|
دسته اصلی/شعر/گفتم بمان! نماند ... |
جستجو |
|
| عنوان: |
شعر چهار |
شاعر که شدم نردبانی بلند بر می دارم پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم کنار کوچه ی کبوترها تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم و می روم شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم دیگر چه فرق می کند که معلمان چوب به دست به یکنواختی خطوط مشق های شبانه شک ببرند یا نبرند ؟ شاعر که شدم سیم های سه تارم را به سبزه های سبز سبزده گره می زنم و آرزو می کنم آهنگ پاک صدای تو را بشنوم شاید که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رؤیا و کوچه های خیس کودکی باشد
|
|
|
| |
|
|
|
|