|
دسته اصلی/ترجمه/زنده باد زن کچل ! |
جستجو |
|
| عنوان: |
مامانُ خُدا |
خُدا به ما انگشت داده، ولی مامان میگه: «ـ با چنگال غذا بخور!» خُدا به ما صدا داده، ولی مامان میگه: «ـ جیغ نزن!» خُدا هَوَسِ بستنی تو دِلِمون انداخته، ولی مامان میگه: «ـ کلمُ هویجُ لوبیا بهتره!»
خُدا به ما انگشت داده، ولی مامان میگه: «ـ دماغتُ با دستْمال پاک کن!» خُدا آبِ گِلی به ما داده، ولی مامان میگه: «ـ گِل بازی نکن!» خُدا درِ سطلِ آشغالُ به ما داده تا باهاش سرُ صدا راه بندازیم، ولی مامان میگه: «ـ ساکت! بابا خوابه!»
خُدا به ما انگشت داده، ولی مامان میگه: «ـ باید دستکشاتُ دستت کنی!» خُدا بَرامون بارون میبارونه، ولی مامان میگه: «ـ خیس نشیا!» خُدا سگای وِلْگردِ خوشْگِل بِهِمون داده تا هر وقت خواستیم نازشون کنیم، ولی مامان نمیذاره بریم طَرَفشون!
خُدا به ما انگشت داده وُ جعبهی گچای رنگیُ زغال ولی مامان میگه: «ـ برو دستتُ بشور!» من زیاد زرنگ نیستم امّا یه چیزُ خوب میدونم: یا مامان داره اشتباه میکنه یا خُدا...
|
|
|
| |
|
|
|
|