|
دسته اصلی/داستان - فیلمنامه - مجموعه نامه/سلام! خانم رنگین کمان! |
جستجو |
|
| عنوان: |
خستهگی در هنر معنا ندارد... |
20 / شهریور / 1382 میخواستم تا همْخانه شُدنمان نامهیی برایت ننویسم! خانمِ رنگینکمان! دلم میخواست هنگامِ نوشتنِ نامهی بعدی درخانهیی نفس بِکشم که عطرِ گیسِ تو در آن شناور باشد، خانهیی که دیوارهایش را نقّاشیهای تو پوشانده باشد... امّا نَشُد! ولیفرقِ چندانی هَم نمیکند! همیشه با تو هستم، حتّا در همین لحظهی این شبِ از نیمه گُذشته! وقتی پای عشق به میان میآیدفاصلههای بعید، همانندِ فاصلهی دو نقطه در یک نقشهی جغرافیا کوتاه میشوند! همین یک ساعتِ پیش گفتُ گوی تلفنیِ مابه اتمام رسید امّا دلم آنچنان برای تو تنگ است که گویی هفتههاست از دیدنت یا شنیدنِ صدایت محروم بودهاَم! چند دقیقهقبل دستم به گوشی تلفن رفت! میخواستم شمارهی خانهی شما را بگیرمُ بگویم که دوستت میدارم، دوستت میدارم، دوستتمیدارم... امّا با خود گفتم حتماً تو در خوابی، پَس نِشستم به نوشتنِ این نامه! میخواهم بدانی که لحظههای بیتو برایم تلخ میگُذرند! میخواهم بدانی اگر تو نباشی نمیتوانم حریفِ این زندهگیِشکنجهگر شَوَم! میخواهم بدانی که بیتو تحملِ دقیقهها دشوار است! نمیتوانم حِسی که به سوی تو میکشاندم را برایت تعریف کنم، تنها میتوانم بگویم که زیباست! زیباتر از تمام احساسهاییکه تا به حال داشتهاَم! حِسِ آن که کسی به زندهگی پیوندم داده! به زمانه پیوندم داده! به مَردُم پیوندم داده! یعنی وصل شُدهاَم بهمَردمانِ شهری که از آنان میگریختمُ دوستشان نداشتم به خاطرِ برده بودنشان! به خاطرِ حماقتشان! تو دستم را گرفتیُ از اتاقِکوچکم مرا به کنارِ بزرگترین دریچهها بُردیُ گفتی که: ببین! تماشا کن... وَ من از دریچهی چشمهای تو روزگار را دیدمُ حِسکردم! تنها نمیدانم چرا دچارِ کمْکاری شُدهاَم! شاید از خستهگی باشد امّا حِس میکنم برای گفتُ گو با تو نیازی به شعرُ ترانه ندارم!یک نگاه برای گفتنِ تمامِ حرفهایم کافیست! هدفِ هنر رسیدن به روزیست که در آن دیگر نیازی به هنر نباشد! تو آن روزرا برای من هدیه آوردهیی! روزی که هر نگاهُ هَر حرف در آن یک شعر است! پَس چند وقتی را به استراحت خواهم گُذارند! توهَم در این مدّت بِیت بِیتِ نگاههای مَرا دریاب که در پسِ پُشتشان علاقهیی عظیم پنهان است! دلواپسِ فردای تواَم! دلواپسِ آنم که عشقِ عظیمِ منُ زندهگیِ مُشترکمان تو را از ادامهی هنرت باز بدارد! نمیخواهم نقّاشیبرایت یک تفنن شَوَد! نمیخواهم تو را مُدام در آشْپزخانه وُ گرمِ پُختُ پَز ببینم! دلواپسِ آنم که دستهایت با قلمو بیگانهشوند! بدان اگر به جای پُختنِ غذا، پَردهیی تازه را نقّاشی کنی، من هم با تماشای آن پَرده سیر خواهم شُد! باور کن این حرفهارا از سَرِ شوریدهگی با تو در میان نمیگذارم! به تو ثابت خواهم کرد که چهقدر نقّاشیهای تو را دوست میدارم! خیلی برای تودلواپسمُ دلواپسیهایم خوابهای مَرا از بختک سرشار کردهاَند! دیْشب خوابِ عجیبی دیدم! چند زنُ مَردِ کرد را دیدم که کولیوار گِردِ آتشی میرقصیدند! من سِحرِ تماشای آنها کنارِ آتش نِشسته بودم! در تلالو نورِ آتشگوشوارهها وُ سینهریزِ زنان برق میزَد! در حالِ رقصیدن با دفُ ساز آهنگی را مینواختند که به عمرم همانندِ آن را نشنیده بودم!زنان با ضربِ آهنگ دورِ خود میچرخیدندُ مَردان سازُ سورنا مینواختند! ناگهان آهنگ قطع شُدُ پیرمَردی از آن دسته جُدا شُدُبه طرفِ من آمد! یک فِرفِرهی چوبی در دستانِ من گُذاشت! بعد در چشمانم خیره شُدُ دُرُست در همان لحظه از خواب پریدم!خوابم فکرِ مرا مشغول کرده بود! چیزی در آن خواب برایم آشنا میآمد! با همین فکر کنارِ کتابْخانهی اتاقم رفتمُ میانِ خِرتُپرتها فِرفِرهیی مانندِ همان فِرفِره که در خواب دیده بودم را یافتم! یادم آمد پنج شِش سالِ قبل آن را در ارومیه از یک کردِ پیرـ شبیهِ همان که در خواب دیدم ـ خریده بودم! یادآوردنِ آن ماجرا، خوابی که دیده بودم را برایم جالبتَر کرد! کردها مَردُمانی غریبند! مَردُمانی با ریشههای هزار ساله وُ آیینهای حیرتانگیز! تو از علاقهی من به کردها با خبریُ میدانیچهقدر ترانههای این مَردمانِ همیشه یاغیُ همیشه در زنجیر را دوست میدارم! حسنزیرک، ناصر رزّازی و خوانندهگانِ دیگر!احمدکایا وَ شهیدانِ دیگرِ این قوم را! اگر از من بپُرسند که بهترن ترانهسرای جهان کیست، قبل از بُردنِ نامِ بابدیلن حتماً ازاحمدکایا نام خواهم بُرد! کردی تُرکْزبان که در هَر کنجِ جامعهی ضدِ کردِ کشورِ تُرکیه ریشه دوانده بود! ریشههایی که بعد از فوتِاو هم از بین نرفتند! میدانی که آرزو دارم یک روز ترانههای او را به فارسی برگردانم! باید در اوّلین فرصت آن ترانههای زخمیِگُر گرفته را ترجمه کنم... حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم چهقدر کارِ نکرده دارمُ چهقدر دلِ این ساعتِ لعنتی تُند میطپد! باید خود را میانِ این همهکار قسمت کنم! باید جای این همه آدم که در درونِ من نفس میکشند کار کنم! اشتباه کردم که گفتم بهتر است کمی استراحتکنم! استراحت در هنر معنا ندارد! خستهگی هم همینطور! آن چه در اوایلِ نامه دربارهی روزِ بیشعرُ هدفِ هنر نوشتم هَمتوجیهِ احمقانهیی بود برای تنبلیِ خودم! تو نیامدی که سکوتِ مَرا تماشاگر باشیُ من ساکت نمیمانم! دلواپسیاَم برای فردایتو هَم بیهوده است! تو از آفریدنِ پردهها باز نمیمانی، چندان که من از سرودنِ شعر! پَس چشم در راهِ دمیدنِ فوّارههایشعرهایم باش! فوّارههایی که به عشقِ بوسه زدن بر خورشیدِ پیشانیِ تو اوج میگیرندُ فرو میغلتند وَ از این نشیبُ فرازِ دَمادمخسته نمیشوند!
|
|
|
| |
|
|
|
|