سینه مالامالِ دَرد است.
اِی دَریغا مَحرَمی!
دِل زِ تنهایی به جان آمد.
خدایا!
هَمْدَمی!
سوختم در چاهِ صبرْ
از بَهرِ آن شَمعِ چِگِل،
شاهِ تُرکانْ فارِغ است از حالِ ما؛
کو رُستَمی؟
آدَمی در عالَمِ خاکی نمیآید به دَست،
عالَمی از نو بِباید ساخت
وَز نو آدَمی.
زیرَکی را گفتم:
«ـ این اَحوال بین!»
خندیدُ گفت:
«ـ صَعْبْ روزی!
بوالعَجَبْ حالی!
پَریشانْ عالَمی!»
چشم آسایش ندارم زِ این سِپِهرِ گَرمْ رُ
ساقیا!
جامی بِدِه تا دِلْ بَرآساید دَمی!
خیز تا خاطِر به آن تُرکِ سَمَرقندی دَهیم
که ز نَسیمَش
بوی خونِ مولیان آید هَمی.
در طریقِ عشقْبازی،
اَمنُ آسایش خَطاست
ریشْ بادْ آن دِل
که با دردِ تو جوید مَرهَمی!
اهلِ کام ُ ناز را
در کویِ رِندی راهْ نیست،
رَهْرویی باید!
جهانْسوزی،
نه خامی
بیغَمی!
گریهی حافظ
چه سَنجَد پیشِ اِستغنای عشقْ؟
اَندَر این توفان نَماید
هَفتْ دَریا
شبنَمی!