|
دسته اصلی/داستان - فیلمنامه - مجموعه نامه/سلام! خانم رنگین کمان! |
جستجو |
|
| عنوان: |
کاش ترانه میتوانست دنیا را عوض کند... |
20 / دی / 1381 خیلی از ترانههای من پُشتِ چراغقرمزها متولّد شُدند! خانمِ رنگینکمان! جایی که رانندهگانِ خسته ـ که به قرمز ماندنِ چراغها عادت کردهاَند ـ خمیازه میکشند، من دست به دامنِ ترانه میشوم! کودکانِ روزنامهفروشُ فالفروشُ اسفندی گاهی رشتهی ترانههایم را با صداها وُ اشارههاشان میبُرند! من تنها نگاهشانمیکنم! کارِ دیگری از دستم ساخته نیست! نه به اسفندُ فالِ حافظ معتقدم، نه دروغهای نوشته شُده در روزنامهها را باور دارم!تنها میتوانم نگاهم را نثارِ کودکان کنم! اکثرشان غصّهی مدفون شُده در نگاهِ مَرا نمیبینند! گاهی سمج میشوندُ گاهی همناسزایی حوالهاَم میکنند! کاش ترانه میتوانست دنیا را عوض کند! اگر میشُد با ترانه شکمِ یکی از این کودکانِ گُرُسنه را سیرکرد، من خوشْبختترین انسانِ جهان میشُدم! ولی من برای کسانی ترانه مینویسم که تا به حال دستگاهِ پخشِ صوتیندیدهاَند... نه! تاریخِ نامه را نگاه نکن! از دورانِ قاجاریه بیرون نیامدهاَم! منظورم همین بیستمِ دِی ماهِ هزارُ سیْصدُ هشتادُ یکِخورشیدیست! از اتیوپی هم حرف نمیزنم، در همین سرزمینِ خودمان کودکانی هستند که حتّا قاشق ندیدهاَند، دیگر چهبرسد به ضبطُ سیدیُ چیزهای دیگر... بیدار کردنِ بچّهی خرپولِ فِلان محلّهی بالادست که در حالِ لُمباندنِ پیتزا ترانههایمَرا میشنود برایم لطفی ندارد! دلم میخواست یکبار ترانهاَم را با صدای کودکانِ ویلوننوازُ آکاردئوننوازِ دورهگَرد بشنوم! اینبرای من پیروزیست نه نشستن در سالنی مجللُ تماشای خوانندهیی خوشپوش که با اعضای عجیبُ غریبِ ارکسترش درحالِ هنرنماییستُ دخترانِ ساده دلِ اُلگو گُم کرده برایش غشُ ضعف میکنند! شعار نمیدهم! باور کن! اینها را مینویسم تا مرا بهتر بشناسی! چون دوستت دارم، نمیخواهم بعدها شرمندهی نگاهت شوم!نگاهت ضامنِ ازدیادِ ترانههای عاشقانهی من است! نگاهِ تو ترانه را بارور میکند! من مثلِ فلان دلقکِ بدصدا نگرانِسلّولهای خاکستریِ مغزم نیستم! تو شریکِ سرودههای منیُ برای همین دستُ دلم هنگامِ سپردنِ ترانه به خوانندهگانمیلَرزد! من چکیدهی لحظههای نابُ سرشارِ با تو بودن را به آنان میبخشم! ترانه نوشتن شوخی بردار نیست! تعهّدِ سنگینیست همْکلامی با عامهی مَردُمُ سعی در بالا کشیدنِ آنها از منجلابِدُگمْاندیشیُ باورهای نادُرُست! من باید به همه لحنُ زبانی ترانه بنویسم! به جای آن ترانهسرایان که ترانههای روزگارِ خود راننوشتند! پازلِ ترانهی ما جای خالی زیاد دارد! باید این جاها را پُر کرد! وقتی من ترانهیی مینویسم که در آن از آبْانبارُسقّاخانه وُ پشهبند نام بُرده شُده، همین ترانهسرایانِ کهنسالِ پایتخت دادُ قال راه میاندازند که: تو از چیزهایی سخنمیگویی که هیچوقت ندیدهیی! این تصاویرِ به نسلِ پا به سن گُذاشتهی ما تعلق دارد نه همْنسلانِ تو! همه برای هوچیگَریزبان دارند! وقتی از آنها بِپُرسی که خُب آقای ترانهسُرا! شُما چرا چیزهایی که متعلق به نسلتان است را در ترانههاتان بازگونکردیدُ نمیکنید، لال میشوند! آنها هیچ وقت به تنبلیِ خود اعتراف نمیکنند! چند نامِ بزرگِ ترانه که سالها بار ترانهیمتعهد را بر دوش میکشیدند گرفتارِ تبعیدی ناخواسته شُدهاند وَ اینجا بدونِ آنها به برهوتی بَدَل شُد! برهوتی که در آن هَرگیسسفیدی به لقبِ اُستاد مفتخر شُد! اساتیدی که با یک قوطی رنگِ مو از مقامِ استادی خلع میشوند! برای همین است کهاز لفظِ استاد بیزارم! میترسم من هم در پیری (البتّه اگر به پیری برسم!) اینگونه به جوانان نگاه کنمُ خود را مالکِ همه چیزُهمه کس بدانم! میترسم مانندِ این اساتیدِ پوشالی خِرِفت شَوَم! اساتیدی که در جوانی هم چیزی برای گفتن نداشتهاَند! امّامن تو را دارم! خانمِ رنگینکمان! تو را که بهترین دلیلی برای بیداریُ بیدارْنویسی! دلم میخواهد آنقدر ترانه برایت بنویسم کهوقتی نامت را در خیابان صدا میزنم تمامِ عابران برگردند! میخواهم ترانه در ذهنِ کودکانِ فردا تو را تداعی کند! میخواهم توترانهبانوی این گستره شوی! پَس دلیلِ وسواسِ مَرا در بخشیدنِ ترانه به خوانندهگان بدان! میخواهم در کنج کنجِ زندهگیاَمحضور داشته باشی! ترانهبانوی تمامِ ترانههای سروده وُ ناسروده!
|
|
|
| |
|
|
|
|