَدَم اومد! از اونُ از تمومِ کسایی که گمون میکنن با قانونای زورکیشون میتونن به کسای دیگه کمک کنن!مریم خیلی خوبه، خودشُ بچّهش! تنها چیزِ قابلِ قبول قصّه همینه: افسانهی با شکوهِ نطفهیی که بدونِ همْبستر شُدن دُرُس شده!
بگو تو قصّهی ما شوهر به چه دردی میخوره؟ به دردِ کشیدنِ یه الاغ که نمیخواد راه بِره؟ بُریدنِ بندِ نافُ نظارت به زایمان؟ یا پاییدنِ آبرویزنِ بیشوهری که بچهدار شُده؟ بهم بگو...
پدرت رو زمین پهن شُده بودُ داشت باقیموندهی گُلا رُ جمع میکرد! حتّا قدِ سَرِ سوزنَم دوسش نداشتم! با اومدنش تعادلِ بینِ منُ تو رُ به هم زدهبود! یه سَد بینِ ما کشیده بود! میفهمی؟ یه غریبه تو زندهگیِ خصوصیِ ما پا گُذاشته بود! یه غریبه بینِ ما بود! دُرُس مثِ مُبلی که احتیاجی بِهِشنداری ولی یه تیکه از فضای اُتاقتُ اَلَکی پُر میکنه وُ سَرِ راهتُ میگیره وُ زمینت میزنه! شاید اگه از اوّل با ما بود، تا حالا بَرامون عادی میشُد!ولی الان دُرُست عینِ آدمیه که سَرشُ بندازه بیاد تو رستورانُ بدونِ این که اَزَش دعوت کرده باشی سَرِ میزت بشینه! عذاب میکشیدم!میخواستم بِهِش بگم: خواهش میکنم برو! ما بِهِت احتیاج نداریم! نه به تو، نه به یوسف، نه به خُدا! اصلاً پدر نمیخوایم!شوهر نمیخوایم! تو اضافهیی! ولی نمیتونستم! مثِ کسی که نمیتونه یه مزاحم که سَرِ میزش نِشسته رُ دَس به سَر کنه! شاید دلم بَراشمیسوخت! ولی کم کم این دلْسوزی داشت شبیهِ آشتی میشُد! جُدا از تمومِ لَجَنْبازیاش، اونم از این ماجرا ناراحت بودُ داشت عذاب میکشید!معلوم نیست دستهگُل خریدنُ اونجا اومدن چهقدر بَراش سخت بوده! حتماً کلّی با خودش کلنجار رفته تا راضی شُده بیاد پیشمون! هیچ کسبدونِ نطفه به دنیا نمیاد! قطره نوری که تخمکُ سوراخ کرده بود مالِ اون بود! نصفِ وجودِ تو مالِ اون بود! چیزی که منُ تو یادمون رفته بودحساب کردنِ قیمتِ قانونی بود که هیشکی قبولش نداره: یه زَنُ یه مَرد با هم آشنا میشن، از همدیگه خوششون میاد، همدیگه رُ میخوان،شایداَم عاشقِ هم بِشن... بعدِ چن وقت همدیگه رُ دوس ندارنُ از هم خوششون نمیادُ آرزو میکنن که کاش با هم آشنا نَشُده بودن! چیزی کهدنبالش میگشتمُ پیدا کرده بودم: بچّه! عشقی که بینِ زَنُ مَرده مثلِ بهارُ پاییزه! وقتی عشق به دنیا میاد، بهار پُرِ برگای سبزه، ولی وقتی میمیرهچیزی به جُز برگای زردُ خُشک پُشتِ سَرش باقی نمیذاره!
گُذاشتم بَرام شام دُرُس کنه! گُذاشتم بطریِ شامپاینیُ که بَرام آوُرده بود، باز کنه! (وقتِ اومدن تو خونه اونُ کجا قایم کرده بود؟) گذاشتم دوشبگیره! (تو حموم سوت میزَدُ آواز میخوند! انگار که همه چی بینِ ما دُرُست شُده!) بِهِش اجازه دادم که تو رختِخوابِ ما بخوابه! ولی امروز صُبوقتی اون رفت حسابی خجالت کشیدم! حِس کردم زیرِ قولم زَدَمُ به تو خیانت کردم!
کاش دیگه پاشُ اینجا نذاره!
***
راه رفتن تو خیابون بعد از این همه تو رختِخواب موندن! حِس کردنِ باد رو صورتُ اُفتادنِ نورِ خورشید تو چشم! تماشای رفتُ اومدِ مَردُمی که بهزندهگی چسبیدن! اگه مطبِ دکتر دور نبود، پیاده میرفتمُ تو راه واسه خودم آواز میخوندم! مجبور شُدم یه تاکسی صدا بزنم! رانندهش شعورنداشت! سیگارِ بوگندویی رُ که دودش حالمُ به هَم میزَد از کنجِ لبش بَرنمیداشت! اونقدر بَد رانندهگی میکرد که با هَر دفعه ترمز کردنش یه باربه صندلیِ جلویی میخوردم! چند دقیقه که از راه اُفتادنمون گُذشت دِلَم دوباره درد گرفتُ اون شادیِ سَرِ صُب جاشُ به کلافهگیِ همیشهگی داد!وقتی رسیدم مطبِ دکتر با دَه پونزدهتا زنِ حامله رو به رو شُدم! مُنشیِ دکتر اَزَم خواست منتظر بمونمُ من بیشتر عصبانی شُدم! دِلَم نمیخواست بااین زَنای شِکمْقُلُمبه تو یه اتاق بشینم! هیچّیم شبیهِ اونا نبود! شِکمَم کوچیک بودُ اصلاً معلوم نبود حاملهاَم! آخرش رفتم تو اتاقِ دکتر! لباسامُدرآوُردمُ رو تختِ معاینه دراز کشیدم! دکتر با نوکِ انگشتاش دنبالِ تو گَشتُ عذابم داد! آخر سَر دستْکششُ درآوُردُ خیلی سَرد پُرسید:
«ـ واقعاً این بچّه رُ میخوای؟»
باورم نمیشُد! گفتم:
«ـ بله! چهطور مگه؟»
«ـ چون اکثرِ مادرا میگن وقتی بچّه دلشون میخواست هشیار نبودنُ دراصل اونُ نمیخواستن! اون وقت هَرکاری از دستشون بَرمیاد میکنن تا بچّه بهدنیا نیاد!»
دلْخور شُدمُ به دکتر گفتم که واسه دردِدِل کردن با روانْکار اونجا نیومدم! فقط میخوام بدونم حالِ تو چهطوره! لحنش عَوَض شُدُ خیلی مودبانهگفت:
«ـ مُمکنه مُشکلاتی وجود داشته باشه! دلیلش هنوز معلوم نیست!»
بعد ادامه داد:
«ـ البتّه وضعِ جنین خوبه وُ دُرُس سَرِ جاش قرار گرفته وُ رُشدش طبیعیه! ولی یه چیزی دُرُست جلو نمیره! رَحِم خیلی حسّاسه وُ شاید دلیلش این باشهکه خونِ کافی به جُفت نمیرسه... شما استراحتِ مطلقُ رعایت کردینُ از جاتون تکون نخوردین؟»
«ـ بله!»
«ـ سیگارنکشیدین؟ الکل مصرف نکردین؟»
«ـ نه!»
«ـ کارِ سنگین چی؟»
«ـ نه!»
«ـ نزدیکی نکردین؟»
«ـ تو این چند هفته نه!»
تو میدونستی که راست میگفتم! اون شب با این که پدرت اصرار میکرد نذاشتم بِهِم دست بزنه! دکتر یه کم فکر کردُ پُرسید:
«ـ نگرانِ چیزی هستین؟»
«ـ بله!»
«ـ از چیزی ناراحت شُدین؟»
«ـ بله!»
اَزَم نپُرسید نگرانِ چیاَمُ کی ناراحتم کرده! بعد گفت:
«ـ نگرانیُ تشویشُ ضربههای روحی که به زنِ آبستن وارد میشه، بیشتر از ضربههای جسمی به اون لطمه میزنه وُ باعث میشه رَحِم دچارِ انقباضِشدید بشه وَ زندهگیِ جنین به خطر بیفته! باید اینُ در نَظَر داشته باشیم که رَحِم با غدّهی هیپوفیز در ارتباطه وُ هَر عاملی باعثِ تحریکِ غدّهی هیپوفیزبشه سریع رو دستْگاهِ تناسُلی اثر میذاره! عصبانیتِ شدید، یه ضربهی روحی، یه اتّفاقِ ناگوار باعث میشه جنین یه دفعه از دیوارهی رَحِم جُدا بشه وُوجودش به خطر بیاُفته! عصبانی بودنِ مُدام هَم واسه جنین خیلی خطرناکه...»
آرامشُ خونْسَردی تنها دوایی بود که دکتر بَرام تجویز کرد! بِهِش گفتم:
«ـ این دستورِ شُما مثلِ این میمونه که اَزَم بخواین رنگِ چشمامُ عَوَض کنم! طبیعتم به من اجازه نمیده آروم باشم!»
خیلی سَرد جواب داد:
«ـ این دیگه به خودتون مربوطه! لااقل سعی کنین یه کم چاق بشین!»
بعدشاَم چندتا دَوای ضدِ انقباضِ عضله بَرام نوشتُ گفت اگه یه وقت لکهی خونی دیدم زود بِرَم پیشِ اون!
میترسم! از دستت کلافهاَم! تو فکر میکنی من چیاَم؟ یه جعبه؟ یه صندوق؟ من یه زَنَم، یه انسان! نمیتونم پیچُ مُهرهی مغزمُ شُلُ سفت کنمُجلو کار کردنشُ بگیرم! نمیتونم رو احساسَم خطِ قرمز بِکشمُ جلوی تظاهراتش بایستم! نمیتونم نسبت به شادیُ درد بیتفاوت باشم! به خیلیچیزا واکنش نشون میدَم! تعجّب میکنم، ناراحت میشم... حتّا اگه خودم بخوام هَم نمیتونم مثِ یه ماشینِ آدمْسازی بِشم! تو چهقدر پُرتوقعی! کوچولو! اوّل جسممُ گرفتیُ اونُ از حقوقِ اوّلیش که راه رفتن باشه محروم کردیُ حالا میخوای قلبُ مغزُ روحمم از کار بندازی؟ اونا رُضعیف کردی! قدرتِ فکر کردنُ احساس کردنُ اَزَم دزدیدی! حتّا ضمیر ناخودآگاهَمُ مقصّر میدونی! داری زیاده رَوی میکنیُ این انصاف نیست!کوچولو! اگه میخوای با هم باشیم باید یه سِری شرطا رُ قبول کنی! من یه کاری بَرات میکنم: چاق میشمُ بدنمُ میذارم در اختیارت! امّا روحممالِ خودمه! عکسالعملام مالِ تو نیست! اونا رُ بَردهی تو نمیکنم! تو نباید به چیزایی که دوسشون دارم کاری داشته باشی! الان هَر چی دِلمبخواد ویسکی میخورمُ روزی یه پاکت سیگارُ آتیش به آتیش دود میکنم! دوباره شروع میکنم به کار کردن! از صندوقْچه بودن درمیامُ بازَمبَدَل میشم به یه آدم! آدمی که هَر وقت که دِلِش بخوادُ عشقش بِکشه گریه میکنه، گریه میکنه، گریه میکنه... اَزَت نمیپُرسم که این کارامناراحتت میکنن یا نه! چون دیگه واقعاً از دستِ تو خسته شُدم!
***
منُ ببخش! لابُد مَست بودم یا به کلّهم زده بود! ته سیگارا رُ ببین! این دستْمالُ ببین! هنوز خیسه! عجب جنونِ احمقانه وُ صحنهی کثیفی!خودخواه شُده بودم! حالت چطوره؟ کوچولو! امیدوارم بهتر از من باشی! صَبرم تَه کشیده! خستهاَم ولی میخوام شیش ماه دیگه مقاومت کنمُ تو رُبه دنیا بیارمُ بعد بمیرم! تو جای منُ تو دُنیا پُر میکنیُ من تا اَبَد استراحت میکنم! گمون نمیکنم واسه مُردنَم زود باشه! گمون کنم اون چیزایی رُکه باید تا حالا ببینم دیدمُ اون چیزایی که باید بفهممُ فهمیدم! وقتی تو از بدنم بیای بیرون دیگه احتیاجی بِهِم نداری! هَر زَن که دوستت داشتهباشه میتونه جای مادرتُ بگیره! این همْخون بودن یه دروغِ مسخرهس! مادر اون کسی نیست که تو رُ تو شیکمش اینوَر اونوَر میبَره، مادرکسیِ که تو رُ بزرگ میکنه! میتونم تو رُ به پدرت هدیه کنم! پدرت خیلی زود برگشتُ یه دسته گُلِ آبی بَرام آوُرد! میگن آبی سمبُلِ پسره! حالادیگه اون به رنگ هَم فکر میکنه وُ دوست داره تو پسر باشی! پسر به دنیا اومدن از نظرِ اون یه امتیازه! یه جور بَرتری! بیچاره تقصیری نداره!همیشه همینا رُ به گوشش خوندن که خُدا یه پیرهمَردِ ریش سفیده وُ مریم یه جابچّهییِ بیخاصیت بیشتر نبوده وُ بدونِ یوسف حتّا نمیتونستهیه آخور واسه به دنیا آوُردنِ مسیح پیدا کنه! حتّا تو افسانهها، آتیشُ پرومته روشن کرده! نمیخوام پدرتُ تحقیر کنم امّا مطمئنم که منُ توبِهِش احتیاج نداریم! حتّا دستهْگُلِ آبیشُ نمیخوایم! بِهِش گفتم از خونهمون بره بیرونُ راحتمون بذاره! انگار که با پُتک زَده باشن تو سَرش،بدونِ این که چیزی بگه تلوتلوخورون بیرون رفتُ درُ پُشتِ سَرش بست! یه کم دیگه منُ تو هَم باید بریم سَرِ کار! رییسم تلفنی گفت که وضعیتمُدرک میکنه ولی منم باید به مسئولیتایی که دارم احترام بذارم! زنِ حامله فقط بعدِ شیش ماههگی مُجازه که سَرِ کار نَره! به اون مسافرتِ کاریهَم اشاره کردُ تهدیدم کرد که اون کارُ به یه مَرد میسپاره چون لااقل مَردا از بعضی حادثهها در اَمانَن! دلم میخواست با مُشت بزنم به سینهشامّا خودمُ کنترول کردم! دَه روزِ سختُ پیشِ رو داریمُ باید زمانِ هدر رفته رُ جُبران کنیم! بذار یه چیزی رُ بِهِت بِگم: شروع کردنِ دوبارهی کارَمباعث میشه از این گیجیُ حسِ تسلیم شُدن به مَرگی که تو وجودم لونه کرده خلاص بِشم! خوشْبختانه زمستون رسیده وُ شکمِ باد کرده زیرِپالتو کمتر به چشم میاد! شکمم بزرگُ بزرگتر میشه! امروز صُب حِس کردم خیلی بزرگتر شُده! پیرهنم به شکمم چسبیده بود! توچهاردههفتهگی قَدت چند سانتیمتره؟ تقریباً دَه سانت! تازه باید جُفتَم به حساب بیاریم! تو با بیرحمی تمومِ وجودِ منُ اشغال کردی!
***
من از اون آدمایی نیستم که از دیدنِ خون وحشتْزده میشن! زَن بودن یه مدرسهس برای آشنا شُدن با خون! ما هر ماه یه دفعه با صحنهیحال به هَم زنِ خون رو به رو میشیم! ولی وقتی اون قطرهی کوچیکِ خونُ روی ملافه دیدم چشمام تار شُدُ زانوهام لَرزید! اوّل ترسُ بعدشنااُمیدی تمومِ وجودمُ گرفتُ خودمُ لعنت کردم! خودمُ نسبت به تو که نمیتونستی از خودت دفاع کنیُ قدرتِ انقلاب کردن نداری مُجرم حِسمیکردم! تو بدونِ محافظ دچارِ بازیگوشیا وُ بیخیالیای من شُده بودی! اون لکه حتّا قرمز نه، که صورتیِ کمْرنگ بود! ولی همون لکهی صورتیهَم میتونست پیامِ تو رُ بِهِم بفهمونه وُ حالیم کنه که احتمالاً زندهگیت به آخر رسیده! ملافه رُ مُچاله کردمُ دویدم! دکتر این دفعه مهربون بود! زودمنُ راه داد تو وُ گفت که آروم باشم! تو از جات کنده نَشُده بودی! در حالِ مُردنِم نبودی! فقط یه کم بِهِت صدمه خورده بود! استراحتِ مطلقمیتونست همه چی رُ مثِ روزِ اوّل کنه! البتّه باید خیلی رعایت میکردمُ حتّا واسه توالت رفتن هَم از تختِخواب بیرون نمیاومدم! واسه انجامدادنِ همچین استراحتِ وحشتْناکی بهتر بود تو بیمارستان بستری میشُدم! حالا ما توی بیمارستانیم! تو این دنیای غمگینِ غمگین! یکهفتهس که اینجاییمُ مَن تمام وقت خوابیدم! مُسکنا مَنگم کردن! امروز مُسکنا رُ قطع کردن ولی اوضاع بدتر شُده! دیگه نمیدونم این وقتِاضافیُ که قطرههای بیخاصیتُ پوچ از اون میریزن، چهطوری بگذرونم! روزنامه خواستمُ بَرام آوُردن! تلویزیون خواستمُ بِهِم ندادن! تلفنخواستم امّا گوشیش خراب بود! نه دوستم اینجا میاد نه پدرت! این سکوتِ لعنتی خُردم میکنه! اسیرِ یه جونورِ سفیدْپوش شُدم که هَر چندساعت یه بار با سُرنگ میادُ تنمُ سوراخ میکنه! نمیتونم مثِ سابق باهات مهربون باشم! فکرایی که چند وقت بود پَسشون میزَدَمُ قبلِ پَرُ بالگرفتن خفهشون میکردم، حالا به مُخم حمله کردنُ چیزای عجیبُ غریبی میگن: چرا باید همچین عذابی رُ تحمّل کنم؟ واسه همْخواب شُدنبا یه مَرد؟ واسه یه یاخته که به دو و چهارُ هشتُ بینهایت یاختهی دیگه قسمت شُده بدونِ این که خودم همچین چیزی خواسته باشم یاهمچین دستوری داده باشم؟ شاید هَم برای زندهگی؟ باشه! برای زندهگی! امّا این چه قانونِ بیرحمانهییِ که واسه تویی که وجود نداری بیشتراز منی که وجود دارم ارزش قائله؟ احترام گُذاشتن به تو، احترام به منُ از بین بُرده! تو چه حقّی داری که حقِ منُ از بین بِبَری؟ انسانیت تو وجودِ تونیست؟ انسانیت! تو واقعاً یه انسانی؟ واقعاً یه تُخمکُ اسپرماتازوییدِ پنج میکرونی میتونه یه موجودِ انسانی به وجود بیاره؟ انسان منم که فکرمیکنمُ حرف میزنمُ میخندمُ گریه میکنمُ کارام میتونن سازنده باشن! تو یه عروسکِ گوشتی بیشتر نیستی! عروسکی که فکر نمیکنه، حرفنمیزنه، نمیخنده و گریه نمیکنه وُ تنها کارش ساختنِ خودشه! چیزی که توی تو میبینم تو نیستی، خودمم!
وجدانی رُ به تو نسبت دادم که هیچّی اَزَش نمیدونی! با تو حرف زَدَم! ولی وجدانِ تو وجدانِ منه وُ گَپ زَدَنِ ما دونفر یه گَپِ یه نفره بیشتر نبوده!گَپ زدنِ من با من! این هذیون گُفتنای خنددار دیگه بسّه! انسان قبلِ به دنیا اومدن هیچ حقّی نداره وُ بعد از این که به دنیا اومد انسان میشه!اونم به خاطرِ این که با آدمای دیگهس! آدمایی که کمکش میکنن! یه مَرد یا یه زَن راه رفتنُ غذا خوردنُ حرف زَدَنُ فکر کردنُ عادتای دیگهیانسانی رُ یادش میده!
عزیزم! تنها چیزی که منُ تو رُ به هم وصل کرده یه بندِ نافِ مسخرهس! منُ تو یه زوج نیستیم! کوچولو! یکیمون ستمْگَرِ وُ یکیمون سِتمْکش! توستمْگَریُ من ستمْکشَم! مثِ زالو خودتُ چسبوندی به شکممُ خونُ نفسُ میمِکی! حالا هَم میخوای تمومِ خودمُ فدای تو کنم، ولی من ایناجازه رُ بِهِت نمیدَم! حالا که اینا رُ بِهِت گفتم حرفِ آخَرَمُ میزنم: هیچ نیازی نمیبینم که بچّهدار بِشم! من هیچوقت با بچّهها میونهی خوبینداشتمُ نتونستم باهاشون کنار بیام! حتّا وقتی با لبْخند بِهِشون نزدیک میشم جوری زیرِ گریه میزنن که انگار من یه هیولااَم! مادر شُدن کارِمن نیست! من وظیفههای دیگهیی تو زندهگی دارم! کارمُ دوس دارمُ میخوام ادامهش بِدَم! آینده منتظرِ منِ وُ خیال ندارم اَزَش بگذرم! اونایی کهیه زنِ فقیرُ واسه این که بچّهی دیگهیی نمیخواد تبرئه میکنن، منم میبخشن! اونایی که یه دخترِ موردِ تجاوز قرار گرفته رُ برای این که میوهیاین گُناهُ نمیخواد میبخشن، مَنَم تبرئه میکنن! فقط فقیر بودنُ موردِ تجاوز قرار گرفتن دلیلِ خوبی برای این کار نیست! از مریضْخونهی لعنتیمیزنم بیرونُ میرَم مسافرت! هَر چی میخواد بشه، بشه! اگه بتونی به دُنیا میایُ اگه نتونی، میمیری! من نمیکشمت فقط از کمک کردن بِهِتُقبولِ قانونای ظالمانت تَن میزَنَم...
یادت باشه که همچین قراری با هَم نداشتیم! هَر قرار یه توافقنامهس که تو اون هَر کدوم از طرفین یه چیزی به طرفِ دیگه میده! وقتی مناین قراردادُ امضأ میکردم نمیدونستم تو همه چیزُ میخوایُ عَوَضش هیچّی بِهِم نمیدی! تازه فقط من پای این قراردادُ امضأ کردمُ این موضوعقرارمونُ بیاعتبار میکنه! تو نه قراردادُ امضأ کردی، نه یه پیامِ خُشکُ خالی بَرام فرستادی! تنها پیامی که اَزَت بِهِم رسید همون لکهی صورتیِخون بود! لعنت به من اگه یه بار دیگه زیرِ حرفم بزنم... حتّا اگه این تصمیم بَدَل به یه پشیمونیُ عذابِ تموم نَشُدنی بشه!
***
دکتر گفت من یه آدمْکشم! تو لباسِ سفیدش دیگه یه قاضی بود، نه یه دکتر! بِهِم گُفت وظیفهی اصلیمُ به عنوانِ یه مادرُ یه شهروند انجام ندادم!داد زَد توی بیمارستان نموندنُ زیرِ بارِ خوابیدن تو تخت نرفتنم یه گُناهِ بزرگه، دیگه چه برسه به این که بخوام بِرَم مسافرت! گفت قانون بایدهمونطور که با قاتلا برخورد میکنه با من تا کنه! بعدش نَرمتَر شُدُ خواست با نشوندنِ عکسات منُ از سفر رفتن پشیمون کنه! اگه یه ریزهاحساس داشتم تو رُ میدیدم! دیگه یه بچّهی دُرُستُ حسابی بودی! دهنت خودِ دهن بود نه یه گودال! دماغت، یه دماغِ واقعیُ صورتت شبیهِصورتِ یه آدم بود! تمومِ تَنت شکل واقعی داشت! دستاتُ پاهات! حتّا ناخونات دیده میشُد! چندتا تارِ مو رو سَرت معلوم بود! محوِ تماشایپوستت شُده بودم! پوستت اونقدر شفّاف بود که مویْرگا وُ عصبات از اونوَرِش پیدابودن! تو دیگه کوچیک نیستی! شونزده سانتیمتر قَدُ دویستگرم وزن داری! اگه خیال داشتم تو رُ سقط کنم باید زودتر از اینا دَست به کار میشُدم! حالا دیگه دیر شُده بود! ولی من خودمُ واسه چیزایی بدتر ازسقطِ جنین هَم آماده کرده بودم! بدونِ این که پِلک بزنم تمومِ حرفای دکترُ گوش کردم! بعد یه کاغذ بِهِم داد تا امضأ کنم! تو کاغذ نوشته بود کهدکتر دیگه هیچ مسئولیتی نسبت به زندهگیِ منُ تو نداره! با امضأ کردنِ اون کاغذ من مسئولیتِ زندهگیِ هَر دوتامونُ قبول کردم! دکترِ عصبانی، باصورتِ سُرخ شُده رفت بیرون! همون موقع تو یه تکونِ محکم به خودت دادی! چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودمُ بِهِم فهموندی! نمیدونمدَستُ پاتُ تکون دادی، یا خمیازه کشیدی، ولی یه لگدِ به شکمم زَدی که خیلی معنی داشت! اوّلین لگدِت بود! مثِ همون لَگَدی بود که من بهمادرم زَدَمُ حالیش کردم که نباید دورَم بندازه! پاهام عینِ سنگ شُده بود! واسه چند لحظه نمیتونستم نفس بِکشمُ شقیقههام داغ شُده بود! گَلوممیسوخت! چشام پُرِ اَشک بود! اَشکا از گونههام سُر خوردنُ چکیدن رو ملافه! ولی بازَم از تختِخواب اومدم پایینُ چمدونمُ بستم! فردا باهواپیمامیرَم!
***
شاید بیخودی خودمُ خودتُ ناراحت کرده بودم! حالمون تو مملکتی که بِهِش سفر کردیم خوبه! موقعِ سفرُ بعدِ اون هَم چیزی ناراحتمون نکرد!حتّا یه بارَم دردُ حالت تهوع نداشتم! حرفای دُکتر چِرت بودُ هیچ اتّفاقی نیفتاد! خانم دکترِ جدیدی که دیروز معاینهم کرد با من موافق بود! یه کماز رو شکمم با تو وَر رفتُ گفت دکترِ قبلی زیادی حسّاس بوده! پَس اون لکهی خون چی؟ میگفت بعضی از زَنا موقعِ حاملهگی لکههای خونمیبینن ولی بچّههای سالم به دنیا میارن! میگفت به نظرِ اون استراحتِ مطلق برای زَنای حامله یه کارِ احمقانهسُ یه جور افراطه! مثلاً یکی ازمریضای اون بالرین بوده وُ تا پنج ماههگی تمومِ تمریناشُ انجام میداده وُ هیچ مُشکلی بَرای خودشُ بچّهش پیش نیومده! گفت به خوردنِهمون دواهایی که دکترِ قبلی داده بود ادامه بِدمُ کارای طبیعیمُ انجام بِدم! تنها توصیش این بود که بهتره زیاد ماشینسواری نکنم! بَراش توضیحدادم که چند روز دیگه باید با ماشین یه سفرِ دَه روزِ بِرَم! اَبروهاشُ بالا انداختُ پُرسید حتماً باید به این سفر بِرَمُ من جوابِ مثبت دادم! یه کمساکت موندُ بعد گفت که عیبی نداره چون جادّههای این مملکت صافُ بدونِ دستاندازُ ماشیناش نَرمُ راحته! فقط باید زیاد به خودم فشار نیارمُهَر دو ساعت یه بار استراحت کنم! میشنوی چی دارم میگم! میگم با تو آشتی کردمُ مثِ سابق با هم دوستیم! از کارای بَدِ گُذشته معذرتمیخوام! اگه ناراحت باشیُ دیگه به شکمم لَگَد نزنی حسابی غمگین میشَم! بعد از مطبِ دکترِ قبلی دیگه بِهِم لَگَد نَزَدی! گاهی به این موضوعفکر میکنمُ اَخمام میره تو هَم، ولی خیلی زود حالَم سَرِ جاش میادُ آروم میشم! فهمیدی چهقدر عَوَض شُدم؟ از وقتی کارمُ شروع کردم حِسمیکنم یه آدمِ تازهاَم! مثِ یه پرستو که تازه داره پروازُ یاد میگیره! واقعاً مرگُ آرزو میکردم؟ خُل شُده بودم؟ زندهگیُ روشنایی خیلی قشنگن!درختا وُ زمینُ دریا هَم قشنگن! اینجا دریاهای زیادی داره! بوی دریا وُ تازهگیشُ حِس میکنی؟ وقتی آدم شادِ کار کردن خیلی میچسبه! دروغگُفتم که کار کردن آدمُ حقیرُ خسته میکنه! منُ ببخش! از بَس کلافه بودم همه چی به چِشمم سیاه میاومد! میخوام هَر چی زودتر تو رُ از تاریکیبِکشم بیرون! واسه همین بیتابم! شاید با این کار اون غصّهیی رُ که با حرفام از نبودنِ آزادی تو دنیا به دلت انداختم، از بین بِبَرَم! اون مزخرفاتُفراموش کن! با هم بودن خیلی خوبه! تو یه زندهگیِ جمعی باید دَس تو دَستِ هم بذاریمُ به همْدیگه کمک کنیم!
گیاها وقتی کنارِ هَمْدیگهاَن بیشتر گُل میدَن، پرندهها دستهیی پرواز میکننُ ماهیا گروهی شنا میکنن! ما تنهایی چیکار میتونیم بکنیم؟ مثِاون فضانَوَردای مسخرهیی میشیم که تو کرهی ماه از زورِ ترسُ عطشِ برگشتن احساسِ خفهگی میکنن! زود باش! این چند ماهِ مونده به دُنیااومدنتُ زود بگذرون! بدونِ ترس از دیدنِ خورشید بیرون بیا! اوّلش نورِش چشماتُ میزنه وُ باعث میشه بترسیُ تعجّب کنی، ولی خیلی زودبِهِش عادت میکنیُ اونقدر دوسش داری نمیتونی بیبودنش زندهگی کنی! از این که همیشه مثالای زِشتُ وحشتْناک بَرات زَدَم منُ بِبَخش!میتونستم از قشنگیِ طلوعِ خورشیدُ طعمِ خوشِ بوسه وُ عطرِ خوبِ غذا بَرات حرف بزنم! از این که تا حالا نخندوندمت پشیمونم! اگه از روچیزایی که بَرات تعریف کردم دربارهم قضاوت کنی، گمون میکنی من یه جادوگرِ سیاهْپوشم! از این به بعد باید منُ مثِ یه پیترپان کههمیشه با لباسِ زردُ سبزُ قرمزش رو پُشتِبوما وُ ناقوسا وُ اَبرا گُل میریزه، تصوّر کنی! منُ تو کنارِ همْدیگه خوشْبخت میشیم چون راستشُبخوای خودِ من هَم یه بچّهاَم! راستی میدونی چهقدر بازی کردنُ دوس دارم؟ دیْشب وقتی اومدم هُتل جای کفشاییُ که مسافرا واسه واکسزَدَن دَمِ دَرا گُذاشته بودنُ ورقههای سفارشِ صبحونه رُ با هَم عَوَض کردم! امروز صُب چه قِشقِرِقی به پا شُد! زَنی که یه جُفت راحتیِ مَردونه تودستاش بود داشت پِیِ کفشای پاشنه بُلندش میگشت، مَردی که کفشای ورزشی جلو درِ اتاقش پیدا کرده بود دنبالِ چکمههاش بودُ یه نفر دادمیزَد که جای تُخمِ مُرغُ ژامبون فقط یه چای تلخ بَراش بُردن! یکی دیگه میگفت فقط یه چای تلخ خواسته ولی صبحونهی عیدِ نوئلُ بَراشبُردن! گوشمُ چسبونده بودم به دَرُ همچین از تَهِ دِل میخندیدم که انگار به روزای خوبِ بچّهگی برگشتم! روزایی که هَرکاری بَرام یه جور بازی بودُخوشْبختِ خوشْبخت بودم!
***
بَرات یه گهواره خریدم! بعد از خریدنش به فکرم رسید که بعضیا عقیده دارن خریدنِ گهواره قبل از به دُنیا اومدنِ بچّه مثِ گُذاشتنِ گُل روتختِخواب بَدیمنه! ولی من که به خرافات عقیده ندارم! چیزی که خریدم مثِ گهوارهی سُرخپوستاس! آدم میتونه بچّه رُ توش بذاره وُ به پشتِخودش بِبَندتش! رنگش مثِ لباسِ پیترپان زردُ سبزُ قرمزه! تو رُ رو شونههام میذارمُ همه جا میبَرَمت! مَردُم بِهِمون میخندنُ میگن: این دوتا بچّهی دیوونه رُ باش!
بَرات لباسَم خریدم! زیرپوش، لباسِ سَرِهَم! یه دونه جعبهی موزیک هَم بَرات خریدم که وقتی کوکش میکنی والسِ شادی بَرات میزنه! وقتی ازخریدام با دوستم حرف زَدَم گفت آدمِ متعادلی نیستم! ولی از صداش خوشْحالی میباریدُ از اون اضطرابی که قبلِ سفر رفتنم داشت خلاص شُدهبود! مُدام میگفت:
«ـ نکنه تو پرواز بچّه طوریش بشه؟»
این همون کسیِ که اوّلا اصرار داشت که تو رُ سَر به نیست کنم! زنِ خیلی مهربونیه! من هیچ وقت نتونستم واسه این که اون روز پدرتُ تو اتاقِ مافرستاد سرزنشش کنم! میدونی دربارهی پدرت چی فکر میکنم؟ مَردی که بذاره اونجوری که من پدرتُ بیرون کردم بیرونش کنن آدمِ به دردبخوریه! بعد تو نامه بَرام نِوِشت که قبول داره یه مَردِ بیعرضهس! ولی واسه همین مَرد بودن باید بخشیدش! به نَظَرَم یه جور غریضه حالا اونُ بهطرفِ تو میکشه! بعدها یه فِکری بَراش میکنیم! مثِ مُبلیه که اصلاً لازمش نداری ولی به یه دَردی میخوره! مطمئنه که من دُشمنش نیستم!تو این صُلح همه با هم شرکت دارن: اون، دکترا، رییسم... اگه بدونی وقتی به رییسم گُفتم میرَم مسافرت چهقدر ذوق کرد! یه دَم میگفت:
«ـ خبرِ خوبیه! آفرین! مطمئن باش از این سفر پشیمون نمیشی!»
پشیمون نمیشم! آدم تا وقتی میتونه محترم باشه که به کسای دیگه احترام بذاره! اعتقاد داشتن آدم به خودش، باعث میشه دیگرونَم به اونمعتقد بِشن! دِلم میخواد یه شعر بَرات بنویسمُ تو اون از آرامشُ اعتمادُ گُلْبارون کردنِ پُشتِ بوما وُ ناقوسا وُ اَبرا وُ حِسِ یه پرستو تو آسمون حرفبزنم! بدونِ غصّه وُ غم، رو دریایی که از اون بالا مالاها همیشه تمیزه... حقیقت اینه که: شجاعت خواهرِ خوشْبینیه! من خوشْبین نبودم،چون شجاع نبودم!
***
جادّههای این مملکت صافُ بدونِ دستاندازُ ماشیناش نَرمُ راحته...
تو داشتی خودتُ گول میَزدی! دکتر جون! من یه پرستو نیستم! میگی چیکار کنم؟ کوچولو! جلو بِرَم یا عقب؟ اگه برگَردَم عقب وضعیت بَدترهچون باید دوباره از راهِ پُر از چاله چولهیی که اومدم برگردم، ولی اگه جلو بِرَم لااقل این اُمیدُ دارم که شاید جادّه بهتر بشه! اگه دِلِشُ داشته باشمُراستشُ بِهِت بِگم، تو یه جادّهییم که دُرُست مثِ مسیرِ زندهگیِ من پُرِ دستْاندازُ چاله چولهس! یه بار با نویسندهیی آشنا شُدم که میگفت:هرکس لایقِ همون زندهگی که داره! یعنی فقیرُ واسه فقر ساختنُ کورُ واسه کوری! خوب مینوشت امّا آدمِ احمقی بود! خطّی کهزِرنگُ احمقُ از هم جُدا میکنه گاهی اونقدر نازُکه که دیده نمیشه! واسه همین چه مَرد باشی، چه زَن، وقتی که خطی در کار نباشه این دوتاچیز با هم قاطی میشه! مثِ عشقُ نفرت، زندهگیُ مَرگ... دوباره میخوام بدونم تو دُختری یا پسر! الان دِلم میخواد پسر باشی! حداقل از دیدنِماه به ماهِ خون معافیُ از ماشین روندن تو جادّهی پُر دستْانداز خسته نمیشی! اگر پسر باشی هیچ وقت حالِ زاری مثِ حالِ الانِ من نداریُمیتونی بیشتر از من تو آسمونا پرواز کنی! من میخواستم پرواز کنم امّا فقط جستُ خیزُ تجربه کردم! زَنا حق دارن سینهبنداشونُ آتیش بزنن!خیلیاَم حق دارن! هیچ کدومشون نتونستن راهی پیدا کنن که بچّهدار نَشَنُ از بچّهدار نَشُدنشون دُنیا به آخر نرسه! فقط زَن میتونه بچّه به دنیابیاره!
من یه قصّهی تخیلی خوندم دربارهی سیارهیی که تو اون واسه تولیدِ مثل هفت نفر لازم بود! ولی پیدا کردنِ اون هفت نفرُ صلح برقرار کردنبینشون سخت بود چون به جُز دُرُست کردنِ نطفه، کارِ بارداریاَم باید به گردنِ هَر هفت نفر میاُفتاد! واسه همین نسلِ ساکنای اون سیاره نابودشُدُ از زندهگی خالی موند! قصّهی دیگهیی خوندم که قهرمانش یه شیشه از محلولی مثِ آب نمکُ سَرمیکشیدُ یهو تَرَقّی میترکیدُ تبدیل به دونفر میشُد! سلّولا خود به خود دو نیم میشُدنُ قهرمانِ قصّه بعد از اون دیگه خودش نبود! یعنی خودشُ میکشت! امّا نمیمُردُ نُه ماه هَم عذابنمیکشید! نُه ماه عذاب؟ واسه بعضیا نُه ماه افتخاره! بهترین راه همونی بود که اوّل بِهِت گفتم: بهتر بود تو رُ از شکمِ من بیرون میکشیدنُ توشکمِ یه زن که مهربونتر و صبورتر وُ باحوصلهتر از من بود میذاشتن! گمون کنم تَب دارم! مُدام یه چیزی تو دِلم جمع میشه ولی باید خودمُبزنم به بیخیالی! آخه چهجوری؟ باید به چیزای دیگهیی فکر کنم! یه قصّهی دیگه برات میگم! آخه خیلی وقته این کارُ نکردم! اینم قصّه:
یه روزی، روزگاری زنی بود که تو آرزوی صاحب شُدنِ یه تیکه از ماه میسوخت! آرزوش تو اون روزگار عجیبُ غریب به نظَر نمیاومد! اونآدمای زیادیُ میشناخت که رفته بودن ماه! تو زمونهی اون رفتن به ماه مُد شُده بود! آدما از همه جای دُنیا سوارِ سفینههای آهنی میشُدن که بهتُکِ یه موشک وصل بود! هَر دفعه که اون موشک با صدایی مثِ صدای رعدُ برق به آسمون میرفتُ پُشتِ سَرِش رَدّی مثِ ردِّ ستارهی دنبالهدارباقی میذاشت، اون زن خوشْحال میشُد! رو به موشک فریاد میکشید:
«برو! برو! برو اونجا!»
بعدش با حسودی سفر اون آدما که سه روزُ سه شب طول میکشیدُ دنبال میکرد! اونا که به ماه میرفتن آدمای پَخمهیی بودن! صورتایاحمقونهشون عینهو سنگ بودُ گریه وُ خنده رُ بَلَد نبودن! رفتن به ماه واسهشون فقط یه سفرِ علمی بودُ یه افتخار برای علم! موقعِ سفر حرفایدُرُست حسابی نمیزَدَن، فقط فُرمولا وُ اعدادُ ارقاممِ بیسَرُ تَهُ بلغور میکردنُ تنها حرفِ غیرِ علمی که از دهنشون درمیاومد سوال کردندربارهی نتیجهی بازیِ فلان تیمِ فوتبال بود! وقتی به ماه میرسیدن هَم حرفی واسه گفتن نداشتنُ فقط چندتا جملهی معمولی میگفتن! اونوقت یه پرچمِ آهنیُ هوا میکردنُ مثِ عروسکای کوکی تو ماه قدم میزدن! بعد از این که ماهُ با آشغالاشون کثیف میکردن، برمیگشتنُ اونآشغالا رُ تو ماه جا میذاشتن تا نشونهیی باشه از بودنِ آدمیْزاد! آشغالاشون تو جعبههای آهنی بودُ کنارِ همون پرچم باقی میموند! اگه اینا رُبدونی نمیتونی به ماه نگاه کنیُ نَگی: اون بالا پُرِ آشغالُ کثافته! بعدش با کیسههای پُرِ خاکُ شن برمیگشتن زمین! سنگُ ماسهی ماه!همون خاکی که زن حریصِ داشتن یه ذرّهش بود! وقتی اون زن مسافرا رُ میدید بِهِشون التماس میکرد... یعنی التماس میکردم:
«ـ یه کم از ماهُ بدین به من! شُما که زیاد دارین!»
ولی اونا همیشه میگفتن:
«ـ نمیشه! اجازه نداریم!»
همه چی رو میزا وُ تو آزمایشگاهِ آدمایی اتّفاق میاُفتاد که ماه براشون یه چیزِ علمی بودُ بَس! اونا آدمای احمقی بودن چون روح نداشتن! با اینهمه بینِ فضانوردا یه نفر بهتر از اون یکیا به نَظَر میاومد چون گریه کردنُ خندیدنُ بَلَد بود! یه مردِ ریزه میزه بود که دندونای تا به تای کجُ کولهداشتُ خیلی میترسید! واسه قایم کردنِ تَرسش دائم میخندیدُ کلاهِ مسخرهیی سَرش میذاشت که یه کم قیافهشُ قابلِ تحمّل میکرد! واسههمین چیزا وُ واسه این که خودش میدونست لیاقتِ رفتن به ماهُ نداره باهاش دوست شُدم! وقتی منُ میدید مُدام غُر میزَد که:
«ـ اون بالا چی میتونم بِگم؟ من که شاعر نیستمُ نمیتونم حرفای قشنگ بزنم!»
چند روز قبلِ رفتن به ماه اومد سُراغم تا باهام خداحافظی کنه وُ بپُرسه تو ماه چی باید بگه! گفتم باید یه حرفِ راستکی بزنه، مثلاً بگه:
«ـ من میترسم، چون یه مَردِ کوچولو بیشتر نیستم!»
از این جمله خوشِش اومدُ قسم خورد که:
«ـ وقتی برگردم حتماً یه کم از خاکِ ماهُ بَرات میارم!»
رفتُ برگشت امّا حسابی عَوَض شُده بود! هر دفعه که بِهِش زنگ میزَدَم تا قولی که بِهِم داده بودُ یادش بندازم، از دستم در میرفت! یه شب منُواسه شام دعوت کرد خونهش! منم زود رفتم اونجا چون گمون میکردم بالاخره میخواد ماهُ بِهِم هدیه کنه! سَرِ میز اینقدر این پا اون پا کردم تاشام تموم شُد! شامشُ که خورد گفت:
«ـ حالا ماهُ بِهِت نشون میدَم!»
نگفت: حالا ماهُ میدَم بِهِت ولی من حواسم به جملهش نبود! هنوز همون کلاهِ مضحکُ میذاشت سرشُ هنوزم همونجور میخندیدُ مننمیتونستم حدس بزنم تو فضا اون یه ریزه روحی که داشته رَم از دست داده!
یه چشمک زَدُ با هم رفتیم تو دفترِ کارِش! خیلی آروم، انگار که داره بازی میکنه درِ یه گنجه رُ با کلید باز کرد! تو گنجه خیلی چیزا بود! بیل،کلنگ، لوله... یه گَردِ عجیبِ نقرهیی رو تمومشونُ پوشونده بود! خاکِ ماه! قلبم تُند میزَد! دستمُ دراز کردمُ بیلُ برداشتم! دیگه دِلم گوپ گوپ توسینه صدا میکرد! بیل سَبُکی بود! انگاری هیچ وزنی نداشت! خاکی که روشُ پوشونده بود عینِ آردِ برنج نَرم بود! وقتی روی پوستِ آدممیشِست، مثِ این بود که یه پوستِ نُقرهیی رو تمومِ تَنت کشیده شُده! نمیتونم اون حِسی که از دیدنِ خاکِ ماه روی پوستم داشتمُ بَرات تعریفکنم! مثِ این بود که تو تمومِ فضا پخش شُده باشم! انگار به یه چیزِ دست نیافتنی مثِ ابدیت دست پیدا کردم! الان دارم به این چیزا فکر میکنمچون اون موقع قدرتِ فکر کردن نداشتم! حالا شَم که دارم مُخمُ زیرُ رو میکنمُ زور میزنم تا اینا رُ بَرات تعریف کنم، نمیتونم بَرات بِگم که وقتیاون بیلُ تو دستم گرفتم چند دقیقه همینطور ماتُ مبهوت موندم! اصلاً حواسم نبود که صبرِ اون داره تموم میشه وُ کم کم میترسه گنجهیی کهحاضر نیست کلیدشُ دستِ کسی بده رُ ازَش بدزدم! وقتی متوجّه نگاهش شُدم بیلُ دادم دستشُ گفتم:
«ـ ممنون! حالا ماهُ بده بِهِم!»
صورتش رفت تو هَمُ پُرسید:
«ـ کدوم ماه؟»
«ـ همون خاکِ ماه که قولشُ بِهِم داده بودی!»
«ـ همین الان بِهِت دادمش! گُذاشتم اون بیلُ بگیری دستت!»
فکر کردم داره شوخی میکنه! چند دقیقهیی گُذشت تا فهمیدم شوخی نمیکنه وُ گمون میکنه با اجازهی دست زَدَن به اون بیل کلِ ماهُ به منهدیه کرده! یادِ گداهایی اُفتادم که فقط میتونن از پُشتِ شیشههای مغازهها جواهراتُ نگاه کننُ از دور جشنای قشنگی رُ دید بزنن که اجازهندارن توشون شرکت کنن! اونقدر گیجُ ناراحت بودم که نمیتونستم کلاهی که رو سَرش گُذاشته بودُ مسخره کنم! فقط با خودم میگفتم: کاشمیتونستم حالیش کنم که چه آدمِ پَستیه! با این اُمیدِ احمقونه شروع کردم به عجزُ التماسُ بِهِش گفتم که من یه تیکه از ماهُ نمیخوام،فقط یه کم غبار بَسّمه! تو گنجه غبارِ زیادی بود! فقط باید بِهِم اجازه میداد یه کم از اونُ تو یه وَرَق کاغذ بریزمُ واسه خودم بردارم! اون غباری کهرو پوستِ دستم نِشسته بود بَرام بَس نبودُ میخواستم یه کم از اون خاکُ تو کاغذ برای خودم داشته باشم تا هر وقت خواستم نگاهش کنمُ سالایسال نگهاِش دارم! اون میدونست که خیلی وقته همچین آرزویی دارمُ یه دفعه به سَرَم نزده! ولی هَر چی خودمُ کوچیکتر میکردم اون کلّهشقتر میشُد! با چشمای بیروحش بِهِم زُل زده بودُ هیچّی نمیگفت! درِ اون گنجه رُ قُفل کردُ از اتاق رفت بیرون! تو اتاق پذیرایی زَنش اَزَمپُرسید که قهوه میخورم یا نه! جوابشُ ندادم! به دستم که ماه روشُ پوشونده بود نگاه میکردم! نمیدونستم دستامُ کجا بذارمُ چهجوری نگهشوندارم! با یه ذرّه تماس از بین میرفت! مغزم بیخودی زور میزَد تا یه جای خوب برای اون غبارا پیدا کنه! یه لایهی غبار جلو چشمامُ گرفته بودُجُملهیی شنیدم که داغونم کرد:
«ـ مثِ آردِ برنجه! هَر جا بمالیش از بین میره!»
این موضوع بَرام یه دردِ بزرگ بود! دَردی که حتّا تانتال باهاش رو به رو نَشُده بود! تانتال هَم وقتی میخواست میوه بچینه، اونا اَزَش فرارمیکردنُ عذابش میدادن! واسه آخرین بار به دستم که تو هوا معلّق مونده بود نگاه کردمُ بغضمُ قورت دادمُ لبْخند زَدَم! ماه از اون دورِ دور کنارماومده بودُ رو دستم نِشسته بود! حالا من باید برای همیشه مینداختمش دور! حتّا اگه میخواستم هَم نمیتونستم تمومِ عُمر مثِ مجسّمه باانگشتای باز باقی بمونمُ دَست به چیزی نزنم! دیر یا زود دستم به چیزی میگرفتُ تمومِ غبارا مثِ بُخار از بین میرفتن! تمومِ این ماجراها واسهشوخیِ مسخرهی یه احمقِ کثافت! دستمُ با عصبانیت مُشت کردمُ دوباره بازش کردم! حالا رو کفِ دستم، خطّای کجُ معوجِ کثیفی دیده میشُد کهتماشاشون حالِ آدمُ به هَم میزَد! واسه رسیدن به همین لحظهی چندشآور این همه صبر کرده بودمُ عذاب کشیده بودم؟ کفِ دستمُ رو گنجهمالیدم! اثری که باقی گُذاشت مثِ یه لکهی چربی بود! مثِ ردّ لزجِ یه حلزون! مثِ اثرِ یه قطرهی دُرُشتِ اَشک! وقتی از اون خونه اومدم بیرونماه کامل بودُ با نورش شبُ رنگِ سفید زَده بود! آدم با چشمای ماتُ مِه گرفته نگاهش میکنه وُ بِهِش میگه: تا یه چیزِ تمیزُ سفید پیدا میشه،آدمیْزاد میره سُراغشُ با چیزایی که روش جا میذاره کثیفش میکنه! بعدش از خودش میپُرسه: آخه چرا؟ چرا؟ چرا...
تو هُتل شیرِ آبُ باز کردمُ دستمُ گرفتم زیرش! یه مایعِ سیاه از دستم چکیدُ... میدونی تو رُ چی صدا زَدَم؟ کوچولو! بِهِت گفتم: تو ماهِ منی! غبارِماهِ من...
دردِ زیرِ دِلم زیاد شُده وُ دیگه نمیتونم رانندهگی کنم! کاش یه مهمونْخونه پیدا میشُدُ میتونستم تو اون یه کم استراحت کنم! شاید با روحمبتونم راهی واسه نجات دادنِ چیزی که لایقِ نجات دادنه پیدا کنم! نباید بذارم ماهَم سقط بشه! نمیخوام دوباره ماهُ از دست بدمُ ببینم که تولگنِ دستْشویی غیب میشه! ولی هیچ فایدهیی نداره! با همون اطمینانی که اون شب فهمیدم تو هستیُ فَلَج شُدم، حالا میدونم که دیگه وجودنداری!
***
مسافرتُ نیمهکاره گُذاشتمُ برگشتم شهر! به خانم دکتر تلفن زَدَم! باور نمیکردُ مُدام بِهِم میگفت:
«ـ آروم باشین! تو این دو هفته همه چیز خوب بوده! این فقط توّهماتِ شُماس!»
بِهِش گفتم اون لکهی بزرگِ خونی که دیدم خیال نبوده، گفتم یه هفته تو مهمونْخونهی بینِ راه استراحت کردمُ قطرههای خونُ شمُردم! بِهِمگفت زود خودمُ برسونم به مطبش! با یه لبْخندِ مسخره درُ بَرام باز کرد! قبلِ این که اون بگه من لباسامُ کندَم! رو تخت دراز کشیدم! اون دستشُرو قلبم گُذاشتُ گفت:
«ـ چهقدر تُند میزنه! مثِ طبل صدا میده!»
به حرفاشُ لبْخندش هیچ جوابی ندادم! دیگه ترحّمش به دردم نمیخورد! میدونستم مراسمِ مسخرهیی که چند هفته بود انتظارشُ داشتمشروع شُده! واسه تسلیم شُدن آماده بودمُ میدونستم هیچ واکنشی نشون نمیدَم! چون هَر حرفی باید میزَدَمُ قبلاً گفته بودمُ هَر عذابی که قراربود بِکشمُ قبلاً تحمّل کرده بودم! ولی وقتی مراسم شروع شُد فهمیدم که اصلاً انتظارشُ نداشتم! سوالای خانم دُکترُ جوابایی که بِهِش دادم حالمُخرابتر کرد:
«ـ این اواخِر احساس نکردین که تکون میخوره؟»
«ـ نه!»
«ـ زیاد اِحساسِ سنگینی نمیکردین؟»
«ـ نه!»
«ـ از کی به این فکر اُفتادین که...»
«ـ تو جادّه، قبل از رسیدن به مهمونْخونه!»
«ـ واسه نتیجهگیری هنوز زوده! من باید به این نتیجه برسم! دُرُسته؟»
بعد شکممُ با دست معاینه کردُ گفت از قبل خوابیدهتر شُده! به سینههام دست زَدُ گفت نرمترُ کوچیکتر از قبل شُدن! دستْکشای لاستیکیشُدستش کردُ دنبالِ تو گشت! اخماش تو هَم رفتُ چشماشُ ریز کردُ گفت:
«- رحِم خیلی شُلُ ضعیف شُده! به نَظَر میاد بچّه خوب رُشد نمیکنه! شاید هَم رُشدش متوقّف شُده باشه! باید یه آزمایشِ بیولوژیک انجام بدیمُ چند روزدیگه منتظر بمونیم!»
دستْکشاشُ درآوُردُ تو سطلِ آشغال انداختشون! دستاشُ به دو طرفِ تخت تکیه دادُ نگاهِ غمْزدهیی به من انداختُ گفت:
«ـ بهتره زودتر حقیقتُ بِهِتون بِگم! شُما حق دارین بدونین! رُشدِ بچّه از دو یا سه هفته قبل متوقّف شُده! شُجاع باشین! همه چی تموم شُد! بچّه مُرده!»
حرفی نزدیم! تکون نخوردم! حتّا مُژه هَم نزدم! همونجا مثِ یه تیکه سنگ باقی موندم! با یه مغزِ از کار اُفتاده که هیچ حرفُ کلمهیی رُ توخودش جا نمیده! تنها چیزی که حِس میکردم سنگینیِ یه وزنه رو شکمم بود! یه وزنهی نامریی که داشت لِهاَم میکرد! پنداری آسمون تمومِوزنشُ رو من انداخته بودُ بیسرُ صدا مشغولِ خورد کردنم بود! تو اون سکوتِ مطلق صدای دکتر مثِ توپ تو سَرَم ترکید:
«ـ قوی باش! بُلندشو لباساتُ بپوش!»
بُلند شُدم! پاهام خُشک شُده بودنُ واسه تکون دادنشون یه نیرویِ غیرِ بَشَری لازم داشتم! لباسامُ پوشیدمُ صدای خودمُ شنیدم که پُرسید:
«ـ چیکار باید بکنم؟»
«ـ هیچّی! بچّه چند وقتن دیگه اونجا میمونه وُ بعدش خود به خود دفع میشه!»
سَرَمُ تکون دادم! بازَم همون صدا رُ شنیدم که کلمههایی رُ پُشتِ هم ردیف میکرد دربارهی این که:
«ـ نباید ناراحت باشی! خیلی از بچّهها سالمُ کامل نیستنُ خود به خود سقط میشنُ تو نباید خودتُ واسه گُناهی که نکردی مقصّر بدونی! بارداری فقطوقتی کامله که دورهش طبیعی طِی بشه! من هنوزم موافق نیستم که زَنای باردار چند ماهُ تو تختِخواب بموننُ بچّه رُ تو وضعیتِ مصنوعی نگه دارنُ...»
پولِ دکترُ دادم! با اشارهی سَر اَزَش خداحافظی کردم! از اتاق اومدم بیرون! از بینِ دو ردیف شکمای وَرقُلُمبیده که به شکمِ تَختِ من، شکمی کهیه بچّهی مُرده توش بود، دهن کجی میکردن، گُذشتمُ با خودم فکر کردم: هَر چی باید بشه، میشه! باید باهاش ساخت! و عبارتِ بایدباهاش ساخت تا هُتل همْراهم بودُ مُدام تکرارش میکردم: باید باهاش ساخت! باید ساخت! باید ساخت...
وقتی رسیدم اتاقمُ گهواره وُ لباسا وُ اسباببازیایی که واسهت خریده بودمُ دیدم، اون ضجّهیی که به زور تو سینهم نگه داشته بودمُ استفراغ کردم!روی تخت اُفتادم! یه ناله از گَلوم اومد بیرون، بعدش یه نالهی دیگه وُ بعدش یکی دیگه... تا اونجا که از عمقِ وجودم ـ از همونجایی که تو مثِیه تیکه گوشتِ بیارزش یه گوشهش خوابیدی ـ نالهها بیرون ریختنُ سنگِ بزرگِ بغضم به هزارون سنگریزه بَدَل شُدُ سنگریزهها غبارشُدن... زوزه کشیدمُ از هوش رفتم!
***
شاید تو اون خوابی که بعدِ بیهوش شُدن توش غرق شُده بودم، یا وقتی داشتم هذیون میگُفتم اومد سُراغم! ولی خوبِ خوب یادمه! اتاقِسفیدی با هفتتا صندلیُ یه قفس بود! قفسی که منُ توش انداخته بودن! رو صندلیِ وسطی دکتری که قبلِ مسافرت پیشش میرفتم نِشستهبود! سمتِ راستش خانم دکتر نِشسته بودُ سمتِ چپش رییسم! کنارِ رییس دوستم نِشسته بودُ پدرت کنارش! کنارِ خانم دکتر هَم پدرُ مادرِ مننِشسته بودن! کسِ دیگهیی نبود! رو دیوارا وُ رو زمینِ اتاق چیزی نبود! خیلی زود فهمیدم اونجا یه دادگاهه وُ متّهم منمُ اونا هم هیئتِ منصفهاَن!نمیترسیدم! تسلیمِ تسلیم بودم! یکی یکیشونُ نگاه کردم! پدرت مثِ اون روز که کنارِ تختِ ما نِشسته بود صورتشُ تو دستاش گرفته بودُ آرومآروم گریه میکرد! پدرُ مادرم سَراشونُ انداخته بودن پایین انگار که دارن یه درد یا خستهگیِ وحشتْناکُ تحمّل میکنن! دوستم غمگین بودُنمیشُد از قیافهی سه نفرِ دیگه چیزی فهمید! دکترِ اوّلم از جاش بُلند شُدُ از رو کاغذ شروع به خوندن کرد:
«ـ هیئت منصفه در حضورِ متّهمه حاضر شُده است تا او را که با بیتوجّهی و خودخواهیُ ندیده گرفتنِ حقِ زندهگیِ دیگری ـ که از حقوقِ اوّلیهی بشر استـ سببِ مرگِ نوزادِ خود شُده را محاکمه کند!»
بعدش کاغذُ رو میز گُذاشتُ تعریف کرد که دادگاه چهجوری عمل میکنه! گفت که گُناهکار یا بیگُناه بودنِ متهّمُ رأی اکثریت مشخّص میکنه وُخودِ اونا هم مجازاتُ تأیین میکنن! حالا نوبتِ سخنْرانیِ اون بود! جملههاش مثِ یه بادِ سَرد تو اتاق شروع به وزیدن کردن:
«ـ بچّه دندانِ کرمْخورده نیست! نمیشود آن را مانندِ دندانی پوسیده از ریشه درآوردُ لای پنبه گُذاشتُ در سطلِ آشغال انداخت! بچّه یک انسان است وزندهگیِ یک انسان از لحظهی بسته شُدنِ نطفه شروع میشود وَ تا زمانی که میمیرد، ادامه میابد! بعضی از شُما با معنای این تداوم موافق نیستید!میگویید: در لحظهیی که نطفهی انسانی بسته میشود، او به عنوانِ انسان موجودیت ندارد و تنها یاختهیی است که تکثیرمیشود و مظهرِ زندهگی به شمار نمیآید! مانندِ درختی که شکستنِ شاخهاَش جُرم نیست وَ یا مگسی که کشندهاش قاتلبه شمار نمیآید! در جوابتان باید بگویم که از درخت، انسان یا مگس به وجود نمیآید! تمامِ عواملِ تشکیل دهندهی انسان، یعنی بدنُ خونُ روحُشخصیت در آن یاخته جمع شُدهاند! عواملی که بیشتر از اندیشه و خاطره ارزش دارند! اگر بتوانیم این عوامل را با میکروسکپی که نادیدهها را میبیندتجزیه و تحلیل کنیم، همهگی به زانو درآمده و به خُدا ایمان میآوریم! پَس من به خود اجازه داده و از واژهی قاتل نسبت به متّهم استفاده میکنم! واضافه میکنم اگر انسانیتِ انسان را با وزن و اندازهی او بسنجیم، نتیجه میگیریم که مثلاً کشتنِ یک انسانِ صد کیلویی گُناهی سنگینتر از کشتنِ یکانسانِ پنجاه کیلوییست... همْکاری که در کنارِ من نشسته با شنیدنِ این حرفهای من لبْخند میزند! فعلاً دربارهی عقایدِ او چیزی نمیگویم! امّا نسبتبه طبابتِ احمقانهاَش دیگر نمیتوانم ساکت بمانم! در آن قفس، به جای یک زَن باید دو زَن زندانی میشُدند!»
بعد با خشم به خانم دکتر نگاه کرد! خانم دکتر همونطور که آروم سیگار میکشید، نگاهِ اونُ تحمّل کردُ این کارش مثِ یه کم گرما به من آرامشداد! ولی اون بادِ سَرد بازم شروع کرد به وزیدن:
«ـ ولی ما برای قضاوت دربارهی مرگِ یک یاخته اینجا جمع نَشُدهایم! این محکمه برای مرگِ یک کودک که سه ماه از زندهگیِ پیش از تولّدش را سپریکرده بود، تشکیل شُده! چه چیزی باعثِ مرگِ آن کودک شُده؟ عواملِ طبیعی، یا غیرِ طبیعی؟ چیزی که دیده نمیشود، یا زنی که در قفس میبینید؟ مندلایلِ قاطعی دارم که ثابت میکنند زَنی که درقفس میبینید قاتلِ آن کودک است! تصادُفی نبود که من از اوّلین برخورد به این زَن مشکوک شُدم! من بنا بهتجربهیی که دارم بچّهْکشها را در پُشتِ نقابهاشان شناسایی میکنم! او هَم وقتی خود را علاقهمندِ بچّه نشان میداد، نقابی از این دست بر چهرهداشت! این دروغی بود که او پیش از بازگو کردن به دیگران به خود گفته بود! من به خُشکْاخلاقیِ او تأسف خوردم! روزی که با دیدنِ جوابِ مثبتِآزمایشش اظهارِ خوشْحالی کردم، او با سَردی گفت که خودش میدانسته باردار است! همچنین وقتی به او تذّکر دادم که به علّتِ انقباضاتِ رَحِمی چندهفته در خانه استراحت کند، از واکنشِ وحشیانهاَش متأثر شُدم! گفت: نمیتواند به خودش اجازهی شرکت در این بازیهای کودکانه رابدهد و بیش از پانزده روز قادر به استراحت کردن نیست! من اصرار کردم و او عصبانی شُد! از او خواهش کردم و با رفتارش به من نشانداد که نمیخواهد وظایفِ خود به عنوانِ یک مادر را انجام دهد! من فهمیدم غریضهی مادریِ او یک غریضهی بیمسئولیت است! در دو هفتهیی که درمنزل بستری بود مُدام به من تلفن میکرد و میگفت: حالش خوب استُ نباید در تختِخواب بماند وَ اصرار میکرد که کار دارد و باید از تختِخواب بیرون بیاید! صُبحِ روزی که دوباره دیدمش خیلی نااُمید بود! در همین دیدار شَکم بیشتر شُد و به مقصودِ جنایتْکارانهاش پِی بُردم! از نظرِ جسمیو فیزیولوژی، چاقیِ او مُمکن بود بر اثرِ ناراحتی غمُ اندوه ایجاد شُده باشد! انقباضهای دردناکش منشأ روانی داشتند! یعنی هَر وقت که خودِ متّهمهمیخواست بروز میکردند! علّت را جویا شُدم و او توضیح داد که به علّتِ گرفتاریهای روحی احساسِ ناراحتی میکند! سپس در لفّافه به من گفت ازچیزی در عذاب است وَ من علّت را نپُرسیدم چون به خوبی میدانستم که دلیلش همان آبستن شُدن است! به او گفتم که فکرُ خیال گاهی باعثِ مرگِ جنینمیشَوَد و از او پُرسیدم که به راستی کودک را میخواهد یا نه! به او گفتم که لازم است اعصابِ خود را آرام کند! او عصبانی شُدُ جواب داد که چنیندرخواست مثلِ این است که از او بخواهم رنگِ چشمانش را عَوَض کند! چندروز پیش دوباره پیشِ من آمد! زندهگی و کارِ روزمرّهاش را از سر گرفته بودوضعِ جنین بدتر شُده بود! او را در بیمارستان بستری کردم! در آنجا به وسیلهی دارو او را هشت روز بیحرکت نگه داشتم!
وَ اکنون! خانمها و آقایان! میرسیم به جنایت! قبل از هر چیزی میگویم فرض کنیم یکی از شما به شدّت بیمارید وَ احتیاج به دارو دارید! دارو هست وَتنها این باقی مانده که یک نفر آن را به شما بدهد! شما کسی که این دارو را دور میریزدُ به جای آن زهر به شما میدهد، چه خطاب میکنید؟ دیوانه؟خودخواه؟ متّهم به کمک نکردن؟ نه این کلمات مناسب نیستند! من چنین شخصی را قاتل صدا میزنم! آقایانِ هیئتِ منصفه! آن بچّه بیمار بودُدارویش تنها وَ تنها استراحتِ مطلقِ این خانم! امّا او نه تنها استراحت نکرد، بلْکه به جای بیحرکت بودن به مسافرت رفتُ به جای دارو سَم به بیمار داد!چندین ساعت پرواز با هواپیما وَ رانندهگی با ماشین، آن هم تنها و در جادّهیی پُر دستانداز و ناهموار! من با خواهشُ عجز برایش گفتم که آنچه درشکم دارد یه نوزاد است، نه یک یاختهی در حالِ تکثیر! به او هشدار دادم که امکان دارد بچّه بمیرد! امّا او با خشم به نصایحِ من جواب دادُ حتّا برگهیی راامضأ کردُ بنا بر متنِ آن خود مسئولیتِ جانِ بچّه را بر عهده گرفت! به سفر رفت! بچّه را کشت! البتّه میدانم اگر ما در یک دادگاهِ عادی قرار داشتیم، اثباتِگناهْکار بودنِ متهّم برای من چندان ساده نبود! زیرا دارو یا عملِ جرّاحی برای سقط کردنِ بچّه به کار نرفته است! براساسِ قوانینِ رایج این زَن بیگناهشناخته میشود، چرا که جُرمی اتّفاق نیفتاده است... ولی آقایان وَ خانمها! ما عضوِ هیئتِ منصفهی زندهگی هستیم وَ من به نامِ زندهگی به شما گوشردمیکنم که اعمالِ این زن در قبالِ کودکش بدتر از هَر داروی سقطِ جنین یا عملِ جرّاحی بوده! رفتاری مکارانه وُ به دور از گزندِ مجازات شُدن! من بسیارکوشیدم که دلایلی برای او بتراشمُ در مجازاتش تخفیفی قائل شوم، امّا چگونه؟ آیا فقیر بوده؟ نمیتوانسته مخارجِ فرزندِ آیندهاش را تایین کند؟ ابداً!خودش این موضوع را خوب میداند! آیا میترسیده با به دنیا آوردنِ یک فرزندِ سالم، مجبور به دفاع از خود در برابرِ جامعه شَوَد؟ خیر! او متعلق به نهادیفرهنگیست که به جای طَرد کردنش بعد از کشتنِ بچّه، از او یک قهرمان خواهد ساخت! او به هیچْکدام از قوانینِ مرسومِ جامعه اعتقاد ندارد! خُدا،میهن، خانواده وَ زندهگیِ زناشویی... او تمامِ این اصول را نَفی میکند! جُرمِ او با صفاتی که با نقابِ آزاده بودن به خود نسبت میدهد، تخفیف پیدانمیکند! آزادیِ فردی، آزادیِ خودخواهانهییست که حقوقِ حَقّهی دیگران را لَگَد مال میکند! کلمهی حقوق را به کار بُردم تا نگویید این زَن با کشتنِکودکش از حقِ خود استفاده کرده: حقی که با تکیه بر آن میتوان از به دُنیا آوردنِ یک کودکِ بیمار، یا ناقص جلوگیری کرد! این وظیفهی ما نیست کهپیشاپیش رأی به ناقص بودن یا ناقص نبودنِ یک کودک بدهیم! هومر کور بودُ لئوپاردی گوژپُشت! اگر اسپارتیها آنها را از بالای کوه بهزیر میافکندند، یا مادرانشان از نگهداریشان در رَحِمِ خود خسته میشُدند، ما امروز در جهانی فقیر زندهگی میکردیم! من اعتقاد ندارم که ارزشِ یکقهرمانِ اُلمپیک از یک شاعرِ ناتوان بیشتر است! ولی دربارهی نگهْداری از یک قهرمانِ اُلمپیک یا یک شاعرِ عاجز باید اعلام کنم که انسان خواهینخواهی به چنین نوزادی میاندیشد! من این زَن را گناهْکار اعلام میکنم!»
با صدای فریادش از جا پریدمُ چشمامُ بَستم! ندیدم که خانم دکتر هَم از جا بُلند شُد تا حرف بزنه! وقتی چشمامُ باز کردم اون حرفاشُ شروع کردهبود:
«ـ همْکارم فراموش کردند به ما بگویند که در کنارِ هَر هومر یک هیتلر هم به دنیا میآید! هَر حاملهگی مانندِ اختراعیست که نتیجهاش مُمکن استباشکوه یا ترسْناک باشد! من نمیدانم که این بچّه مُمکن بود ژاندارک باشد یا هیتلر! ما این مسئله را هرگز نمیفهمیم چرا که او مُرده است! اینزن را امّا خوب میشناسم! حقیقتیست که نباید نابود شود! من بینِ یک امکانِ گُنگ وَ یک حقیقتِ معلوم دوّمی را انتخاب میکنم! به نظَر میرسدشکوهمندیِ زندهگی همْکارم را از خود بیخود کرده است! ولی او این شکوه را لایقِ کسی میداند که میتوانست به دنیا بیاید نه کسی که زنده استُزندهگی میکند! شکوهِ زندهگی فقط یک جملهی زیبای بیمصرف است! عبارتِ بچّه دندانِ کرمخورده نیست که بشود از ریشه بیرونکشیدش، یک شعارِ قشنگ است! شک ندارم وقتی همین همْکارِ محترم در جبههی جنگ با تُفنگش شلّیک میکردُ میکشت، فراموش کرده بود که یکبچّهی بیستساله هَم دندانِ کرمخورده نیست! هیچ شِکل از کودکْکشی را به کثیفیِ جنگ نمیدانم! معرکهیی که در آن انبوهی از بیست سالهگان سلّاخیمیشوند! ولی نمیدانم چرا همْکارم جنگ را به عنوانِ چیزی با شکوه قبول داردُ از نشاندنِ آن در کنارِ تِزاَش طفره میرود! از نظرِ علمی هم نمیتوان اینتداوم را جدّی گرفت! در آن صورت باید هَربار که تُخمکی بدونِ باروَر شُدن میمیرد وَ هَربار که دویستمیلیون اسپرماتوزویید در راهِ نفوذ به تُخمک از پامیاُفتند، باید عزادار شُد! آن وقت هنگامی یک اسپرماتوزویید به تخمک راه پیدا میکند هم باید برای صدُ نَوَدُ نُه میلیونُ نُهْصدُ نَوَدُ نُه هزارُ نُهْصدُ نَوَدُ نُهاسپرماتوزوییدی که از داخل شُدن به تُخمک درماندهاندُ از تُخمکِ پیروز شکست خوردهاندُ مُردهاند فکر کنیمُ باز هَم سوگْوار شَویم! آنها را هم خُداآفریده است! آنها هَم جان دارندُ از عناصرِ زندهگیْساز سرشارند! آیا تا به حال همْکارم آنها را با میکروسکپ تماشا نکردهاند؟ آیا جستُ خیزِ آنها رامانندِ یک گلّه قورباغه ندیدهاند؟ آیا به آنها نگاه نکردهاند در هنگامی که با دیوارهی تُخمک در جدالندُ با نااُمیدی سَرِ خود را به آن میکوبندُ از تَکُ تانمیاُفتندُ میدانند که بیحرکت ماندن مساویِ با مُردن است؟ منظرهی تَلخیست! همْکارم با ندید گرفتنِ این همه به همْجنسانِ خود ظلم میکند! قصدِتوهین ندارم امّا حالا که او تا این اندازه به زندهگی ایمان دارد چگونه میتواند آرام بماندُ ببیند که میلیونها اسپرماتوزویید در حالِ مُردناَند؟ این عَدَمِکمک به بیمار است یا نوعی جنایت؟ مشخّص است که جنایت! پس او را هم باید در قفس انداخت! اگر او به قفس نَرَوَد یعنی که یک دروغْگوست!یعنی میانِ احساساتِ قشنگش گرفتار شُده! احساسی که میگوید مُشکل، زایشِ دَم به دَمِ افراد نیست! باید برای آنان که زاده شُدهاند شرایطِ بهترِزندهگی فراهم کرد!
من نمیخواهم همْکارم را متّهم کنم! شاید به اشتباه در قضاوت محکوم شَوَمُ هیأتِ منصفهی زندهگی را هم نمیتوان به اشتباه محکوم کرد! پس موضوعفقط یک قضاوت بودُ من پشیمان نیستم! بارداری، مجازاتی که طبیعت برای یک لحظه بیخبری نثارِ انسان میکند نیست، معجزهییست که باید رَوَندِطبیعیِ خود را مانندِ درختانُ ماهیان طِی کند! اگر مسیرِ بارداری طبیعی نباشد، نمیتوان زَن را مجبور کرد که مانندِ افرادِ اِفلیج چند ماه را در تختِخواببگذراند! نمیتوان از زَن خواست که از فعّالیتُ شخصیتُ آزادیِ خود چشمْپوشی کند! آیا از مَرد هَم که در لحظهی بیخبریِ منجر به بارداری، با زَنشریک بوده هم چنین خواهشی میشود؟ مشخّص است که همْکارم حقّی که برای مَردان قائل است را برای زَنان قائل نیست! حقِ مالکِ اندامِ خود بودن!به نظرِ او مَرد یک زنبور است که حق دارد شیرهی گُلها را یکی بعد از دیگر بِمِکد و زَن فقط یک دستْگاهِ تولیدِ مثل است! در حرفهی ما این موضوعبسیار اتّفاق میاُفتد! پزشکانِ امراضِ زنان ترجیح میدهند که بیمارانشان حمّالانِ چاقُ آرامی باشند که آزادی برایشان اهمّیتی ندارد! امّا ما قصدِمحاکمهی طبیبان را نداریم! ما در این جا جمع شُدیم تا زَنی را محاکمه کنیم که متّهم به قتلِ عمد است و این قتل را با افکارش انجام داده، نه با اعمالش!من اتّهاماتِ این زَن را با دلایلی محکم رَد میکنم! روزی که من تشخیص دادم وضعِ جنین طبیعیست، دیدم که این زَن چهقدر آرام گرفت! روزی کهفهمید جنین مُرده هَم غمی غیر قابلِ توصیف را در چهرهاش دیدم! به جای بچّه از واژهی جنین استفاده کردم! جنین تا آن هنگام که به دُنیا میآید،بچّه نامیده نمیشود، و این اتّفاق تنها در نُه ماههگی میاُفتدُ ندرتاً در هفت ماههگی! تازه اگر جنینِ این زَن را بچّه بنامیم، باز هَم جُرمی صورت نگرفته!
همْکارِ محترم! این زَن خواستارِ زندهگیِ خود بوده، نه مرگِ جنینش! بدبختانه در خیلی از موارد، زندهگی ما برابر است با مرگِ دیگری و زندهگیِ دیگریبرابر است با مرگِ ما! اگر کسی به ما حمله کند، ما هم به او حمله میکنیم! در قوانین این کار دفاع نامیده میشود! حتّا اگر این زَن در ذهنِ خود خواستارِمرگِ جنینش بوده باشد، این کار را برای دفاع از خود انجام داده وُ گُناهْکار نیست!»
بعدش پدرت از جاش بُلند شُد! دیگه گریه نمیکرد! ولی تا دهنشُ برای حرف َزدَن باز کرد، دوباره چونهش شروع به لَرزیدن کردُ اشکاش سرازیرشُد! صورتشُ با دستاش پوشوندُ روی صندلی اُفتاد! دکتر رو بِهِش داد کشید:
«ـ از حرف زَدَن خودداری میکنین؟»
پدرت سَرِشُ به نشونهی تایید تکون دادُ دکتر بِهِش گفت:
«ـ امّا نمیتونین از رأی دادن طفره برین!»
گریهی پدرت بیشتر شُد! دکتر گفت:
«ـ خواهش میکنم رأیتونُ اعلام کنین!»
پدرت بدونِ جواب دادن دماغشُ بالا کشید! دکتر وِل کن نبود:
«ـ گُناهْکار یا بیگُناه؟»
پدرت نفسِ عمیقی کشیدُ زیرِ لَب گفت:
«ـ گُناهْکار!»
اتّفاقِ عجیبی اُفتاد! دوستم روشُ به پدرت کردُ تو صورتش تُف انداخت! بعد همونطور که پدرت داشت صورتشُ خُشک میکرد، داد کشید:
«ـ پستِ دروغگو! حیوون! مگه تو نبودی که بِهِش زَنگ میَزدیُ اصرار میکردی که بچّه رُ بندازه؟ مگه تو دو ماه مثِ یه سربازِ فراری قایم نَشُده بودی؟مگه بعد از خواهشُ تمنّای من نَرَفتی دیدنش؟ همیشه همینکارُ میکنین، نه؟ میترسینُ ما زَنا رُ قال میذارینُ بعدش که آبا از آسیاب اُفتاد تو نقشِ یهپدرِ برمیگردین پیشمون! از نظرِ شما پدر بودن یعنی چی؟ یه شکمُ قُلُمبهی از ریخت اُفتاده؟ دردِ زایمان؟ عذابِ شیر دادن به بچّه؟ نتیجهی پدر بودنُمثِ یه پیرهنِ اُتو خوردهی مرتّب میذارن جلوتون! اگه ازدواج کرده باشین تنها کاری که میکنین اینه که اسمتونُ میدین به بچّه وُ اگه نه همونجا فِلِنگُمیبندین! تمومِ دردا وُ عذابا واسه زَن باقی میمونه! اگه یه زَن باهاتون بخوابه، مثِ فاحشهها باهاش تا میکنین! تو هیچ لغتنامهیی فاحشه به اینمعنی پیدا نمیشه! چند هزار ساله که کلمهها وُ نابرابریا وُ دستوراتونُ به ما حُقنه میکنین! هزارون سالِ که ما رُ تو سکوتُ قیدُ بَندای مادری زندونیکردین! شُما تو هَر زَنی دنبالِ یه مادر میگردین! از هَر زَنی، حتّا دخترتون انتظار دارین که نقشِ مادرُ براتون بازی کنه! میگین ما زورِ شُما رُ نداریمُ ازهمین حرف سؤاستفاده میکنینُ مجبورمون میکنین حتّا کفشاتونُ واکس بزنیم! میگین ما مغز نداریم امّا از هوشمون برای همه چیز، حتّا سَرُ ساموندادنِ وضعیتِ مالیتون بهره میبَرین! شُما همیشه بچّه باقی میمونین! حتّا وقتی ریشتون سفید میشه یه بچّهیین! بچّههایی که ما باید غذا تو دهنشونبذاریمُ تَرُ خُشکشون کنیمُ وقتِ پیری هواشونُ داشته باشیم! اَزَتون متنّفرم! از خودمونَم متنّفرم که بدونِ شُماها نمیتونیم زندهگی کنیمُ داد بزنیم که ازمادر بودن خسته شُدیم! از کلمهی مادر که شُما واسه سودِ خودتون یه کلمهی مقّدس میدونینش خسته شُدیم! باید تو صورتِ شُما هَم تُف کنم!آقای دکتر! به نظرِ شُما زَن یه رَحِمُ یه تُخمْدانه وُ چیزی به اِسم مغز تو وجودش نیست! شُما وقتی یه زنِ حامله میبینین تو دِلِتون میگین: کیفاشُکرده وُ حالا اومده پیشِ من! شُما هیچْوقت کیف نکردین؟ آقای دکتر! نَشُده واسه چن دقیقه شکوهِ زندهگی یادتون بره؟ همچین از این زندهگیِباشکوه دفاع میکنین که آدم گمون میکنه حسودیتون میشه به اون چیزی که خانم دکتر بِهِش میگه معجزهی مادر بودن! ولی، نه! مُمکن نیست!این معجزه از چشمِ شُما یه جور فداکاریه! به عنوانِ یه مَرد، دوس ندارین باهاش طَرَف بشین! این محاکمه فقط محاکمه کردنِ یه زَن نیست! محاکمهیهمهی زَنای دُنیاس! پَس من حق دارم اینُ تو کلّهتون فرو کنم که مادر بودن یه وظیفهی اخلاقی نیست! یه وظیفهی علمی هم نیست! یه انتخابِ که از عقلسَرچشمه میگیره! این زن با عقلش تصمیم گرفته وُ هیچ وقت نمیخواسته کسی رُ بکشه! این شُما بودین ـ آقای دکتر! ـ که میخواستین جلوی فکرکردنِ این زَنُ بگیرینُ بکشینش! پَس جای شُما تو اون قفسه! نه برای کشتنِ میلیاردها اسپرماتوزوییدِ احمق، برای زنْکشی! بعدِ این حرفا دیگه لازمنیست اعلام کنم که متهّم گناهْکار نیست!»
بعدش رییسم با یه نگرونیِ دروغی از جاش بُلن شُد! نمیدونست چی بگه چون فکر میکرد این دادگاه ربطی به اون نداره! گفت که بقیهیآدمایی که عضوِ هیئت منصفه بودن یا به خاطرِ شغل یا از راهِ عاطفه با متّهم سَرُ کار داشتنُ به بچّه یه ربطی پیدا میکردن! ولی اون فقطصاحبْکارِ متّهمه بودُ نمیتونست از اتّفاقی که اُفتاده بود خوشْحال نباشه! اون به عنوانِ کارفرما این حاملهگی رُ یه اتّفاقِ ناراحت کنندهمیدونست که مُمکن بود خیلی بَراش گرون تموم بشه! مجبور بود از روی قانون، تو وقتِ بستری شُدن هَم، به کارمندش حقوق بده! به نَظَرِ اونبچّه از مادرش عاقلتر بودُ دُرُست سَرِ به زنگاه با مُردنش همه چیزُ نجات داده بودُ مُشکلُ حَل کرده بود! مردُم وقتی کارمندِ مجرّدِ اونُ میدیدنکه یه بچّه تو بغلشه، چی میگفتن؟ بدونِ این که به حرفاش شَکی داشته باشه گفت که اگه زن قبول میکرد، اون حاضر بود شَرِ مُزاحمُ از سَرشکم کنه! ولی با تمومِ اینا اون غیرِ از کارفرما یه انسان هَم بودُ حرفا وُ کارای دو تا از کسایی که تا حالا حرف زده بودن اونُ تحتِ تأثیر قرار داده بود!دکترِ مَرد با منطقش وَ پدرِ بچّه با گریههاش! بچّه هَم مالِ پدره وُ هَم مادر! اگه قتلی اتّفاق اُفتاده باشه یه قتلِ دو طرفهس، چون از یه طرف اونبچّه از بین رفته بودُ از طرفِ دیگه زندهگیِ یه آدمِ بزرگ هَم زیرُ رو شُده بود! پَس اوّل باید ثابت میشُد قتلی اتّفاق اُفتاده یا نه! ولی مگه میشُد بهاین موضوع شَک کرد؟ مگه دلیلی بهتر از حرفای اون دکتر پیدا میشُد؟ دکتر با حرفایی که دربارهی خودخواهیِ مادرِ بچّه زد، دیگه جایی واسهعفو باقی نذاشت! رییسم بنا به وجدانش باید از انگیزهی من پرده برمیداشتُ این کارُ کرد! گفت متّهمه میترسیده که این ماموریتِ مهم بههمْکارِ دیگهیی که رقیبِ اون بود سپُرده بشه وُ برای همین بدون ترحّمُ توجّه به اون چیزی که تو رَحِم داره از تختِخواب اومده بیرون! دوستِمن میتونست تو صورتش تُف بندازه وُ تمومِ بیعدالتیا رُ محکوم کنه، ولی بازَم به نظرِ اون متّهمه گناهْکاره! تو اون لحظه چشمای من دنبالِ پدرُمادرم گشت! با زبونِ بیزبونی بِهِشون التماس میکردم چون اونا آخرین امکانِ نجاتِ من بودن! با نگاهِ نااُمیدشون جوابِ نگاهمُ دادن! خیلیخستهترُ پیرتَر از شروعِ محاکمه به نَظَر میاومدن! سَرشون به بدنشون سنگینی میکردُ مثِ بید میلرزیدن! داشتن زیرِ بارِ غصّهیی که اونا رُ ازهم جُدا کرده بود لَه میشُدن! تو یه نااُمیدی با هم شریک شُده بودن! دستِ همْدیگه رُ گرفته بودن! اجازه خواستن همونطور نِشسته با هم حرفبزنن! با حرفشون موافقت شُدُ دیدمشون که دارن با هم مشورت میکنن تا ببینن که کدومشون اوّل حرف بزنه! اوّل پدرم حرف زَد:
«ـ من تو این ماجرا دو بار زجر کشیدم! دفعهی اوّل وقتی فهمیدم اون بچّه وجود داره وُ دفعهی دوّم وقتی که فهمیدم مُرده! اُمیدوارم که زجرِ سوم کهمحکوم شُدنِ دخترمه، بَرام پیش نیاد! نمیدونم چهطور این اتّفاقا اُفتادن! هیچکدوم از شُماها هَم نمیدونین! چون کسی از دِلِ کسِ دیگه خبر نداره!با همهی این حرفا اون دخترِ منه وُ از نظرِ یه پدر، هیچ بچّهیی گُناهْکار نیست!»
دُرُس بعدِ پدرم، مادرم شروع کرد به حرف زَدَن:
«ـ اون دختر بچّهی منه! همیشه دختر کوچولوی من باقی میمونه! دختر کوچولوی من هیچ وقت کارِ بَدی نمیکنه! وقتی بَرام نوشت که حامله شُده، منبِهِش نوشتم: هر تصمیمی بگیری دُرُسته! اگه مینوشت میخوام این بچّه رُ بندازَم، بازَم جوابِ من همون بود! قضاوت دربارهی این کار به منُشُما ربطی نداره! شُما نه حق دارین اَزَش دفاع کنینُ نه حق دارین محکومش کنین! چون توی قلبُ روحِ اون نیستین! هیچْکدوم از شهادتاتون ارزشنداره! هیچ شاهدی نمیتونه به ما بگه که چه اتّفاقی اُفتاده! تنها شاهدِ واقعی خودِ بچّهس که...»
همون موقع کسای دیگه حرفِ مادرمُ قطع کردنُ فریاد زَدَن:
«ـ بچّه! بچّه!»
منم میلههای قفسُ محکم گرفتمُ داد زَدَم:
«ـ بچّه نه! بچّه نه!»
بعدش همونطور که داشتم داد میزَدَم...
آره! همونطور که داشتم داد میزَدَم، یه دفعه صدای تو رُ شنیدم:
«ـ مامان!»
دِلم ضعف رفت چون دفعهی اوّلی بود که یکی منُ مامان صدا میزَد، چون دفعهی اوّل بود که صدای تو رُ میشنیدم! صدات صدای یه بچّه نبود!صدای یه آدمِ بزرگ بود، صدای یه مَرد! با خودم فکر کردم: یه مَرد بود؟ تو دِلم گفتم: یه مَرد که لابُد قراره اونم محکومم کنه! با خودمگفتم: باید ببینمش! بعد چشمامُ باز کردمُ همه جا رُ دنبالِ صاحبِ اون صدا گَشتم! توی قفس، بیرونِ قفس، بینِ صندلیا، روی صندلیا، رو زمین،رو دیوارا... ولی پیدات نکردم! تو اونجا نبودی! غیرِ سکوتی مثِ سکوتِ قبرستون، چیزی اونجا نبود! ولی دوباره صدای تو بُلن شُد:
«ـ مامان! بذار حرف بزنم! نترس! نباید از حقیقت بترسی! تازه اونا دارن حقیقتُ میگن! تَک تَکشون! خودت خوب میدونی! خودت بِهِم گفتی که حقیقتبا کنارِ هم نشوندنِ حقایقِ مختلف دُرُست میشه! اونا که دارن متّهمت میکنن، دُرُست مثلِ اونایی که اَزَت دفاع میکنن، حَق دارن! اونایی که تو رُمیبخشن مثِ کسایی که میخوان محکومت کنن، حق دارن! ولی قضاوتشون مهم نیست! پدرُ مادرت راست میگن که نمیشه رفت تو قلبُ روحِ یه نفر!من تنها شاهدِ تواَم! فقط من میتونم به همه بِگم که تو منُ بدونِ این که بکشی، کشتی! تنها من میتونم بِگم که چهجوریُ برای چی همچین کاری کردی!من نمیخواستم به دُنیا بیام! مامان! هیچکس اینُ نمیخواد! این پایین، تو جایی که شما بِهِش میگین نیستی، کسی دِلِش نمیخواد به دُنیا بیاد! اینجاهیچ انتّخابی تو کار نیست! غیرِ همین نبودن چیزی نیست! وقتی حرکت شروع میشه ما اَزَش باخبر میشیمُ از خودمون نمیپُرسیم که کی این تصمیمُگرفته وُ این تصمیم خوبه یا بَد! فقط قبولش میکنیمُ منتظر میشیم تا بعدها ببینیم با این تصمیم کنار میایم یا نه! من خیلی زود فهمیدم که راضیاَم! تو هَمبا وجودِ ترسا وُ دودِلیهایی که داشتی خیلی زود منُ قانع کردی که زندهگی قشنگه وُ چیزی نیست که از نیستی ریشه گرفته باشه! گفتی وقتی به دنیااومدی، دیگه نباید نا اُمید بِشیُ دردُ مَرگ مأیوست کنه! وقتی کسی میمیره، یعنی دوباره به دُنیا میاد، چون از هیچ اومده! هیچّی بدتر از نبودن نیست!بدترین چیز اینه که کسی مجبور بشه بگه من هیچوقت به دنیا نیومدم نیست! غرورُ اطمینانی که تو حرفات بود منُ گُمْراه کرد! حرفات بهباشکوهیِ زمانی بود که زندهگی همونجوری که بَرام گفتی جوونه داد! من حرفاتُ باور میکردم! مامان! همْراهِ اون آبی که دور تا دورَمُ گرفته بود، فکراتُقطره قطره مینوشیدم! هَر فکرت بَرام یه وَحی بود! مگه میتونست چیزِ دیگهیی باشه! بدن من یه خیال بود که فقط به برکتِ بودنِ تو بزرگ میشُد!روحِ من یه خیال بود که از تو وُ وجودِ تو داشت شِکل میگرفت! هَر چی بِهِم میدادیُ یاد میگرفتمُ از هَر چیزی که بِهِم نمیگفتی غافل میموندم!سَرچشمه وُ وجدانم تو بودی! وقتی واسه به دُنیا آوُردنِ من با همه چی میجنگیدی، فکر کردم که زندهگی واقعاً یه نعمتِ بزرگه... امّا کم کم شَکُ تردیدتبیشتر شُد! گاهی اَزَم تعریف میکردیُ گاهی بِهِم بَد میگفتی! گاهی دوسَم داشتیُ گاهی اَزَم بَدِت میاومد، گاهی شُجاع بودیُ گاهی تَرسو! یه روز واسهاین که از شرِ تَرس خلاص بِشی، تصمیمِ به دُنیا اومدنُ انداختی گردنِ من! گفتی داری دستورای منُ اِجرا میکنیُ خودت مِیلی به این کار نداشتی! منُمتّهم کردی که اربابِ تواَم! گفتی تو قربونیِ منی، نه من قربونیِ تو! منُ سرزنش کردی، که آزارت میدَم! حتّا با مَنَم میجنگیدیُ میگفتی که زندهگی همینه:یه قفسِ بدونِ آزادیُ خوشْبختیُ عشق! یه چاهِ لبالب از بردهگی که من هیچ وقت نمیتونم اَزَش خلاص بِشم! میخواستی به من نشون بِدی که تولونهی مورچهها از خلاصی خبری نیستُ هیچکس نمیتونه از قانونای سیاهش شونه خالی کنه! گُلای ماگنولیا فقط به دردِ این میخوردن که زَنا رُ روشونبندازن! شُکلاتُ کسایی میخوردن که هیچ احتیاجی بِهِش نداشتن! فردا اون مَردی بود که واسه یه تیکه نونُ چنتا کاغذْپاره کشته میشه! تمومِقصّههات با یه جمله تموم میشُدن: حالا واقعاً لازمه که تو آشیونهی اَمنُ آرومتُ تَرک کنیُ بیرون بیای؟ هیچ وقت بَرام نگفتی که بدونِکشته شُدن هَم میشه گُلای ماگنولیا رُ چید، نگفتی بدونِ تحقیر شُدن هَم میشه شُکلات خورد، نگفتی فردا میتونه بهتر از دیروز باشه! وقتی به خودتاومدی دیگه خیلی دیر بود! من خودمُ کشته بودم... گریه نکن! مامان! من میدونم که تو واسه عشقی که به من داشتی این حرفا رُ میزَدیُ دِلِت میخواسروزی که با وحشتِ به دُنیا اومدن رو به رو میشم، دچارِ پشیمونی نَشَم! این یه دروغه که تو به عشق ایمون نداری! مامان! تو از وقتی به دنیااومدی به عشق ایمون داشتی، ولی همیشه اونُ کمتر از چیزی که میخواستی میدیدی! هیچ وقت بَرات بدونِ نقص نبوده! تو از عشق دُرُست شُدی! ولیمن همون موقع که فهمیدم به زندهگی ایمون نداریُ داری به خودت فشار میاری تا زندهگی کنیُ منُ به دنیا بیاری، تو انتخابِ اوّلُ آخرم مصّمم شُدم! از بهدنیا اومدن منصرف شُدمُ تو رُ واسه بارِ دوّم از داشتنِ ماه محروم کردم! اون موقع چه قدرتی داشتم! مامان! فکرم مالِ خودم بود، نه مالِ تو! میدونمخیلی خام بودم امّا میتونستم دربارهی این موضوعِ ساده که اگه زندهگی یه جور شکنجهس، پَس چرا باید قبولش کنم تصمیم بگیرم! توهیچ وقت برام نگفتی چرا یه نفر به دُنیا میاد! تو سادهتر از این بودی که فکر کنی، شاید قصّههایی که واسه آرومتر کردنِ خودت تعریف میکنی، منُگُمْراه کنن! تنها توضیحی که بِهِم دادی این بود که تو به دُنیا اومدیُ قبل از تو مادرتُ قبل از اون هَم مادرش... این سریال همینجور به عقب میرفت تاتمومِ نشونهها گُم بِشن! تو همین سِلسِله ما هم به دُنیا میایم چون دیگرون هَم به دنیا میانُ اومدن! یه شب بَرام گفتی اگه اینجوری نبود نسلِ آدمیْزادنیستُ نابود میشُد! دیگه اون وقت آدمی وجود نداشت! امّا اصلاً واسه چی باید وجود داشته باشه؟ مامان! چرا مجبورِ وجود داشته باشه؟ هدفِ این وجودداشتن چیه؟ من بَرات میگم: تنها هدفِ این بودن، انتظار کشیدن برای مُردنه! تو دُنیای من ـ که تو بِهِش میگی: تُخم! ـ یه هدف به اسمِ به دنیااومدن بودُ بَس! ولی تو دنیای تو هدفی غیر از مرگ وجود نداره! زندهگی، محکوم شُدن به مرگه! من نمیدونم چرا باید از نیستی درمیاومدم تا دوبارهبِهِش برگردم!»
حالا میفهمم که چهقدر به تو وُ خودم بَد کردم... وَ به چیزایی که سعی میکردم بِهِشون ایمون داشته باشم: به دنیا اومدن برای خوشْحالی،آزادی، خوبی، تلاش، فهمیدن، کشف کردن، ساختن... وَ نَمُردن! واسه رها شُدن از این ترس، آرزو میکردم که کاش همه چیز یه کابوس باشه!میخواستم وقتی از اون بختک خلاص شُدم تو رُ تو شکمم زنده پیدا کنمُ همه چیز از نو شروع بشه! بدونِ این که بترسم، بدونِ این که بیتابیکنم، بدونِ این که ایمونُ اُمیدمُ از دست بِدم قفسُ تکون میدادمُ به خودم میگفتم که قفسی وجود نداره! ولی قفس اونجا بود! واقعاً تو جایمتّهما نِشسته بودمُ واقعاً محاکمهیی جریان داشت! محاکمهیی که توی اون تو منُ گُناهکار میدونستی چون خودمَم همین اعتقادُ داشتم! تو منُمتّهم کرده بودی، چون خودم خودمُ متّهم به حساب میآوُردم! حالا فقط باید حُکمُ اعلام میکردن! حُکم معلوم بود: جُدا شُدن از زندهگیُبرگشتن به نیستی... یعنی همونجایی که تو هستی! دستامُ دراز کردم طرفتُ التماس کردم که مَنَم با خودت بِبَری! تو کنارم اومدیُ گفتی:
«ـ ولی من تو رُ میبخشم! مامان! ...گریه نکن! یه بار دیگه به دُنیا میام!»
چه کلمههای باشکوهی! کوچولو! امّا اینا فقط چندتا کلمهاَن! تمومِ اسپرماتوزوییدها وُ تُخمکای دُنیا هَم که دَس به دَستِ هم بِدن، دیگهنمیتونن تو وُ چیزی که بودیُ میتونستی باشیُ دُرُست کنن! تو دیگه هیچ وقت به دُنیا نمیایُ من، تو نااُمیدیِ کامل، به حرف زَدَن باهات ادامهمیدم!
***
حالا روزا از زندونی شُدنِ تو میگذره! تواونجایی بدونِ این که زندهگی کنی، یا بِری! خانم دکتر از این ماجرا نگرانه! میگه اگه تو رُ بیرون نیارنمُمکنه بمیرم! منظورشُ میفهممُ جواب میدَم که: اصلاً دِلم نمیخواد خودمُ تا این اندازه تنبیه کنمُ تو رُ وسیلهی اِجرای اون حُکمی کنم کهخودم تو دادگاه واسه خودم تعیین کردم! همون هفتههای درازِ پشیمونی بَرام بَسه! ولی نمیتونم واسه بیرون آوُردنِ تو از شِکمم عجله کنم! علّتِاین حِسّمُ نمیدونم! شاید علّتش اینه که منُ تو به بودن با هم، خوابیدن با همُ بیدارشُدن با هم عادت کردیمُ من با تو تنها بودم بدونِ این کهاِحساسِ تنهایی کنم! شاید هنوز درگیرِ این خیالِ پوچَم که شاید تشخیصِ دکترا اشتباه بوده وُ بهتره بازم منتظر بمونم! شاید نمیخوام دوبارهچیزی بِشم که قبلِ اومدنِ تو بودم! چهقدر دِلم میخواستن دوباره صاحبِ سرنوشتِ خودم بِشمُ حالا شُدم! چیزای دیگه بَرام مهم نیستن!
اینم یه حقیقت از بینِ حقایقِ زیادی که تو شانسِ فهمیدنشونُ از دست دادی: تو آتیشِ انتظارِ ثروت و عشقُ آزادی میسوزیُ ذوب میشی،واسه گرفتنِ حقّت از پا درمیای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذّتی نداره! پَس هَدَرش میدیُ بیخیالش میشی، دِلت میخوادبرگردی عقبُ دوباره بِجنگیُ درد بِکشی! وقتی به آرزوت میرسی، حِس میکنی گُمش کردی! خوش به حالِ کسایی که به خودشون میگن: دِلممیخواد راه بِرم، نمیخوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون میگن: میخوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مُردن! آدمبینِ راه فقط میتونه لحظههای کوتاهیُ استراحت کنه! کاش میتونستم به خودم بقبولونم که تو یه توّقفِ کوتاه بودیُ مُردنِ یه نفر نمیتونهزندهگی رُ متوّقف کنه! به خودم بقبولونم که زندهگی احتیاجی به تو نداشته وُ این دردُ رنج به دردِ کسی خورده! ولی بچّهیی که میمیره وُ مادری کهاز مادر بودنش منصرف میشه، دیگه به چه دَردی میخوره؟ به دردِ آدمای با اخلاق، آدمای مذهبی، یا آدمای انقلابی؟ پَس باید از خودم بپُرسمکدومِ این دستهها از این ماجرا نفع میبَرَنُ رأی دادگاهی که همچین کسایی راه بندازن چی میتونه باشه! منُ لایقِ بخشش میدونن یامجازات؟ واسه آدمای بااخلاقُ مذهبیُ انقلابی به درد بخور بودم؟ گُناهِ من این بوده که باعثِ خودکشیُ مُردنت شُدم، یا این که روحی رُ تو خیالواسه تو ساختم که صاحبش نبودی؟ ببین چهجوری دارن جَرُ بحث میکننُ هوار میزنن که:
«ـ این زَن به خُدا توهین کرده!»
«ـ نه! به زَنها احترام نذاشته!»
«ـ نه! از مُشکلات فرار کرده!»
«ـ نه! خودشُ با چیزای بیخودی درگیر کرده!»
«ـ نه! میگه زندهگی مقدّسه!»
«ـ نه! میگه زندهگی مسخرهس!»
کاش معمّای بودن یا نبودن با این یا اون قانون حل میشُدُ هَر کسی واسه خودش یه راهِ حل پیدا نمیکرد! کاش پیدا کردنِ یه حقیقت، حقیقتایضدِ اون حقیقتُ پیش نمیآوُرد! کاش تمومِ حقیقتا دُرُست نبودن! هدفِ محاکمهها وُ دعواهای اونا چیه؟ میخوان به همه حالی کنن که چهچیزی دُرُسته وُ چه چیزی نه؟ میخوان عدالتُ به همه نشون بِدن؟ تو حق داشتی! کوچولو! حقیقت همه جا هست! وجدانِ هَر کسی از هزارونوُجدانِ جورواجور دُرُست شُده! من همون دکترمُ همون خانم دکترُ همون رییسُ همون دوستُ همون پدرُ مادر! من، تواَم! من همون چیزیاَم کهتَک تَکِ شُما بِهِم گفتین!
پدرت بازَم بَرام نامه نوشت! این دفعه نامش منُ تو فکر فرو بُرد! نوشته:
«من تو رُ خوب میشناسمُ نمیخوام بِهِت دِلْداری بِدم که خوب کردی بچّه رُ فَدای خودت کردیُ خودتُ فدای بچّه نکردی! خودت بهتر از من میدونی!خودت سَرَم داد زَدی که یه زَن مثِ یه مُرغ نیستُ تمومِ مُرغا رو تُخماشون نمیخوابنُ خیلیا اون تُخما رُ وِل میکنن یا میخورنشون! ما هَم محکومشوننمیکنیم، چون طبیعتُ محکوم نمیکنیم! همون طبیعتی رُ که بامریضیا وُ زلزلههاش آدمای بیچاره رُ میکشه! اونقدر تو رُ خوب میشناسم که بِهِتیادآوری نمیکنم که بیرحمیِ طبیعتُ کارِ اون مُرغا منطقُ حکمتی داره! اگه هَر امکانِ موجودیت، به یه موجود تبدیل بِشه، خیلی زود از بیجایی میمیریم!تو بهتر از من میدونی که بودنِ هیچ آدمی ضروری نیستُ دُنیا بدونِ هومرُ ایکارُ داوینچیُ مسیح هَم ادمه پیدا میکرد! بچّهیی که خواستی دیگهنداشته باشیش، بعدِ رفتنش هیچ خلاءیی باقی نمیذاره! نبودنش نه به جامعه ضَرَر میزنه نه به آینده! تنها تو از نبودنش عذاب میکشی، چون فکرای تواون دِرامی رُ که شاید زیادی هَم دِرام نباشه، بیخودی بزرگ میکنه!
عزیزکِ بیچارهی من! حالا فهمیدی که فکر کردن، یعنی درد کشیدنُ دونستن یعنی بدبختی! حیف که یه مسئله رُ ندیده گرفتی: دردُ رنج نَمَکِ زندهگیِ وُبدونِ اونا ما دیگه انسان نیستیم! این نامه رُ واسه دِلْداری دادنت نمینویسم! واسه خوشْحال کردنت مینویسمُ میخوام خُدا رُ شکر کنم که تو بَرَندهشُدی! نه واسه این که تونستی از حامله بودن خلاص بشی، فقط واسه این که خودتُ تسلیمِ خواستهی دیگرانُ خواستهی خُدا نکردی! دُرُست برعکسِاون چیزی که دربارهی من اتّفاق اُفتاد! آره! اونقدر تو حسرتِ کسایی که به خُدا اعتقاد دارن، سوختم تا آخرش وسوسهم تسلیمَم کرد! با وجودِ درموندهبودن، خُدا رُ شُکر میکردم! تو الههی شَکُ تردیدی! یه علامت سوال داری، میونِ هزارون علامتِ سوالِ دیگه! فقط کسایی میتونن جلو بِرَن که مُدامواسه خودشون سوال مطرح کنن! اونا به آسایشی که بعدِ اعتقاد نصیبِ آدم میشه، خو نمیکنن! مثِ کشتی شکستهها چند دقیقهیی خودشونُ به یه قایقآویزون میکننُ استراحت میکنن! بعدش دوباره میزنن به آب! واسه این که باَزم حرفای ضدُ نقیض بزننُ حرفای قبلیشونُ اِنکار کننُ دوباره عذاببِکشن!
دوستمون میگفت بچّه هنوز تو شکمِ تو مونده وُ تو حاضر نیستی بیرون بیاریش! انگار میخوای با این کار ندونمکاریاتُ جبران بشه وُ زندهگی رُ بهخودت حروم کنی! فکر میکنم برای این به من خبر داده تا اَزَت خواهش کنم این دیوونهْبازیُ تموم کنی! من به جای خواهش کردن اَزَت بِهِت میگم کهخیلی زود از این تصمیمت منصرف میشی! تو زندهگی رُ بیشتر از اون دوست داری که به پیغاماش بیتوجّه بمونی! تا پیغامشُ بشنوی مثِ سگِجکلندن که زوزهکشون دنبالِ گُرگا میاُفتادُ کم کم خودش هَم گُرگ میشُد، اَزَش اطاعت میکنی!»
پَس ما فردا برمیگردیم خونه! با این که فکر میکنم کلمهی فردا برای تو یه توهینُ برای من یه تهدیده! نمیتونم نگاهی به دورُ وَرَم بندازمُحِس نکنم که فردا یه روز پُر از احتمالاتِ جورواجوره!
***
با اشتیاق اَزَم استقبال کردن! انگار از بسترِ مریضی اومدم بیرونُ حالا دارم دورانِ نقاهتُ میگذرونم! به خاطرِ کاری که با وجودِ تمومِمُشکلات از عهدهش بر اومدم بِهِم تبریک میگفتن! برای شام دعوتم کردنُ هیچ حرف از تو نبود! حتّا وقتی حرفُ به تو میکشوندم،اَخماشونُ میبُردن تو هَمُ بِهِم میفهموندن که دیگه فکرشُ نکن! کاریِ که شُده! بعدش دوستم منُ یه کنار کشیدُ انگار که بخواد قرارِ ملاقاتِمهمّی رُ یادم بندازه، گفت با دکتر حرف زده وُ اون بِهِش گفته که بچّه خود به خود دفع نمیشه وُ اگه زود از شکمم بیرونش نیارم از عفونتمیمیرم! باید خیلی زود تصمیم میگرفتم! خیلی عجیب بود اگه واسه برقرار کردنِ تعادل، میذاشتم تو حکمِ اعداممُ اِجرا میکردی! خیلی کاراهَست که باید انجام بِدم! تو این کارا رُ هیچ وقت فراموش نکردی امّا من کردم! مثلاً باید کارامُ گسترش بِدمُ ثابت کنم که چیزی کمتر از یه مَردندارم! باید با علامتای تعجّب بِجنگمُ مَردُمُ وادار کنم که سوالای زیادی رُ واسه خودشون مطرح کنن! باید این حِسِ ترحّم به خودمُ از بین بِبَرَمُقبول کنم که نَمَکِ زندهگی خوشْبختیه، نه دَرد! خوشْبختی یعنی گشتن به دنبالِ خوشْبختی! آخرش باید از رمزُ رازِ چیزی که بِهِش میگیمعشق، سَردربیارم! نه اون عشقی که تو تختِخواب با نوشیدنِ اندامِ همْدیگه بِهِش میرسیم، همون عشقی که میخواستم با بودنِ توبشناسمش! جات خیلی خالیه! کوچولو!
نبودنتُ مثِ کم داشتنِ دست یا چشم یا صدا حِس میکنم! با تمومِ اینا دِلم کمتر از دیروزُ کمتر از امروز صُب بَرات تَنگه! خندهداره! میگَن دردلحظه به لحظه کمتر میشه تا تو یه هلالین جا بگیره! گُرگا دارن با زوزههاشون از من دعوت میکنن ولی مهم نیست، چون هنوز صداشون خیلیدوره! وقتی نزدیک بِشن من دُنبالشون راه میاُفتم! واقعاً دردُ عذابِ من اینقدر زیادُ طولانی بود؟ با ناباوری اینُ از خودم میپُرسم! یه موقع توکتابی خوندم که بدترین عذاب واسه یه محکوم زمانیِ که آزاد میشه وُ از خودش میپُرسه: چه جوری تونستم این جهنّمُ تحمّل کنم؟ بایدحرفِ دُرُستی باشه! زندهگی واقعاً عجیبه! زخما با سرعتِ دیوونه کنندهیی خوب میشنُ اگه جاشونَم باقی نمونه ما دیگه هیچ وقت یادمون نمیادکه یه روز از اینجای تَنمون خون بیرون میزَده! تازه گاهی وقتا جای زَخما از بین میرَن! اوّل کمْرنگ میشنُ بعداً دیگه هیچ جایی باقینمیمونه! تکلیفِ این زَخم هَم همینه! واقعاً همینه؟ باید همین باشه! جداً دِلم میخواد که جاش از بین بِره! حالا عکسِ تو رُ از دیوار میکنمُنمیذارم دیگه چشمات هَواییم کنن! باقیِ عکسا رُ هَم قایم میکنم! اصلاً بهتره پارهشون کنم! این گهواره رُ که مثِ تابوت دنبالِ خودم کشوندم،تیکه تیکه میکنمُ تو بخاری میریزم! لباساتُ قایم میکنم، تا روزی که یه نفرُ پیدا کنمُ بِهِش هدیه بِدَمشون! بهتره اونا رُ هَم دور بریزم! به دکترتلفن میکنمُ اَزَش وقت میگیرمُ بِهِش میگم که دیگه مخالفتی ندارمُ باید یکی از همین روزا تو رُ بِکشه بیرون! بعد به پدرت تلفن میکنمُ همینامشب باهاش همْخوابه میشم! دیگه از تمیز بودن خسته شُدم! تو مُردی ولی من زندهاَم! اونقدر زنده که اصلاً پشیمون نیستمُ هیچ حُکمی رُقبول نمیکنم! حتّا حُکمِ بخشایشمُ از طرفِ تو! ...کوچولو! گُرگا همین نزدیکیا هستنُ من اونقدر قدرت دارم که صد بارِ دیگه بدونِ این که ازکسی کمک بخوام تو رُ به دنیا بیارم...
چه دَردی! آخ که چه دَردی! یهو حالم بَد شُد! دوباره چی شُده؟ بازَم ضربهی همون چاقوها! عینِ قبل تا مغزم جلو میرَنُ میخوان سوراخشکنن! عرق کردهم! تبم رفته بالا! لحظهی جُداییِ ما رسیده! کوچولو! من نمیخوام تو رُ با قاشق بیرون بِکشنُ تو سطلِ آشغالُ بینِ پنبه وُ گازایکثیف بندازن! نمیخوام! ولی چارهیی ندارم! اگه زودتر نَرَم بیمارستانُ تو رُ که به دلُ رودهم چسبیدیُ بیرون بِکشن، منُ میکشی! من نمیتونمُنباید همچین اجازهیی بِهِت بِدم! کوچولو! تو اشتباه کردی که گفتی من به زندهگی ایمون ندارم! برعکس! من خیلی به زندهگی ایمون دارم!زندهگی با تمومِ زشتیاش بَرام عزیزه وُ من به هَر قیمتی باهاش میسازَم!
من میرَم! کوچولو! میرَمُ با خیالِ راحت اَزت خُداحافظی میکنم!
***
بالای سَرَم سقفِ سفیده وُ کنارم تو یه شیشهی... تویی! نمیخواستن بذارن ببینمت! ولی به زور قانعشون کردم که این حقِ منه وُ اونا با صورتایاَخمو شیشه رُ کنارِ تختِ من گُذاشتن! بالاخره دارم تو رُ تماشا میکنمُ خندهم میگیره! تو اصلاً شبیهِ بچّهیی که تو عکس دیدم نیستی! تو اصلاًبچّه نیستی، فقط یه تُخمی! یه تُخمِ خاکستری که تو الکلِ صورتی شناوره وُ هیچّی توش دیده نمیشه! تو خیلی قبلتر از اون که دکترا بفهمونتموم شُده بودی! هیچ وقت صاحبِ ناخنُ پوستُ چیزای با اَرزشِ دیگهیی به بِهِت نسبت داده بودم نَشُدی! تو فقط ساختهی رؤیاهای من بودیُفقط تونسته بودی نشونههایی از دو تا دستُ دو تا پا وُ چیزی شبیهِ تَنُ طرحی از یه دماغُ چشمای میکروسکپی داشته باشی! من عاشقِ یهماهیِ کوچولو شُده بودم! یه ماهیِ کوچولو که عشقِ دردناکش کم مونده بود منُ بکشه! نمیشه باور کرد! چرا زودتر از بین بُردمت؟ چرا این همهزمانِ قیمتی رُ تلف کردمُ گُذاشتم مسمومم کنی؟
حالم خوب نیستُ همه نگرانَن! به بازوی دستِ راستُ مُچِ دستِ چَپَم سوزن زَدَنُ لولههای درازی مثِ مار به دوتا سِرُمِ گُنده وصل شُدن! پرستارارو نوکِ پا اینوَرُ اونوَر میرَنُ گاهی دکترا بالای سَرَم میانُ حرفایی با هَم رَدُ بَدَل میکنن که من معنیشونُ نمیفهمم ولی بوی خطرُ حِسمیکنم! حاضر بودم هَر چی دارم بِدم تا دوستم یا پدرت، یا از همه بهتر مادرُ پدرِ خودمُ ببینم! به نَظَرَم اومد که صداشونُ میشنوم ولی هیچ کسغیر از اون دوتا مَردِ سفیدپوشُ ندیدم! یکی از اونا همون نبود که منُ محکوم کرد؟ چند دقیقه پیش کلافه شُدُ گفت:
«ـ دوبرابرش کنین!»
چی رُ دو برابر کنن؟ مُجازاتِ منُ؟ من که مُجازاتمُ کشیدم، باید بازَم شروع بشه؟ بعدش گفت:
«ـ زود باشین! مگه نمیفهمین داره از دست میره؟»
کی داره از دست میره؟ سوزن؟ آدم؟ زندهگی؟ اگه نخوایم زندهگی از دست نمیره وُ کسی نمیمیره! حتّا تو، چون قبلاً مُردی! مُردی بدونِ این کهمعنیِ زنده بودنُ بفهمیُ رنگا وُ مزّهها وُ بوها وُ صداها وُ حِسها وُ فکرا رُ بشناسی! برای تو وُ خودم متأسفم! اِحساسِ خجالت میکنم! فکر میکنمتحقیر شُدم! وقتی نتونی پرستوهای دیگهییُ به دُنیا بیاریُ اونا هم پرستوهای دیگه به دُنیا بیارن که بتونن تو آسمون پرواز کنن، پرستو بودنُمیونِ اَبرا پریدن چه فایدهیی داره؟ وقتی نتونی بچّههای دیگهیی به دُنیا بیاری که اونا هم بچّههایی به دُنیا بیارن که بتونن بازی کننُ خوشبگذرونن، بچّهگی کردن چه فایدهیی داره؟ تو باید مقاومت میکردی! باید میجنگیدیُ میبُردی! خیلی زود جا زَدیُ میدونُ خالی کردی! توواسه زندهگی کردن ساخته نَشُده بودی! کی از دو سه تا قصّه وُ خبرِ نِکبتی میترسه؟ تو مثِ پدرت بودی! اون با پناه بُردن به خُدا خودشُ خلاصکردُ تو با به دُنیا نیومدن! کدومِ ما تسلیم شُدیم؟ من که تسلیم نَشُدم! خیلی خستهاَم! پاهام دیگه جون ندارنُ گاهی چشمام سیاهی میره وُ توگوشم صدایی مثِ وِز وِزِ زنبور میشنوم! ولی میبینی که با تمومِ این چیزا تسلیم نَشُدم! میبینی که دارم مقاومت میکنم! منُ تو خیلی با هم فرقداریم! نباید بخوابم! باید بیدار بمونمُ فکر کنم! شاید بتونم با فکر کردن مقاومت کنم! چَن وقت تو شکمِ من بودی؟ چَن روز؟ چَن هفته؟ چَنسال؟ روزا مثِ سال بَرام میگذشتن! نمیتونستم بیشتر از این تو رُ تو اون شیشه نگه دارم! باید تو جای آبرومندانهیی بذارمت! ولی کجا؟ شایدپای بوتهی ماگنولیا! ولی ماگنولیا دورِ دوره! جایی که من هنوز یه دختر بچّه بودم! این زمونه ماگنولیا نداره! خونهی منم ماگنولیا نداره! باید ببرمتخونهم! شاید فردا این کارُ بکنم!
شب شُده وُ سقف کم کم داره سیاه میشه! هوا سَرده! بهتره پالتومُ بپوشمُ از پلّهها بِرَم پایین! زود باش بِریم! تو رَم میبَرَم! دِلم میخواد بغلتکنم! کوچولو! ولی اونقدر کوچیکی که نمیتونم بینِ بازوهام نگهت دارم! فقط میتونم تو کفِ دستم بذارمت! به شرطی که باد تو رُ نَبَره! یه چیزیُنمیفهمم: باد میتونه تو رُ بِبَره، ولی اونقدر سنگینی که من دارم تلوتلو میخورم! خواهش میکنم دستتُ بده به من! حالا این تویی که داریمنُ میبَری! پَس تو نه تُخمی، نه یه ماهیِ کوچولو! یه بچّهیی! قدّت تا زانوی منه! نه! تا قلبم! نه! تا شونههام! نه! از شونههام بُلندتر! تو یه بچّهنیستی! یه مَردی! یه مَرد با دستای قَوی! بعد از این به دستات احتیاج دارم! پیر شُدم! اگه دستمُ نگیری نمیتونم از پلّهها پایین بِرَم! یادتهاونموقعها که به هم چسبیده بودیم چهجوری از پلّهها بالا وُ پایین میرفتیمُ مواظب بودیم زمین نخوریم؟ یادته وقتی تازه راه اُفتاده بودی بِهِتیاد میدادم چهجوری از پلّهها بالا بِریُ با هم پلّهها رُ میشمُردیمُ میخندیدیم؟ یادته چهجوری هَر چی سَرِ راهت بودُ دو دستی میچسبیدیُمنتظر میموندی تا من با دستی نگرون از راه بِرسم؟ اون روزایی که به خاطرِ گوش ندادن به حرفام دعوات میکردم یادته؟ بعدش پشیمونمیشُدم! دلم میخواست اَزَت معذرت بخوام امّا نمیتونستم! من زیرِ چِشمی تو رُ نگاه میکردمُ تو زیرِ چشمی منُ، بعدش وقتی لبْخند میزَدیمیفهمیدم معذرتْخواهیمُ قبول کردیُ بعدش... بعدش چی میشُد؟
پِلکام سنگین شُدنُ مغزم داره از کار میاُفته! این یه خوابِ یا پایان؟ نباید تسلیمِ این خواب، یا پایان بِشم! کمک کن بیدار بمونم! جوابمُ بده!فهمیدی فایدهی این پریدنِ مُشکل چیه؟ اون پایین خیلیا سعی میکردن تو رُ هدف بگیرن! تو هَم بِهِشون تیراندازی کردی؟ تو رَم تو اونجنجالا اذیت کردن؟ تسلیمِ کلَکا وُ زورْگوییاشون شُدی، یا مثِ یه درخت راستُ مُحکم سَر جات وایسادی؟ بالاخره تونستی بفهمی کهخوشْبختیُ آزادیُ خوبیُ عشق وجود داره یا نه؟ اُمیدوارم نصیحتام به دَردت خورده باشه! اُمیدوارم هیچ وقت این جملهی کفرآمیزُ به زبون نیاریکه:
«ـ چرا من به دُنیا اومدم؟»
امیدوارم به این نتیجه رسیده باشی که زنده شُدن ارزشِ درد کشیدنُ داره! حتّا اگه به قیمتِ عذاب کشیدنُ مُردن تموم بشه! از این که تونستم ـ بهقیمتِ مُردنُ عذاب کشیدن هم که شُده ـ تو رُ از هیچ جُدا کنم احساسِ غرور میکنم! هوا حسابی سَرد شُده وُ اون سقفِ سفید، حالا دیگه سیاهِسیاس... ولی رسیدیم! اینم گُلِ ماگنولیا! یه گُل بچین! من هیچ وقت نتونستم ولی تو میتونی! رو پنجهی پاهات بُلن شو وُ دستتُ دراز کن! ...امّاتو کجایی؟ همین الان اینجا بودی! زیرِ بغلمُ گرفته بودی! بزرگ بودی! یه مَرد بودیُ حالا دیگه نیستی! غیر از یه شیشه اَلکل که چیزی توششناوره هیچّی وجود نداره! چیزی که نمیخواست مَرد یا زَن باشه وُ مَنَم به اون کمک نکردم تا یه مَرد یا یه َزن بشه! میپُرسی چرا من باید اینُمیخواستم؟ چرا تو باید اینُ میخواستی؟ برای این که زندهگی وجود داره! کوچولو!
با گفتنِ این که زندهگی وجود داره سَرما از پیشم رفتُ خواب از سَرَم پَرید! حِس میکنم دوباره خودم شُدم! زندهگی... ببین! یه چراغ روشنمیشه! صدایی میشنوم! یه نفر میدَوه، فریاد میزنه، نااُمید میشه! ولی هزارون نفر به دُنیا میان! صد هزارتا بچّه! بچّههایی که خودشون یهروزی مادر یا پدرِ بچههای سالهای بعد میشن! زندهگی نه به تو احتیاج داره، نه به من! تو مُردی! منم شاید بمیرم! ولی مهم نیست، چونزندهگی نمیمیره!
پایان...