به قاشقی در میآورد چشمِ تمساحها را
وَ میکوفت بر تهیْگاهِ میمونها به قاشُقی!
آتش جاودانه بر آتشْزنهها خفته بودُ
سوسکان، مست از عرقِ رازیانه
جگنِ دهات را از یاد بُرده بودند!
پیرمَردی پوشیده از قارچ
به گریهْگاهِ سیاهان میرفت
هنگامی که قاشقِ شاه میترنگیدُ
لَبْپَر میزَد مخازنِ گندْآب!
گُلهای سُرخ بر هرّهی نسیم میگریختند
وَ کودکان بر پُشتْپستههای زعفران،
سنجابان را به هذیانی چِرک،
لَگَد میکردند!
باید گُذشت از پُشتهی پُلُ
به شَرمِ سیاهان رسید!
تا عطرِ ریه به شقیقههامان خورَد،
با جامهیی از آناناسی گُر گرفته!
عَرَقْفروشِ بورُ رفیقانش را باید کشت
وَ مُشت کوبید دخترکانِ جهودی را
که با تَنی طاولْپوش میلرزند!
تا شاهِ هارلم با قبیلهی خویش آواز سَر دَهَد!
تا سوسمارانِ صف کشیده،
زیرِ پنبههای نسوزِ ماه خواب روند
وَ کسی را شکی نباشد به زیباییِ بیمانندِ گَردگیرها وُ
رَندهها وُ
ضروفِ مِسُ دیگْچههای آشْپزخانه!
آه! هارلم! هارلم! هارلم!
زجری همانندِ زجرِ سُرخهای بلاکشاَت نیست!
اضطرابی نیست بهسانِ خونِ مرتعشت در کسوفی تاریک!
چون خشمِ گُنگُ ناشنوایت در سپیدهدَم
وَ چون شاهِ محبوست در جامهی سرایدار!
شب را شکافی بود،
با سمندرانِ عاجیِ خاموش!
دخترانِ آمریکایی
در شکمهاشان
کودکانِ خُردُ سکه میبُردند
وَ پسران،
بَر خاجِ خمیازههای خویش از هوش میرفتند!
آنانند که ویسکیِ مطلّا را،
کنارِ کوههای آتشْفشان مینوشند
وَ در کوههای مُنجمد،
پارههای قلبِ خِرس را میبلعند!
شاهِ هارلم،
آن شب،
به قاشقی در میآورد چشمِ تمساحها را
وَ میکوفت بر تهیگاهِ میمونها
به قاشُقی!
سیاهان میگریستند
میانِ سایبانُ خورشیدهای مطلّا!
مَردانِ دورگه در شوقِ اندامی سپید
سقّز میکشیدند
وَ باد آیینه را کدِر میکردُ
رَگهای سیاهان را
میدَرانید!
سیاهان! سیاهان! سیاهان!
خون را دریچهیی نیست در شبِ واژگونِ شما!
خون، خونِ جوشْآمده در زیرِ پوست!
خون،
خونِ زنده در خارِ خنجرُ
زنده در سینهی مناظر،
زیرِ مهمیزها وُ گُلهای ماهِ خرچنگ!
خونی که در هزار جاده میجوید،
مرگِ کافوریُ خاکسترِ مریمها،
آسمانِ باژگونُ خوشهی کهکشانها،
در ساحلِ دریا،
با مادههای متروک!
خون سلّانه میرَوَدُ زیرِ چشم مینگرد،
ساخته از عصارهی جنگلها وُ مائدههای زمینی!
خون که زنگار میبندد، در ردّپا
وَ پروانهها را بر شیشههای پنجره ذوب میکند!
آنک خون است که میآید،
که خواهد آمد،
از مهتابیُ بامُ همه سو
تا بسوزاند سبزینهی زنانِ سبزه را
وَ بنالَد بر کنارهی بستر،
برابرِ بیخوابیِ لگنها
که میشکنند در کسالتِ زردِ سپیدهی تنباکو!
باید به کنجها گریختُ در طبقاتِ بالا دست پنهان شُد
چرا که رخنه میکند مغزِ چوبینِ بیشه در درختها
تا در گوشت باقی بگذارد
ردِ کسوفی مَلَنگُ
غَمِ دروغینِ دستْکشی کهنه وُ
گُلِ سُرخی شیمیایی را!
خاموشیِ زیرکانهییست
که نوکرانُ آشْپزها
با زبانِ زخمشان میلیونرها را میلیسند
وَ از پیِ شاه
کجِ شورهبستهی خیابانها را میکاوند!
بادی چوبینِ جنوب،
بر لجنِ سیاه قیقاج میرَوَد،
تُف میکند بر بَلَمهای شکسته وُ
شانههایش را به میخ میخَلَد!
بادِ جنوبی
که فیلها وُ آفتابها وُ الفبا را با خود میبَرَد
وَ انبارهیی
لبریزِ زنبورها را!
نسیان فاش میسازد خویش را
با سه قطره مرّکب بر عینکی تَکْچشم
وَ عشق با چهرهیی ناپدید بر گُلِ سنگ!
مغزِ چوبُ مرجانها
دشتی از ساقههای گُلی یگانه را
بَر اَبرها میتراشند!
به یسارُ یمینُ از شمالُ جنوب
دیوارهای بیخیالی برمیآیند
برای موشها وُ سوزنُ آب!
آی! زنگیان!
برای یافتنِ صورتکی بیمرز
در شکافِ دیوارها نگردید!
خورشیدِ عظیمِ مرکز را بجویید
بَدَل شُده به میوهی کاجی چرخان!
خورشیدی که میلغزد در بیشه وُ میداند
که پَریِ جنگلها را بِنخواهد دید!
خورشیدی را بجویید
که نابودگرِ ارقام استُ به رؤیا راه نمیبَرَد!
خورشیدی خالْکوبی شُده را که به رود میرَوَد
وَ ماغ میکشد با تمساحها!
سیاهان! سیاهان! سیاهان!
نه مارُ نه اسبُ نه گورخر،
رنگ نباختند به هنگامِ مرگ!
هیزمشکن نمیداند
درختانِ جیغویی که میاندازد،
کی خاموش میشوند!
منتظر بمانید تا سایهی گیاهیِ شاهتان
شوکرانها وُ خارخسکها وُ گزنهها
بامهای تَکْاُفتاده را بیآشوبند!
آی! سیاهان!
شُما را توانِ بوسهیی دیوانهوار
بَر چرخهای دوگانه هست
وَ توانِ نهادنِ ذرّهبین در لانهی سنجابها!
میتوانید برقصید بیهراس!
هر چند که تیغِ گُلها
موسامان را بر خلنگْزارانِ بهشت بِکشند!
آی! هارلم! با جامهی مبدّلت!
آی! هارلمِ تهدید شُده
از خیلِ جامههای بیسَر!
همهمهاَت
از پَسِ تنهی درختها وُ آسانسورها
به من میرسد!
از وَرای باسمههای دودی،
آنجا که خودروهایت ـ پوشیده از دندان! ـ شناورند!
میشنوم!
میشنوم هیاهوی تو را
هیاهویت را از آنْسوی اسبهای مُرده وُ
جنایاتِ کوچک میشنوم
وَ از آنْسوی شاهِ مأیوست
که ریشش رسیده تا دریا!