سایهی روحم میگریزد،
در غروبِ واژهها وُ غبارِ کتابُ کلمات...
اِی! سایهی روح!
آنجا رسیدهیی که ختمِ اندوهِ غریبیست!
آنجا که قطرههای اَشک به مَرمَری سپید بَدَل میشوند!
درد گِرِه میگُشاید،
امّا جوهرِ دیرسالِ نگاهُ لبانم باقیست!
راهِ پیچ پیچِ ستارهگانِ دوداندود،
خوابِ لَکنتهی مَرا پریشان میکند!
اِی سایهی روح!
خلسهیی نگاهها را آماده کرده است!
نابودیِ واژهی عشق را میبینم!
اِی بُلبُل! اِی چکاوکِ من!
دوباره میخوانی؟
1919 ـ مادرید