صوفیْ نهادْ دامُ
سَرِ حُقّه بازْ کرد،
بنیادِ مَکرْ
با فَلَکِ حُقّهْبازْ کرد.
ساقی!
بیا که شاهدِ رَعنای صوفیانْ
دیگر به جلوهْ آمدُ
آغازِ نازْ کرد!
اِی کبکِ خوشْخَرام!
کجا میرَوی به نازْ؟
غَرّه مشو!
که گُربهی عابدْ نمازْ کرد!
اِی دِل!
بیا که ما به پناهِ خُدا رَویم!
زِ آنْچ آستینِ کوتَهُ
دستِ درازْ کرد.
بازّیِ چرخْ
بِشکنَدَش بیضهْ در کلاهْ
آن را که عرضِ شَعْبَده با اهلِ رازْ کرد.
صَنعت مکن!
که هَر که محبّت نه راستْ باختْ،
عشقش
به روی دِل
درِ معنیْ فَرازْ کرد.
فردا که پیشْگاهِ حقیقتْ شَوَد پَدیدْ،
شرمنده رَهْروی
که عَمَلْ بَر مَجازْ کرد!
حافظ!
مَکن ملامتِ رندان!
که در اَزَلْ
ما را خُدا زِ زُهدُ ریا بینیازْ کرد.