باران رازی سَر به مُهر دارد،
یک مَلَنگیِ مبهمُ ناب
که موسیقیِ آرامی از آن منتشر میشود!
آهنگی که روحِ خفتهی منظره را میلرزانَد!
باران بوسههاییست که آسمان نثارِ زمین میکند!
بازگشتِ افسانههاست برای حقیقی شُدن!
یکی شُدنِ آسمانُ زمینِ پیر
در شامْگاهی اَبَدی!
باران میوهی سپیده است
سپیدهیی که گُلها را نثارمان میکند!
به بذرها زندهگی میبخشدُ
با روحِ مقدّسِ اقیانوسها غُسلمان میدهدُ
چیزی مُبهم نثارِ اندوه میکند!
باران دلْتنگیِ ترسْناکِ یک حیاتِ گُم شُده است!
احساسِ مقدرِ دیرزاده شُدن!
احساسِ نرسیدن به فردا وُ
دلهرهی آیندهیی گوشتْرنگ!
عشق بیدار میشود درنوایی از خاکستر!
آسمان ، پیروزیِ درخشانِ خون است در درونِ ما!
به دیدنِ قطراتِ درخشانِ پُشتِ شیشهها،
خوشْبینیِ ما به اندوه بَدَل میشود!
قطرهها چشمانی ابدیاَند،
به تماشای سپیدیِ بیپایانی که مادرشان است!
هَر قطره که بر پَلَشتیِ شیشهیی میلغزد،
زخمی مقدّس بر الماس به جا مینهد!
شاعرانِ آب،
آن چه در رودها به چشم نمیآید را ،
دیده وُ پَروَراندهاند!
آه! رگبارِ خاموشِ بیبادُ بوران!
بارانِ نَرمُ سلاّنهْبار!
بارانِ آرامشُ خوبی!
تو آن حقیقتی که آرام نازل میشَوَدُ
سطحِ همه چیز را میپوشانَد!
آه! بارانِ فرانچسکویی که به قطرههایت،
جان میبخشی به سَرچشمهی چشمهها!
به هنگامِ بارِشاَت بَر دشت،
گُلهای سینهاَم را میشکوفانی!
دلِ متروکم تفسیر میکند،
آوای نخستی را که زمزمه میکنی،
داستانِ تُندی را که گریان بر شاخهها میخوانی،
روی آوانگاری عمیق...
روحم غمگین میشود از بارانُ
تَن میدهد به اعمالِ بعید
وَ دِلم را از پرستشِ ستارهی سحری باز میدارد!
آه! بارانِ ساکتُ دلْخواهِ درختان!
حلاوتِ اشتیاقِ دشت!
آن مِهُ طنینی که به منظر خاموش میبخشی را،
به روحم عطا کن!
1919 ـ غرناطه