ترانهی پسرکی با هفت دِل
هفت دل بر دامنِ من استُ
یکی در این میانه
از آنم نیست!
بَر پُشتْپستههای بُلند
ـ مادر! ـ
آنجا که باد را دیدار میکنم،
هفت دختر با دستانی گُشاده
مَرا در آینههاشان میبُردند!
جهان را با ترانه درنوشتم!
با دهانی که هفت برگْچه دارد!
در زورقی ارغوانی!
بیبادبان، بیپارو...
در دشتهای دیگران زیستهاَم
وَ آن راز که در حنجره داشتم را
افشا کردم،
بیکه خود بخواهم!
مادر قلههای بعید
آهن هنگام که قلبم بر انعکاسشان بَر میشود
میآمیزم خود را باخاطرهی کوکبی
وَ یکی میشوم با باد!
هفت دل بر دامنِ من استُ
یکی در این میانه از آنم نیست!