« شعری که پرداخت نَشُده وُ صیقل نخورده باشد، شعر نیست!
یک تکه سنگِ مَرمَرِ کار نَشُده، هرگز مجسّمه نخواهد شُد!»
Federico Garcia Lorca
اسپانیایی صحافی شده
چرا بسیاری فدریکوگارسیالورکا را بزرگترین شاعر جهان میدانند؟ رازِ ماندگاریِ اینشاعر چیست؟ آمیختهگیِ غیرِ قابلِ تفکیکِ او با ادبیاتِ بومیِ اسپانیا؟ پیامِ انسانی وتکنیکِ والای سرودههایش؟ تصویرسازیهای بدیعُ همیشه نابِ او، یا مرگِ شاعرانه وآزادیخواهانهاَش در شبِ مهتابیِ زیتونزار؟ هَر یک از اینها میتوانند جاودانهگیِ یکشاعر را ضمانت کنند و لورکا این همه را در کنارِ هم دارا بود! به راستی او چهگونه توانستهدر عینِ تعهد و نگاهِ جهانی به ریشههای چند هزار سالهی فرهنگِ عامِ زبانِ سرزمینِخود هم وفادار بماند؟
هر شعرِ لورکا دعوت به تماشای منظرهیی از مناظرِ اسپانیاست! هر کتابش به اسپانیاییصحافی شده میماند. در سطرِ نخستِ هَر شعرش عطرِ زیتونها پراکنده میشود ورگباری از گریهی گیتارها بر تو میبارد! با خواندنِ هَر شعرش نرمیُ ماسههای داغِ آندلس را زیرِ پای خود حس میکنی و نسیمِ مدیترانه بر تو میوزد...
* * *
در این ترجمه سعی شده تا لورکا به همان لهجهیی که در ترجمهی شاملوی بزرگ سخنمیگفت سخن بگوید. هر چند که لحنِ اصلیِ سرودههای او از لهجه و لحنِ موردِ نظربسیار فاصله دارد! شاملو در انتخابی درست، لحنی فخیم و حماسی را در ترجمهی لورکا برگزید و با همین لحن شعرهایش را در بینِ فارسی زبانان همهگیر کرد و امروزه مخاطبانِ لورکا او را به همان لحنِ فخیم میشناسند اگر تو مثلاً سطرهای نخستینِ شعرِ همسرِبیوفا (متن کامل شعر در مجموعه تمام کودکان جهان شاعرند آمده است) را به لهجهیی که در متنِ اصلی آمده ترجمه کنی:
پَس تا رودخونه بردمش !
به خیالم که هَنو دختره...
امّا شووَر داشت !
مخاطب از خود خواهد پُرسید این شعر از لورکاست یا ملکالشعراءِ محلهی هارلملنگستونهیوز؟ پس شعر اینگونه ترجمه میشود:
وَ تا رود بُردَمَش
با خیالِ بِکارَتَش ،
ولی شوهر داشت!
* * *
اگر با ورق زدنِ این مجموعه خود را در دلِ اسپانیا، سرزمینِ گیتارها و نارنجها و ماتادُرهایافتید، به این معنیست که من در ترجمهی اشعارِ لورکا موفق بودهاَم. امیدوارم راهنمایخوبی بوده باشم و مثلاً از بیابانهای حوالیِ قُم سر در نیاورید!
یغماگلرویی
16 / اسفند / 1383